دمپایی ام را توی جا کفشی های حرم ، گم کردم! از آنجا که ساعت این گم شده گی کمی از نیمه ی شب گذشته بود ، پای برهنه راه افتادم به سمت هتل که خیلییییییییی هم با حرم فاصله داشت.....صبح فردا که باید می رفتم ستاد عمره برای حساب و کتاب هزینه ها ، سر راه شبیه همان دمپایی ها را که در اولین مغازه ی نزدیک بقیع دیدم ، نشستم تا شماره ی مورد نظر را پیدا کنم.در همین حین متوجه صدای مسخره ای شدم !! باور کنید به تمام معنا مسخره بود ، اول توجهی نکردم و مشغول زیر و رو کردن دمپایی ها بودم که صدا مضحک تر و بی حیا تر شد ، فروشنده ی مغازه با لحن خیلی بدی پشت سر هم کلماتی رو تکرار می کرد و در آخر کلماتش صدایش را کش می داد و حالت سوت می گرفت و بعد می خندید و دوباره از اول ، چیزی شبیه این کلمات ؛ "حاجی جی جی جی خاااااااااااانووووووووووووووم "

سرم را بلند کردم ، دیدم شاید بیست و یکی و دو سال داشته باشد ، با صدای جدی گفتم : بله ؟ چی می گی شما؟

گفت : من با شما نیستم ، _ آهنگین و با همان حالت مسخره _ با این خانوم هستم !! و همچنان با بی حیایی تمام عیار خانوم مورد نظر را برانداز می کرد و مستانه می خندید....

خانم مورد نظر پشتش به من بود و چادر معمولی سرش بود ، منی که اصلا اهل این حرفها و رفتارها نیستم ، آنقدر غصه دار بی شرمی اش شدم که گفتم : غلط می کنی با این خانوم اینطور صحبت می کنی ، درست حرف بزن بی ادب .

گفت : با تو نیستم که ،  تو اصفهانی هستی ، خسیس ، من با این حاجی جی جی جی خاااااااااانوووووووووووم هستم _ آهنگین و با همان حالت مسخره_

گفتم : درست صحبت می کنی یا نه؟ بی ادب ، خانوم ایرانی حرمت داره _ در همین حین دمپایی هایی که دستم بود به سمت وسایلش پرت کردم _ خانوم مورد نظر به سمتم برگشت در حالی که بقیه پولش رو گرفته بود و خیلی عادی و لبخند زنان دستبند مرواریدی دو ریالی اش رو دستش می کرد .

گفتم :  چرا اجازه می دی باهات اینطور صحبت کنه ؟ پرتش کن جلوش !

گفت : با شما نیست که ، با منه !! دیگه پولش رو دادم ...

چشمهام داشت از حدقه می زد بیرون.چون اون مرد به همان حالت حرف زدنش ادامه می داد و به من می خندید! به خانوم مورد نظر با دقت نگاه کردم ؛ موهای رنگ شرابی ، روسری نامرتبی که شلخته سرش کرده بود و مداد مشکی ماسیده شده دور چشمها....پنجاه ساله به نظر می رسید....

باز هم به مرد حق نمی دادم ، دلم می خواست مغازه اش را روی سرش خراب کنم....سرم را انداختم پایین و آمدم مغازه ی بغل دستی و دمپایی خریدم.صدای مرد بلند تر شده بود و با کیف همین کلمات رو تکرار می کرد و زن های ایرانی بهش لبخند می زدند :((

تا امروز 9 روز است این صحنه را دیده ام ، لال شده ام ...دارم درد می کشم ، من چه می توانستم بگویم وقتی خانوم مورد نظر کاملا راضی به نظر می رسید؟ تا وقتی شخصی برای خودش ارزش قائل نباشد ، چطور می شود از دیگران ، آن هم بیگانگان توقع عزت گزاری و احترام داشت؟ دیشب وقتی برای همسر تعریف می کردم گلوله ای توی گلویم دوباره درست شد ، بغض شد ، اشک شد. قرار شد ادبش کند ، به جای همه ی مردهای ایرانی با غیرتی که نبودند! برای این سفر مدینه خیلی حرف دارم ، بماند برای بعد اگر عمری بود انشالله.

.

.

.

اگر خدا بخواهد عصر یکشنبه  تهرانم. می ترسم امسال هم مثل سال گذشته علامت تعجب و تاسف هایم از همان اولین دقایق ورود روی سرم سبز شوند ، پارسال که مثل اصحاب کهف ، وقتی که از غار پایین آمدند ، چند روز اول از این همه تغییر در نوع و رنگ و سایز پوشش زنها و مردهای شهرم متعجب بودم، انگار کن از تمدن چند هزار سال قبل آمده بودم !!

"حیا" شده است حلقه ی گم شده ای که از الماس گرانتر است و از هر درّی کم پیداتر..."حیا" که باید گره بخورد با سیرت زن مسلمان ، پیوند بخورد با نگاه مرد مسلمان ، مشق شب و روز جوانان و نوجوانان امت رسول الله _صلوات الله علیه و آله _ باشد ، کم یاب شده....درد شده و افتاده توی دل ما....

. عمره ی رجبیه یاد همه ی دوستان بودم و تا جایی که ذهنم یاری کرد، به اسم دعای تان کردم تا چه قبول افتد.

. اعیاد شعبانیه و ماه مبارک رمضان پیشاپیش مبارک.احتمالا کمی از یک ماه بیشتر تهران باشم و اوایل ماه مبارک برگردم.محتاج دعای دوستانم و لحظات سرشار از معنویت و معرفت برای تان از خداوند مسألت دارم.

این هم شعر ورد زبان ما در این روزها ؛

 

قدم به ساحت جهان زدند بهر حفظ دین
سه همقدم،سه هم قسم،سه هم سخن،سه همنشین
سه همسفر،سه هم هدف ،سه هم نظر،سه بی قرین
سه دلربا،سه جان بکف،سه هم ندا،سه نازنین
یکی پدر،یکی پسر ،یکی عموی مه جبین