بسم الله الرحمن الرحيم

سلام عليكم

سه سال از اولين نوشته ام در اين پنجره مي گذرد و من دو سال است كه هيچ ننوشته ام و از اين بابت شرمنده دوستاني هستم كه گاه و بيگاه از باب تذكر و ....... مرا ياد كرده و سوال نمودند كه دوباره كي مي نويسم؟ و خوشحال از توجه و يادآوري شان!

راستش را بخواهيد بعد از بازگشت به ايران آنقدر مسائل گوناگون نصيبم شد كه واقعا غافل شدم از اينجا. اما هميشه در ناخودآگاهم به فكر نوشتن دوباره بودم . ادامه دادن درسهاي نيمه مانده در حوزه و اقدام براي ورود به دانشگاه! كلاس اولي شدن آقاي سراج الدين وبرآوردن توقعات به حق خانواده از پس سه سال و اندي نبودن و توجه به سر و سامان دادن گوشه هاي خاك خورده زندگي در غربت و......... به هر حال اگر خدا بخواهد دوباره آمده ام براي نوشتن و آرامشي كه بعد از هر همدلي نصيب مي شود ، انشالله.

؛؛؛؛؛براي اينكه اين پست خالي هم نباشد از حال و هواي آن روزها اين شعر هم تقديمتان ؛؛؛؛؛؛

براي عشق خونبار زينب.س.؛

هيچ در وقت سحر ؛

دم ِ صبحي كه هوا تاريك است

به فلق خيره شدي؟

ديده اي دست فلك با توانايي خاص

چه خطوطي زيبا مي كشد با قلم زرينش.....

هيچ هنگام غروب ؛

به شفق خيره شدي؟

تا ببيني كه همان دست و همان جوهر زرد،

رنگِ خون يافته آلوده به درد

مي كشد از دلِ پاكش خوناب

بر دلِ روشن آب

از چه اين رنگِ طلا

شكل خون مي گيرد؟

راستي فلسفه و رازش چيست، كه جنون مي گيرد؟

من همين دانم و بس

كه دلِ اين خورشيد ز آتشي شعله ور است، شور عشقش به سر است

كه سحرگه به اميد ديدار خنده بر لب دارد

عصر هنگام وداع ، خون دل مي بارد.........