بسم الله
هفته ای که با آبله مرغون شروع می شود!!
دلم را خوش کرده بودم به اینکه این پست را قبل از رفتن به زیارت امام رئوف .ع. می نویسم.
هی نوشتن را به عقب انداختم تا با سلام به حضرتشان پستم را شروع کنم اما کما فی السابق دماغمان سوخت و دلمان نیز ایضا که مُهر بی سعادتی و ....بر پیشانی ما قدمت دیرینه دارد و خودمان را به راه دیگر می زنیم.القصه بعد از سه سال باز هم طلبیده نشدیم!
مشهد نرفتن همان و آغاز هفته ای شلوغ تر از همیشه همان.صبح شنبه بعد از کلی رسیدگی به نظافت خانه خودم را به کلاس لمعه رسانده بودم که تلفنی از مدرسه محمد سراج الدین خبر دادند که آقا پسر آبله مرغون گرفته اند و......تا من رو دید رنگ پریده اش با کمی قیافه دل مادر کباب کن مخلوط شد و گفت ؛ مامان به هیچ کس نگی من آبله مرغون گرفتم!!!!!
و ناز کردن هایش شروع شد که: مامان آب میوه / مامان تب دارم / مامان پیشم بشین/ مامان نخواب/ مامان تو چه مادری هستی که به فکر من نیستی من گرسنمه /مامان چرا اینقدر می خاره / مامان باید من رو ببرید سرزمین عجایب و....
رویهم رفته پسر ما زود شروع کرده به ناز کردن برای جماعت مونث.البته وجود استادی مثل پدر عزیز رو هرگز نباید فراموش کرد.
خلاصه خانه نشین شدم برای یک هفته با یک عالمه کار....تحقیق ننوشته ام را از کجا شروع کنم؟ قول نوشتن نود نیایش برای برنامه نود قسمتی برادر عزیز و تحویل آن تا فردا که فعلا فقط پانزده تایش را نوشته ام!کلی درس های ندیده دانشگاه و...... البته ما به انجام کارها در دقیقه نود عادت داریم فقط اینکه دعا کنید درست انجام شان دهیم.
.
.
.
خدایا
عشق و عشق ورزیدن را در دل های ما قرار دادی تا بدون این موهبتت لذت زندگی را نبریم تا همه دردها را با همین عین و شین و قاف تحمل کنیم تا با ناسازگاری دنیا بسازیم تا عاقل نباشیم و با دیده عقل سختی ها را نبینیم تا بزرگ شویم و نه دریا  که اقیانوس باشیم.
خدایا
از دیدن آدم های بی عشق بیزارم آن ها که قلب هایشان را پشت گرد و غبار مصلحت اندیشی مخفی کرده اند
اما می ترسم که بی عشق بمیرند  بدون اینکه فهمیده باشند که از زندگی هیچ نفهمیده اند.
(( راستش چند وقتی ست که شدیدا درگیر مشکل یکی از دوستان قدیمی هستم با همسرشان. شاید پست بعدی سخنی با آقایان باشد یا خانم ها یا هر دو.  یا اینکه اصولا ما از زندگی چه می خواهیم؟؟))