بارون وحشتناکی داره می باره!از اون بارون هایی که فقط توی تانزانیا دیده بودم.امروز و دیروز هم بارید و چند تا کشته و زخمی گذاشت رو دست این جماعت عرب ، با کلی خرابی و سیل و....اما من کلی کیفورم.صدای اذان هم کم کم باید به گوش برسه تا این لذت شبانه یا شاید هم سحرانه من تمام و کمال بشه.دلتنگی های اردیبهشت من برای بوی گل های محمدی این ماه و برای چمن های بارون خورده ی صبحگاهی ، برای یواشکی زیر بارون رفتن ها ، دویدن ها، گریه کردن ها و آواز خواندن ها ، حالا کمی التیام پیدا کرده....به قطره های بارون نگاه می کنم، با تک تک شون هم اگر بخوام درد دل کنم باز حرف برای گفتن دارم.به یکی شون می گم کاش بباری به روی سیاه ما با اینهمه گناه...به اون یکی می گم ببار به روی سیاه اینا با اینهمه عصبیت.ولی نمی دونم به چندتاشون بگم که ببارن به بی حیایی و شرمی این مردمان...این زنان و دخترانی که مسلمان شناسنامه ها هستند و اولین نماد مسلمانی یک زن رو رعایت نمی کنند.امروز_یعنی دیروز_ به خاطر همین هوای دلچسب اردیبهشت و البته به خاطر اینکه روز خاصی برای من بود که کما فی السابق هیچکس یادش نبود ، بعد از ناهار که همسر رفتن محل کار بچه ها رو بردم پارک.پارک روبروی منزل مون که ١٠ متر با ما فاصله داره و من به گمونم دو ماهی بود که روی ماهش رو ندیده بودم.خوب این پارک و پارک های دیگه در این شهرک میشه گفت تنها پارک های این شهر هستند و معمولا اروپایی ها و کارکنان سفارتخانه از این پارک ها استفاده می کنند.اما مدتی ست که عرب ها هم به خاطر فضای مناسب و امنیت اینجا با پول های آنچنانی اینجا خانه اجاره می کنند تا از این نعمت بی بهره نباشند.و این باعث شده ما چیزهایی ببینیم که باورش کمی سخت به نظر می رسه.دخترهایی که با پوشیه وارد پارک و یا کلاً شهرک می شوند و بعد مثل ایرانی هایی که بعد از خروج از مرز بی حجاب می شوند ، اینها هم حجاب بر میدارند.(داخل این شهرک قانون حجاب حکمفرما نیست و انگار کن آمده ای در ناف اروپا)خلاصه وارد پارک که شدیم جمع پنج / شش نفره ای از دختران و زنان جوان سعودی نشسته بودند و ما را می پاییدند و به گمانم چندتایی هم با موبایلشان عکس گرفتند.ما هم بی خیال رد شدیم.چند دقیقه بعد که دنبال شهاب الدین راه افتاده بودم جمع شان نظرم را جلب کرد که به غیر از یکی دو نفر همه بی حجاب شده بودند! فضای خفقان اینجا طوری شده که شما از پشت سر یک خانم رو با عبا می بینید ، خیلی معمولی .ولی از روبرو که نگاهش کنید، دکمه های عبا تا بالای ناف بازه، معمولا دامن پوشیدند و چیزی هم به عنوان جوراب مرسوم نیست،یا شلوارهای تنگ جین!بوی عطرهاشون که دیگه واویلا،البته خود عبا هم اصلا اون شکل متصور نیست.یک چیزی شبیه به لباس عروس ماکسی...تنگ...براق و شکیل...ناخن های لاک زده و چشم های آرایش شده!اگر بخوام بیشتر توضیح بدم صبح میشه که چه جوری سوار ماشین های شاسی بلند میشند و چه مدلی قه قه می خندند و.......بله!احتمالا توی تهران عزیز بلکه همه شهرهای ایران بدتر از این هست و منظور من دقیقا همینه.چرا وضع حجاب این طوری شده؟چرا بی عفتی و بی حیایی جای عفاف و حیا رو گرفته؟چرا تعداد دختران و زنان مسلمونی که پایبند به حکم حجاب هستند کم به نظر می رسه؟چرا مادرها فراموششون شده که قبل از کلاس زبان و موسیقی و گل آرایی و ورزش و.....دخترشون باید بدیهی ترین مساله ای که برای هر دختری واجبه یاد بگیره؟اون هم توی کشورهای اسلامی.اصلا چرا هر کدوم از ما از خانواده و فامیل خودمون شروع نمی کنیم برای تذکر دادن؟فوقش از ما بدوشون میاد ،مهمه؟یا مهم تر واجبیه که داره کمرنگ میشه؟

راستش بی انصافیه از بی حیایی و بی حجابی بعض آقایون ننویسم.دیگه انگار رسم ِ تو چشم خانم ها نگاه نکردن ور افتاده!انگار دیگه اون تیری که معصوم فرمودند اصلا وجود نداره، یا اگر هم هست لابد زهر آگین نیست.همین تابستان گذشته برای کاری بالاجبار به یکی از دانشگاه های تهران رفته بودم  ،از بین آقایونی که باهاشون برخورد داشتم "فقط" یک نفر ، خیره خیره نگاهم نکرد.تا جایی که از خجالت و عصبانیت رفتم توی یکی از اتاق ها نشستم تا همسر بیان و بقیه کارها رو انجام بدن.حالا فرض کنید تو جمع های فامیلی این جماعت چطور هستند؟رعایت حجاب و نگهداشتن چشم دو روی سکه حیا هستند!

ببار بارون! به غربت اسلام ببار، به کسالت و بی اقبالی ما ببار، به شانه خالی کردن ما ببار،به جسارت و بی حیایی ببار،به هوس بازی این زمانه ببار،به مادرانی که چادر دارند و به دختر بی حجاب بزک کرده شان توی خیابان ها افتخار می کنند ببار، به پدران و برادران بی غیرت ببار...

 

(لینک ذوالفقار هم اضافه شد به لیست)