از آزمون بر می گشتم، غروب شده بود و دلم شور شام و بچه ها و بابای بچه ها را می زد. حسابی گرم بود و به شدت عجله داشتم. از پله های ایستگاه مترو بالا آمدم و با گام های بلند، رفتم به سمت ایستگاه تاکسی های خطی. آقایی که مسافرها را راهنمایی می کرد، تاکسی زرد رنگی را نشان داد . نگاه کردم ؛ جلو یک آقا و صندلی عقب هم دو آقای دیگر نشسته بودند، چیزی نگفتم و رفتم به سمت تاکسی بعدی که باز یک خانم جلو نشسته بود و دو آقا هم صندلی عقب، در مقابل نگاه آقای راهنما گفتم: "ببخشید تاکسی بعدی رو سوار میشم"، و رفتم به سمت تاکسی سمند زرد رنگ و روی صندلی جلو نشستم، متوجه اطرافم نبودم که با صدای بلند آقایی فضا را متوجه شدم که با عصبانیت من را خطاب قرار داده بود، که "بله توی مترو با اون همه ازدحام چطور می شینند اینجا می خوان راحت لَم بِدَن" و " همه جا هستند ها، اینجا می خوان جدا باشند از مردا و....." و سوار ماشین شد و شبیه شوماخر ترمز دستی را داد پایین و گاز داد و رفت!! همزمان ماشین بعدی هم با نشستن یک خانم کنار آقایون پر شد و در حالی که همه شان من را نگاه می کردند و لابد توی دل شان حرف می زدند رفت. رانند ی ماشین سوم که بنده نشسته بودم هم با تکمیل مسافرانش آمد و راه افتاد. در حالیکه سرش را نمی دانم به چه نشانه ای تکان می داد، گفتم: "به گمانم من حق داشته باشم که در هر ماشینی که مایل هستم سوار بشم، حق داشته باشم انتخاب کنم، و ربطی به کسی نداره، اصلا همسر بنده راضی نیستند کنار نامحرم بشینم!! به ایشون هم بگید مترو رو برای جدایی از نامحرم انتخاب کردم و البته خدا رو شکر در مملکت ما آزادی برای همه هست جز ما!!!"

یاد دو، سه ماه قبل افتادم که سر ظهر، با یک صورت نیمه بی حسّ! از دندان پزشکی به خانه بر می گشتم و مشابه همین ماجرا برایم پیش آمد، با این تفاوت که از شدت بی حالی و ضعف، مجبور شدم نیم ساعت روی زمین بنشینم، یا به ستون تکیه بدهم، و نتوانم با یک کلمه ی خشک و خالی از خودم در برابر راننده ی تاکسی که با عصبانیت هر چه تمام مرا و خانمی که به خاطر پا درد و عمل زانو مجبور بود بایستد تا در ماشین بعدی حتما روی صندلی جلو بنشیند، دفاع کنم.

.

.

چند روز بعدش به اتفاق همسر جان برای تشییع شهدای غواص رفتیم بهارستان، ازدحام عجیب و غریبی که تا به حال در تشییع شهدا ندیده بودم پیش آمد و متاسفانه تداخل مرد و زن و عدم وجود راه نجات!! به یک دیوار تکیه دادم و همسرم هم جلوی بنده ایستادند تا کم کم راهی باز شد و برگشتیم، به دخترهای چادری و خانم های محجب نگاه می کردم که چطور خودشان را به آب و آتش می زدند برای رسیدن به مرکز میدان و تماشای مراسمی که هنوز شروع نشده بود! یاد ازدحام حج افتادم، به خانمی که در حال لِه کردن دیگران برای قدمی به جلو بود گفتم: عزیزم حجر الاسود هم بوسیدنش از زنان برداشته شده_ در صورتی که به نامحرم برخورد کنند_ و گمان نکنم شهدا راضی باشند ما اینطور در بین نامحرم ها احاطه بشیم!! البته خداوکیلی خیلی از خانم ها ایستاده بودند و راه نجاتی هم نبود ولی بعضی ها انگار برای رسیدن به شهدا داشتند مرتکب حرام می شدند پناه بر خدا!

کنار آن دیوار، هیچ هوایی نبود انگار، قلبم به شدت درد گرفته بود و حالم داشت به هم می خورد،کمی آب ریختم روی صورت خودم و همسر جان، یکهو یاد لَم دادنی افتادم که آقای راننده گفته بود، نگاه کردم، راست گفته بود، بعضی وقت ها انگار مفهوم محرم و نامحرم هم فرق می کرد.... دلم بیشتر گرفت.... خجالت کشیدم!

نشستن کوتاه مدت با حائل قرار دادن کیف و چسبیدن به در تاکسی حتما گناهش کمتر از این تداخل هاست!( شاید هم اصلا حرامی صورت نگیرد)....  من  برای فرار از حرام خدا، جز یک صحنه ی کوتاه از کامیون حامل شهدا چیزی نصیبم نشد، جز دیدن کاروان جانبازان ویلچری و اشک های داغ شان، جز صف مهمانان خارجی و گل های توی دست شان، جز پوسترهای زیبا و پرچم های رنگ به رنگ .... اما؛ خدا کند راننده ی تاکسی این صحنه ها را ندیده باشد.... 

 

این مطلب هم حرف دل ماست به خدا؛ لایک به این حجاب زیبا...دمتون گرم خواهر+ تصاویر

 

 

ادامه مطلب ...