"خدایا شهادت می دهم که حسین علیه السلام خون پاکش را در راه تو به خاک ریخت تا بندگانت را از جهالت و حسرت و گمراهی نجات دهد " زیارت اربعین

انگار کن نشسته ای روبروی یک ال سی دی  و یک کنترل گرفته ای توی دستت و دائم شبکه ها را عوض می کنی ، تمرکز نداری یا بی حوصله هستی ؟ این به من ربطی ندارد اما از من گفتن که اگر گیج و ماویج شدی و دوباره سردرد میگرنی ات مهمان همین ال سی دی شد ،شکایتی نداشته باشی.

یک گوشه ، زنی نشسته ،زانو گرفته در بغلش و هق هق گریه هایش را می نویسد روی چادر نماز ،بچه هایش بی خیال از درد دل مادر بازی می کنند و با صدای خنده هاشان این چهار دیواری پردرد را نوایی می دهند.....

امسال حواستان را جمع کنید،فقط چند شبانه روز مانده تا تولد بهترین هدیه ی خدا، نه اینکه جشن که تمام شد فراموشش کنید، نه، همیشه مراقبش باشید،اَه تیتر را عوض کن ژورنالیست بی سواد؛ هر سال حواستان را جمع کنید!

انواع میزهای مدیریتی و کارمندی،لعنت به این پیام های بازرگانی،همین ها که اصل را برده اند انداخته اند ته چاه ویل و هی دارند پفک و چیپس و میز نشانمان می دهند.کی ما از این حرفها داشتیم که میز مدیریتی و کارمندی هم فرق دارد؟حقوقش که فرق می کند ما را بس! اینقدر کارمند بودن ما را به رخ مان نکشید، ما کارمند باشیم یا رییس، مشق مان همان است که بود.حالا اینها که خوب است بزن شبکه ی بعدی...آهان ام بی سی ،همین دم دست خودمان است خوب، ببین با رنگ های متضاد ،عجب غوغایی می کند این خانم.عزیز کوچکم سعی کن باور کنی که او هم یک انسان است که حالا به مدد هزار رنگ و وارنگ تو اینقدر خوشگل می بینی اش!

چایی ریخته ام برای خودم.از موقعی که امیرشهاب الدین آمده سرانه ی مصرف چای در خانه ی ما بالا رفته،کنارش یک نان خرمایی از همین ها که معمول می گویندش این عرب ها.طعم لذت بخشی دارد جای همه خالی.

 در تالارهای دانشکده دعوایی شده دیدنی، باورت می شود که کسی از فضای یک دانشگاه اسلامی سر در بیاورد با این تفکرات؟داری با چایی ات حرص را هورت می کشی که پسر کوچولو تو را می کشد ..به سختی از جا بلندت می کند و می برد تا کنار سینک ظرفشویی،تند تند دست می کشد روی صورتش و دست هاش، حواست را جمع می کنی ببینی چه می گوید که دولا می شود و دست می کشد روی برآمدگی پاهای کوچکش؛یعنی وضو بگیر مامان.گوش می کنم بله،دارد اذان می دهد اما او نمی داند که به وقت ایران است نه اینجا.

احرامی ها را اطو نکرده ام.این هفته اگر بخواهیم برویم مکه لازم شان داریم خوب.وااااااای شام را چه کنم؟

سراج الدین یک شمشیر می خواهد یا دشنه،برای تأتر مدرسه شان،اصرار دارد که دسته اش نشان صلیب داشته باشد.خیلی جدی گرفته نقشش را ، می گوید گردنبند صلیب و همایل هم می خواهم!آخر از کجا بیاورم در این بلاد اسلامی این ها را؟یک ساعتی توی اتاقش سرود و تأتر را تمرین می کرد.یاد دبستان رفتن خودم می افتم.چقدر خوب که فرزند دبستانی من که نه انقلاب دیده ، نه امام.ره.،با جان و دل می خواند برای انقلاب و امام.ره.فکر می کند شور امروز او مثل همان روزهای بهمن ۵٧ در پیروزی انقلاب نقش دارد.دوست دارم این حس قشنگش را.انقلابی فکر می کند ،رجز می خواند برای دشمنان نظام و قند توی دل ما آب  می شود...که هر چند نقشش مثل نقش تأتر مدرسه در حد یک سرباز پادشاه حبشه کم باشد و در این پِیِسِ چند صفحه ای فقط یک جمله بگوید ، همین یک جمله را با عشق و یقین به نقش تأثیر گذارش تمرین می کند.

هزار سال گذشت از حکایت زینب.س.           هنوز مهدی .عج.صحرا نشین سیه پوش است

اربعین است اینجا، زیارت اربعین می خوانم و همهمه ی هیأت هر ساله توی گوشم می پیچد؛

 پیش ِ چشمم شد نمایان

برگ ریزِ فصل پاییز

کز سَرِ درد ناله کردم

ای غریبِ تشنه برخیز

میهِمان آمده

قد کمان آمده

ناتوان آمده

خواهرِ تو

وا غریبا حسین.ع. وا غریبا حسین.ع. وا غریبا حسین.ع.....جانِ زینب.س.