هو الفاطر

مادر نمیر! مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زودتر.هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد. تو اکنون به کشتی نجات طوفان زده ای می مانی که به سنگ کینه جهال غریق ، شکسته ای و پهلو گرفته ای. بمان برای اینکه ما بی مادر نباشیم . بمان برای اینکه ما مادری چون تو داشته باشیم. می دانم خسته ای ، می دانم که مصیبت بسیار دیده ای ، زجر بسیار کشیده ای، غم ، بسیار خورده ای و می دانم که به رفتن مشتاق تری تا ماندن و به آنجا دلبسته تری تا اینجا. اما تو خورشیدی مادر!بمان!به خفاشان نگاه نکن،تو به خاطر همین چند چشم که آفتاب را می فهمند بمان!

 

خسته ام خدا چقدر خسته ام.چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟اگر تغسیل فاطمه.سلام الله علیها . به اشک چشم مجاز بود ، آب را بر بدن او حرام می کردم.اگر تدفین هم واجب نبود، خاک را هم بر او حرام می کردم.حیف است این جسم آسمانی در خاک، حیف است این پیکر اهورایی در خاک.....(کشتی پهلو گرفته)

کمتر کسی ست که دغدغه ی مذهبی داشته باشد و کتاب" کشتی پهلو گرفته "ی سید مهدی شجاعی را، نخوانده باشد.اولین بار کلاس اول راهنمایی بودم که این کتاب را خاله ام برایم هدیه خرید.با ذوق و شوق تمام به مربی پرورشی مدرسه نشانش دادم و برای ایام فاطمیه قسمتی از آن را که اتفاقا در مجله ای هم چاپ شده بود آماده کردم.آنقدر خوب اجرایش کردم که مدیر مدرسه داد برایش زیرآهنگی متناسب با متن و جملاتش ساختند.آهنگسازش از معلمین راهنمایی پسران شاهد بود. دیگر دعوت ها شروع شد.سمینار مدیران ، نشست شناخت حضرت زهرا سلام الله علیها برای دبیران،اختتامیه مسابقات دانشجویان و.... همه جا  معلم پرورشی مدرسه مان همراهم بود ، یادش بخیر خانم شجاعی! من که آن زمان یک خاله سوسکه ی تمام عیار بودم و آنقدر به این چادر مشکی عشق می ورزیدم هر چه در جمع بزرگتری برنامه اجرا می کردم چادرم را محکمتر می گرفتم که بله! من هم خانومی هستم برای خودم.از همان اول گلوله های داغ روی صورتم می نشست و آلوچه آلوچه های سبز شده روی گونه ی دیگران را دنبال می کرد.با اینکه به خاطر جو خانواده و بخصوص اینکه از منتسبین به خانم فاطمه.س.بودیم با مقوله ی فاطمیه نا آشنا نبودم اما داغ فاطمیه از همان جلسات خورد روی دلم .کم کم تمام متن چند صفحه ای را حفظ شدم و این شد برنامه ی ثابت هر ساله.حتی بعد از رفتن به دبیرستان باز برمی گشتم به همان جا.....نمی دانم اگر آن روزها، این کتاب، آن مدیر و معلم، و آن قطرات بارانی داغ نبود من باز هم هر سال با این نوشته ها فاطمیه را شروع می کردم؟

یکی از آرزوهای بر باد رفته ام معلمی برای دخترهای دوران راهنمایی ست!هر چند مدت زمانی اندک بین همین گروه سنی و کمی بزرگتر بوده ام اما لذت آموختن آنچه خودم در آن ایام بدست آورده ام به دختران آن سن و سال مانده روی دلم...

فاطمیه را برای بچه های مان بزرگ کنیم....به همان بزرگی و عظمت ماتمی که دارد.به همان غربت و مظلومیت مادر دو عالم که هنوز مدینه که می روی بوی سوختن در را، صدای ناله های کودکان بی مادر را، و بغض در گلوی غیرت مند مرد عرب را احساس می کنی....بگذار کودکانمان از همین حالا دلشان دردمند دردِ " بی بی ِ بی حرم"باشد....

پ ن :بالاخره تب اینترنت پسر ما را هم گرفت و برای خودش وبلاگی راه انداخت...از هرگونه راهنمایی ، نصیحت ، تشویق و اعمال دیگری که به نفع ما باشد شدیدا استقبال می کنیم!این هم آدرسش ؛ذوالفقار

یاعلی.ع.