اول خودم نماز خواندم و بعد آقا پسر را بیدار کردم ، مثل همیشه چند باری باید می رفتم بالای سرش و تکانش می دادم تا بیدار شود ! نماز خواند و دوباره کنار جانمازش خوابید...صبحانه آماده کردم و سالاد برای ناهارش ، دوباره پروژه ی بیدار کردن از سر گرفته شد.ساعت را نشانش دادم که چون بابا نیست باید خودت بروی و دیر می رسی و مترو شلوغ است و...خلاصه که باز هم مثل همیشه این برنامه ی صبح های ما تمام شد و ایشان شاد و خوشحال و در حال مداحی کردن کفش پوشید و در جواب بسم الله بگوی من یک بسم الله بلند و بالا توی راهرو فرمایش نمود و رفت! اصلا به گمانم همسایه ی ما ساعت لازم نداشته باشد برای صبح ها که آقا پسر خودش نقش یک ساعت زنگ دار را که هر روز یک جور می نوازد بازی می کند.یازده بار سوره توحید و آیة الکرسی خوانده و از پشت پنجره در حالی که داشت سوار تاکسی می شد به سمتش فوت کردم و به حمدالله امروز هم به موقع رفت. حوله ها را یکی یکی انداختم توی ماشین لباسشویی.سفید و آبی و صورتی ، پودر و نرم کننده هم . روشنش کردم و همزمان برای خودم چای ریختم برای صبحانه.مقدمات ناهار را هم باید آماده می کردم که نشد ، یعنی دنیای نت نگذاشت و بعد از چند روز فرصت پیدا کردم بیایم بنشینم روی این صندلی ِ کذا و چشم بدوزم به نوشته ها و اخبار و عکس ها و... در همین فاصله ی بین دو پاراگراف حوله ها را پهن کردم و روتختی و ملحفه و روبالشی آقا پسر را انداختم توی ماشین و پودر و نرم کننده هم ریختم ، تکلیف ناهار را هم روشن کردم.شنبه ها اصولا روزهای پرکاری هستند ، جارو زدن اتاق ها و گردگیری وسایل ، شستن دستشویی و مرتب کردن خانه ی در هم ریخته ی بعد از دو ، سه روز آخر هفته که این بار تمامش را هم مهمان داشتم. برای عصرها میوه ، کیک خانه گی و چای دارچینی را به همه چیز ترجیح می دهم و یک قانون نانوشته ی خانه ی ما بودن عصرگاهی در کنار هم و حرف زدن و بازی بچه هاست و من چقدر این آرامش و امنیت بچه هایم را دوست دارم. سفره ی شام بعد از نماز پهن می شود و اگر مسجد باشیم کمی دیرتر ولی ساعت خواب آقا پسرها از ده و نیم نباید بگذرد و البته آقای کوچک گاهی چانه می زند و به هم صحبتی من و بابا حسودی می کند و دیرتر می خوابد... روزهای من همین طور می گذرد ، گاه آرام و گاه پر دغدغه ! کمتر می روم سمت تلفن ، کمتر حرف می زنم ، کمتر دیده می شوم انگار بین دوست هایم...هر کس این روزها بپرسد کجایی و چه می کنی ؟ فقط یک جمله دارم برایش ؛ سرم را انداخته ام پایین و دارم زندگی می کنم.... اینها یعنی من در آغاز سی و پنجمین سال زندگی ام ایستاده ام.نگاهم به گذشته پر از حس های متفاوت و رنگ به رنگ است اما به آینده سفید فکر می کنم! بیم و امیدی توامان در دلم حک شده.به سال های جوانی که از دست داده ام به اشک و آه نگاه می کنم ، به روزهای خوبی که می توانستم بسازم و نشد، به عمقی که می توانستم به لحظه هایم بدهم و نشد ، حسرت فرصت های رفته را با عمق جانم درک می کنم. از عشق لبریزم ، خدا را برای داشتن همه ی داشته هایم و نداشتن تمام نداشته هایم شاکرم و ملالی جز دوری از خودش ندارم! دستم را برده ام لای ابرها ، آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی ام را با حساسیت و سلیقه به خرج دادن می گذارم بین شان ، می فرستم شان بالا ، بروند همه جا را بگردند ، اقیانوس ببینند ، کویر را هم ، جنگل و کوه های سر به فلک کشیده را ، شکوه خلقت خدا را .دوست ندارم آرزوهایم به تناسب حقارت و کوچکی من ، کوچک و بی مقدار بمانند باید بزرگ شان کنم ... پ ن ؛ در فاصله ی بین این کلمات ، آقای کوچک هم بیدار شد ، گریه کرد ، بیرونش بردم و یک خرید کوچک کردیم ، صبحانه خورد ، بستنی هم ، روتختی و ملحفه ها را پهن کردم ، یک عالمه کار دیگر...به همین خاطر نوشته ای که اولین کلمه اش را حدود ساعت هفت و سی دقیقه صبح تایپ کردم ، حالا ، ساعت ده و پانزده دقیقه تمام شد! و من بالنده و آرام ، شاد و ساکت هنوز زندگی می کنم.... نمی شود که امرزو باشد و از شما نگفت ! امروز یعنی همین ساعت های بیستم جمادی الثانی ، یعنی همین لحظات شیرین آمدن شما به دنیا ، یعنی همین روز مادرداشتن جهان.... نمی شود که سرمان را بیاندازیم پایین و کنج دل مان که مملو از عشق به شماست ، باز غم گرفته باشد ، هر سال بساط غم های بی پایان فاطمیه را ، و رخت عزای روزهای اندوه و جانگداز غم شما را ، فقط شادی روز ولادت تان جمع می کند...هر چند شادی حقیقی جز با ظهور فرزند دلبندتان مهیا نخواهد شد. . . . در میان کنیه های حضرت زهرا سلام الله علیها ، خیلی هاشان با کلمه ای آغاز می شوند که دنیای معنی ست. "اُمّ" ..."آم العلوم " ، "ام الفضائل " ، "ام الکتاب " و کنیه ی معروف و متبرک "ام ابیها". در معنای کلمه ی ام چند نکته باید متذکر شد تا غایت و اساس این نامگذاری بیشتر و بهتر درک شود. آُم در فارسی به معنای مادر و در بیانی دیگر اصل هر چیزی گفته شده و در لغت به معنای قصد است .مثلا امام از " ام" وام گرفته شده و به معنی آن کس است که مقصود مردم است. در نامگذاری حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها شش وجه نام برده شده ؛ وجه اول /حضرت زهرا سلام الله علیها ثمره ی نبوت و حاصل عمر نبی صلوات الله علیه هستند.یعنی حضرت زهرا (س) اصل پیامبر (ص) هستند. وجه دوم / ایشان را از شدت محبت اُم ابیها نامیدند.انگار که یک پدر به پسرش می گوید : پدر جان یا کسی را در مجاز خواهر یا برادر خود می خواند که از مجاز است نه حقیقت و از روی محبت است. وجه سوم / ایشان از روی احترام خانم را به این کنیه می خواندندو به یاد حضرت خدیجه سلام الله علیها و یا فاطمه ی بنت اسد _ که ایشان را مادر خود می خواندند _ وجه چهارم/ مادر اصلی پیامبر حضرت آمنه سلام الله علیها بودند. مادر شرافتی ایشان حضرت فاطمه بنت اسد سلام الله علیها بودند و مادر محبتی ایشان حضرت زهرا سلام الله علیها بودند و در ناملایمات و سختی ها فقط حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برای ایشان مادری کردند. وجه پنجم / پیامبر فرمدند : اولاد هر زنی رجوع به پدرش می کند و اولاد زهرا سلام الله علیها رجوع به من می کند." یعنی جدّ مادری بنی فاطمه (س) پدرشان است و فاطمه با این کنیه اصل اصیل ایشان و مادرِ پدرِ سادات است.این نشان دهنده ی شرافت فاطمه سلام الله علیها و اولاد اوست. وجه ششم / با نزول آیه ای که زنان پیامبر را "اُم المومنین " می خواند ، پیامبر (ص) حضرت زهرا سلام الله علیها را در آغوش گرفته و شرافت برگتری از آن به ایشان عنایت کردند و فرمودند : تو ام ابیها هستی.و قدراً و رُتبتاً از زن های من بالاتری.و فرزندان فاطمه سلام الله علیها را فرزندان خود و علی علیه السلام را نفس نفیس خود خواندند. پ ن : کتابی که این روزها می خوانم برایم خیلی شیرین است .یک پست مجزا برایش نوشته ام ولی این گزیده را برای امروز از باب تبرک نوشتم.خصائص فاطمیه را بخوانید.... تمام پول تان را برای یک هدیه خرج نکنید.بهتر است گاهی بی مناسبت هم برایش هدیه بخرید.اکسیر گل و عطر را از یاد نبرید. اصولا زن ها از دیدن کتاب و کارت پشت نویسی شده هم لذت می برند.نمونه اش خود ما که صفحه ی اول سررسید 92 مان را شانصد بار بیشتر خوانده ایم.همین دو و نیم خط برای مان کلی خوشایند است. سعی کنید هنر هدیه دادن را بیاموزید.با دلیل و بی دلیل ، همراه با یک جمله ی محبت آمیز.... اگر می خواهید در برابر نقد شما سر تسلیم فرو بیاورد ، با لطافت انتقاد کنید...انتقادهای تند ، نتیجه ای جز ایجاد فاصله بین شما نخواهد داشت.... صبحدم مرغ چمن با گل نو خواسته گفت ناز کم کن در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق ، سخن سخت به معشوق نگفت .... گفتیم تا روز زن از راه نرسیده به استقبالش برویم و در چند پست کوتاه به جای خانم ها به آقایان محترم عرض بنماییم که برای داشتن همسر شاداب و آرام می شود کارهای کوچکی کرد که نتایج بزرگی به دنبال دارد.زیاده غصه نخورید که اگر عمری بود به خانم ها هم خواهیم گفت انشالله. اول ؛ به خانم ها زیاد محبت کنید.اگر فکر می کنید خیلی هم آدم با محبتی هستید ولی همسر شما از آرامش لازم در این زمینه برخوردار نیست لطفا در محبت خود غلو بفرمایید.کمی زیاده روی در محبت به زن ها _اعم از مادر یا همسر _ اصلا ضرری ندارد .گاهی وقت ها ظرفیت محبت آن ها بیش از ابراز محبت شماست.پس در این کار کم فروشی نکنید ...نتیجه ی خوبی خواهد داشت به لطف خداوند مهربان. با اجازه ی خوبان و بزرگان بنده چند نقد دارم به دوستان شبیه به خودم ! مایی که حداقل از نظر ظاهر به هم شبیه هستیم و الا درون هر کدام از ما را فقط خدا می شناسد و البته هر که متقی تر باشد نزد خدا عزیزتر است. بعد از چند سال ، نوروز امسال ما هم افتادیم به دید و بازدید در تعطیلات که محاسن زیادی هم دارد و خدا را شکر کلی خوش می گذشت ولیکن اتفاقات و عرف های جالب و جدیدی دیدم که برایم بسی اعجاب انگیز !! و ناراحت کننده بود.اینکه قبح خیلی از چیزها ریخته شده و متاسفانه تا حدودی هم فراگیر شده. و اولین آن ها رفتار با نامحرم است : ( یک نوع یَلِگی و بی توجهی به محیطی که نامحرم در آن حضور دارد....شوخی های بی مورد و چشم در چشم شدن ها ، خنده های آنچنانی و رد و بدل شدن پیامک ها. آدم درست و حسابی هم نیستیم که هی تذکر بدهیم و خیر سرمان امر به معروف و نهی از منکر کنیم.لابد طرف جواب بدهد که مثلا خود شما که فلان عیب و بهمان گناه و .....را دارید ساکت لطفا! بس که پررویی فراوان شده ! یعنی من کل این نوشته را علامت تعجب بگذارم باز کم است ها !!! حالا خدا را شکر شما که ما را نمی شناسید و الحمدالله و المنة ، خبر از احوالات ما ندارید ، به این قضیه کمی دقت کنید و اگر مقدورتان است به افرادی که مبتلا شده اند متذکر شوید. برای مایی که محجبیم به حجاب مادرمان فاطمه سلام الله علیها و مردانی که مقتدای شان ائمه ی معصومین سلام الله علیهم هستند ، شایسته نیست. همین چند لحظه قبل فیلم مواجهه مردم با ضریح جدید حضرت اباعبدالله علیه السلام را دیدم.راستش از میان فریادهای "لبیک یا حسین(ع)" که تمام بدنم را می لرزاند و آرزوی و عطش زیارتش را در وجودم بیشتر می کرد ،من دلم پیش غربت بقیع بود! آه بقیع تنهای من ، بقیع غریب من ، بقیع بی زائر ،بقیع اشک های علی(ع)، بقیع بی حرم ، بقیع بی ضریح ، بقیع ساکت و خالی از شعار و شور.... یاد روزهای سرد زمستان بقیع و ایستادن های چند ساعته روبروی درهای بسته ی بقیع ، یاد تابستان های داغ حجازی و ایستادن های پر از حسرت پشت دیوار بقیع ، یاد شبهای ولادت ِ خلوت ، یاد شبهای شهادت بی نوحه خوان.... از فاطمیه ی دو سال قبل پله های مربوط به ورود خانم ها به پشت پنجره های بقیع را هم بستند ، یعنی سهم زن ها از زیارت بقیع شده است ایستادن ها و نشستن های بین الحرمین شان...تازه اگر شرطه ها بگذارند _ که نمی گذارند_ آه مدینه ، مدینه ای که امامان دور از شما را غریب می خوانیم غافل از آنکه شما در شهر خودتان غریبید....در شهر نزول وحی ، در شهر رسول الله (ص) ، اصلا چرا اینطور نگویم که شما در مقابل چشم جد عزیزتان غریب هستید و زائران تان هم غریب .دل خون و غم زده از مدینه می روند... بی هیچ عقده ی باز شده ای و دلِ سبک شده ای.... واژه ها را بین این اشک و بغض و ناله گم کرده ام....فقط دلم می خواهد دوباره بروم بایستم روبروی همان درهای بسته ، نیمه شب باشد یا صبح زود ، ظل آفتاب ظهر مرداد باشد یا غروب های سرد دی و بهمن ، فقط آنجا باشم و چادرم را بیاندازم روی صورتم ، دلم پر بزند برای بالا رفتن از آن چند پله که مرا می رساند به مزارهای خاکی که زیارت شان عقده ی دلمان شده.... یاد روضه خواندن های پسر کوچکم می افتم در بقیع + که آخر هم نشد مخفیانه ضبطش کنیم و دلم به همین صدای کودکانه ی ضعیف خوش بود در آن غربت سخت که حتی صدای صلوات ، شرطه ها را عصبانی می کرد.... و باز هم اشک ، باز هم حسن (ع) حسن(ع) گفتن ها و گریه بر غربت جگر گوشه های زهرای مرضیه سلام الله علیها که غم بزرگتر و داغ سوزان تر ، مزار مخفی اوست. . . . *باید نوشت روی ضریح جدید تو یک سنگ قبر هم ندارد حسن (ع) ، حسین (ع).... یک ؛ به نظرم زن های شاغل دو دسته اند . یا در خانه داری و روابط با همسر و فرزند موفق اند و یا نه. اگر موفق نیستند که هیچ اما موفق ها باز دو دسته اند. یا تمام بار روی دوش خودشان است و در حقیقت سنگ زیرین آسیاب هستند و یا از داشتن مردی مهربان و کمک حال شان بهره مندند. دو ؛ زن های شاغلی که موفق نیستند و شغل شان مانع طراوت خانه شان است و زن های شاغلی که تنهایی این بار را می کشند تا خللی در جو صمیمی و خانوادگی ایجاد نشود حتی اگر خودشان له شوند ؛ چه بهتر که کار را با تمام مزایایش کنار بگذارند . حتی اگر مجبور باشند در اقتصاد خانواده قناعت پیشه کنند. سه ؛ به دسته ی سوم تبریک می گویم به خاطر داشتن همسران قدرشناس و مهربان و کمک حال شان! مردهایی که از نظافت خانه گرفته تا اطوی لباس های شسته و مهمان داری ....از خرید مایحتاج گرفته تا خانه تکانی و آشپزی و حتی نگهداری از فرزندان، با محبت و مهر خالصانه در کنار زنان شان هستند...آقای دکتری می شناسم که شب ها شستن لباس های نوزاد و نگهداری او را بر عهده می گرفت تا همسر معلم اش کمی بیشتر بخوابد . یا مرد مهربان دیگری که شب ها ساعت می گذاشت تا دو ساعت بعد برای بیدار ماندن در کنار فرزند بیمارش بیدار شود و همسرش کمی استراحت کند و این روند ماه ها طول کشید.مردهایی که اگر بعد از همسر شاغل شان از خانه بیرون بروند یا اگر زودتر برگردند حتما باقی کارهای مانده را با رضایت مندی انجام می دهند چه اینکه خود را در کار های خانه سهیم می دانند همانطور که همسرشان کمک حال آنهاست. خدا کند تمام زنان شاغل دلشان گرم مهربانی مردهای شان باشد. چهار ؛ اعتراف می کنم که مردهای زنان خانه دار کمی تا قسمتی خوش به حال شان می شود که همیشه همه چیز آماده و مهیاست و زن مربوطه هم چون شاغل نیست لابد نه خسته می شود و نه حق دارد که بشود :)) پ ن ؛ البته یک سری خانه دارهای امروزی هم هستند که از صد تا شاغل کمتر در خانه تشریف دارند.یا سالن آرایش هستند و یا بازار و کلاس فلان و بهمان ! این آخری را اگر نمی گفتم حتما حُنّاق می گرفتم! بس که این روزها از این زن های بی کار می بینم که معلوم نیست کی به زندگی شان می رسند. دیروز ظهر در پی سوال یکی از دوستان گرمابه و گلستانم برای یافتن شماره ی یکی از دبیرهای دبیرستان مان ، سری به دفتر تلفن قدیمی زدم و در حالی که از خوشحالی ذوق مرگ بودم با دبیر مورد نظر تماس گرفتم که البته جواب ندادند.شماره ی دبیر دیگرمان را گرفتم که اتفاقا در حوزه هم استاد فلسفه و اصول مان بودند ، زود مرا شناختند و کلی باعث شعف هر دوی مان شد .از زندگی و همسر و بچه ها پرسیدند و اینکه کجا مشغول کار هستم؟ من هم با اعتماد به نفس عارض شدم ؛ شغل شریف بنده خانه داری و بچه داری می باشد .نقطه سر خط. یک ساعت بعد دبیری که تلفنش را جواب نداده بود تماس گرفتند و آقای کوچک جواب دادند و بعد از کمی بله و نخیر گوشی را به من داد.تا صدای شان را شنیدم و اولین قربان صدقه را رفتم با هیجان گفتند : فلانی شمایی؟ کلی شعف دو نفره و خوشحالی بروز دادیم و از همه چیز سوال کردند و در آخر پرسیدند : کجا مشغولی حالا؟ و من باز هم با اعتماد به نفس عارض شدم که ؛ خانه دارم. امروز موقع ناهار تلفنمان با شماره ی ناشناخته ای زنگ خورد! تا گوشی را برداشتم خانم مسنی به سرعت گفت : سلام خانم فلانی؟ من : بله شما ؟ خانم مسن : من .....هستم ، و من : جیغ و خوشحالی و خنده ! معلم ریاضیات دوره ی راهنمایی ام.شماره منزل را دیروز ناامیدانه به دفتر دار مدرسه ی راهنمایی ام داده بودم و ابدا فکر نمی کردم کسی مثل ایشان آنجا باشد و مرا یادش بیاید و لطف کند و تماس بگیرد...از آن معلم های پرانرژی و بزله گو بود.همیشه ی خدا ریاضیاتم خوب بود و به نظرم پایه ی این علاقه و پیگیری در ریاضی به ایشان بر می گردد...دوباره سوال ها شروع شد که کجایی و بچه ها و همسر و شغل همسر و....و در آخر :الآن کجا کار می کنی؟هنوز صدا و سیمایی ؟ و من باز عارض شدم که خانه دارم و بعد از ازدواج از کثرت شوهر ذلیلی نظر ایشان را بر کار در صدا و سیما ترجیح داده و بعد از آمدن بچه ی اول خانه دارم :)) کلی خنده تحویلم دادند و خداحافظی کردیم.و قرار شد حتما به دیدن شان بروم. عصر ، یعنی همین یک ساعت پیش برای حضرت همسر که تعریف کردم ، گفتم بس که شاد و سرزنده بودم و کلی ایده و نقشه برای همه چیز داشتم ، وسط تمام فعالیت های هنری و ورزشی و درسی نام من هم بود و خدایی بچه ی درسخوانی هم بودم انگار برای شان غیرقابل تصور است .باید بروم حضوری روشن شان کنم که چنین دانش آموزانی هم هستند که دکتر و مهندس نشدند در حالی که خیلی ادعایش را داشتند .خصوصا من ، که کلهم فکر می کردند مهندس می شوم!! حالا یک ترسی افتاده به جانم که نفسم را تنگ کرده ، دوباره گلویم را یک گلوله ی موذی ِ بغض آلود پُر کرده . می ترسم این همه نشستن در خانه ها و با بچه بودن هایم ثمری نداشته باشد و تربیتی که برایش خیلی آرزو داشتم ، نتیجه نداشته باشد.شعاری بوده باشد .... بی مغز بوده باشد.... قربة الی الله نباشد.... آنوقت باید چه کنم؟ خدایا ما به وظیفه عمل می کنیم ، ثمرش با خودت! فقط لطفا شناخت درست زوایای این وظیفه و معرفت به راه و چاهش را خودت به من حقیر بشناسان .آمین یا رب العالمین. به اندازه ی یک فِلَش هشت گیگ ، حرف دارم برای روزهایی که نبودم! اما بعضی وقت ها نوشتن حرف های بیات شده و دغدغه های زمان گذشته نه لذتی برای نویسنده دارد و نه توجه خواننده را جلب می کند.اما خوشحالی ام را از داشتن دوستان باوفای مجازی نمی توانم کتمان کنم و قدردان لطف و محبت شان هستم. من مدتی ست که ساکن خانه ی جدید شده ام، پنجره های خانه ام هنوز پرده ندارند و روزنامه چسبانده ام به شیشه ها....گاهی به این فکر می کنم که آدم نمی تواند خانه اش را در معرض دید بگذارد و اصلا خانه ی بدون پرده ، غیرقابل تصور است ، آنوقت چطور عزیزان دل بد حجاب و البته بی حجاب هیچ حرمتی برای خودشان قائل نیستند؟ واقعا حجابی که این روزها اینقدر محجور شده است در پایتخت ، فهمیدنش به اندازه ی فهمیدن لزوم حفظ حریم خانه نیست؟ شما اصلا خانه ی بدون پرده دیده اید؟ اعتراف می کنم که اول چیزی که نظرم را جلب و دلم را به درد می آورد دیدن وضعیت حجاب و بی عفتی های علنی ست!! هر چند در کنار این تصاویر زننده ، دیدین خانم های محجبه هم قوت قلب و باعث شادی ست که در این زمانه ی وانفسا مقید به این حکم الهی هستند.حالا این حجاب چادر باشد یا مانتوی مناسب که حکم حجاب دارد .... هنوز نتوانسته ام کلاس هایم را شروع کنم.پسرک همکاری نمی کند و مثل سیریش!!چسبیده است به من.از وقتی برگشته ایم وابستگی اش چندین برابر شده و تحمل هیچ جای شلوغی را ندارد.سر کلاس های من هم اگر خیلی لطف داشته باشد یک ساعت می نشیند و تمام! احساس خوبی ندارم از اینکه وقتم در حال تلف شدن است.این ایام که خانم ها مشغول تکاندن خانه هاشان هستند من تازه دارم از چند ماه زندگی کردن به سبک عشایر خلاص می شوم و در روزهای اوج کار خانم ها بیکاری مفرط پیدا می کنم :) خلاصه اگر نیاز به یک کُذِتِ کار بلد دارید بنده در خدمت هستم از دیوار ساییدن گرفته تا شستن کف اتاق ها و کابینت و.... راستی ؛ زندگی را سخت نگیریم لطفا...عید و غیر عید همه روزهای خداست.اینکه برای پذیرایی از مهمان و شروع سال جدید خانه و زندگی را تر و تمیز کنیم عالی ست اما افتادن در دام رسم و رسوم و ایجاد سختی و تنگنا برای خودمان و چشم و هم چشمی ها برکت روزهای شیرین بهار را کم می کند...اینها یعنی اینکه در خانه ی من نه هفت سین چیده می شود و نه لباس عید خریداری می شود ، بدانید که اینگونه زنهای بی سلیقه هم یافت می شوند! 



| Design By : Pichak |
