به نام او

از آزمون بر می گشتم، غروب شده بود و دلم شور شام و بچه ها و بابای بچه ها را می زد. حسابی گرم بود و به شدت عجله داشتم. از پله های ایستگاه مترو بالا آمدم و با گام های بلند، رفتم به سمت ایستگاه تاکسی های خطی. آقایی که مسافرها را راهنمایی می کرد، تاکسی زرد رنگی را نشان داد . نگاه کردم ؛ جلو یک آقا و صندلی عقب هم دو آقای دیگر نشسته بودند، چیزی نگفتم و رفتم به سمت تاکسی بعدی که باز یک خانم جلو نشسته بود و دو آقا هم صندلی عقب، در مقابل نگاه آقای راهنما گفتم: "ببخشید تاکسی بعدی رو سوار میشم"، و رفتم به سمت تاکسی سمند زرد رنگ و روی صندلی جلو نشستم، متوجه اطرافم نبودم که با صدای بلند آقایی فضا را متوجه شدم که با عصبانیت من را خطاب قرار داده بود، که "بله توی مترو با اون همه ازدحام چطور می شینند اینجا می خوان راحت لَم بِدَن" و " همه جا هستند ها، اینجا می خوان جدا باشند از مردا و....." و سوار ماشین شد و شبیه شوماخر ترمز دستی را داد پایین و گاز داد و رفت!! همزمان ماشین بعدی هم با نشستن یک خانم کنار آقایون پر شد و در حالی که همه شان من را نگاه می کردند و لابد توی دل شان حرف می زدند رفت. رانند ی ماشین سوم که بنده نشسته بودم هم با تکمیل مسافرانش آمد و راه افتاد. در حالیکه سرش را نمی دانم به چه نشانه ای تکان می داد، گفتم: "به گمانم من حق داشته باشم که در هر ماشینی که مایل هستم سوار بشم، حق داشته باشم انتخاب کنم، و ربطی به کسی نداره، اصلا همسر بنده راضی نیستند کنار نامحرم بشینم!! به ایشون هم بگید مترو رو برای جدایی از نامحرم انتخاب کردم و البته خدا رو شکر در مملکت ما آزادی برای همه هست جز ما!!!"

یاد دو، سه ماه قبل افتادم که سر ظهر، با یک صورت نیمه بی حسّ! از دندان پزشکی به خانه بر می گشتم و مشابه همین ماجرا برایم پیش آمد، با این تفاوت که از شدت بی حالی و ضعف، مجبور شدم نیم ساعت روی زمین بنشینم، یا به ستون تکیه بدهم، و نتوانم با یک کلمه ی خشک و خالی از خودم در برابر راننده ی تاکسی که با عصبانیت هر چه تمام مرا و خانمی که به خاطر پا درد و عمل زانو مجبور بود بایستد تا در ماشین بعدی حتما روی صندلی جلو بنشیند، دفاع کنم.

.

.

چند روز بعدش به اتفاق همسر جان برای تشییع شهدای غواص رفتیم بهارستان، ازدحام عجیب و غریبی که تا به حال در تشییع شهدا ندیده بودم پیش آمد و متاسفانه تداخل مرد و زن و عدم وجود راه نجات!! به یک دیوار تکیه دادم و همسرم هم جلوی بنده ایستادند تا کم کم راهی باز شد و برگشتیم، به دخترهای چادری و خانم های محجب نگاه می کردم که چطور خودشان را به آب و آتش می زدند برای رسیدن به مرکز میدان و تماشای مراسمی که هنوز شروع نشده بود! یاد ازدحام حج افتادم، به خانمی که در حال لِه کردن دیگران برای قدمی به جلو بود گفتم: عزیزم حجر الاسود هم بوسیدنش از زنان برداشته شده_ در صورتی که به نامحرم برخورد کنند_ و گمان نکنم شهدا راضی باشند ما اینطور در بین نامحرم ها احاطه بشیم!! البته خداوکیلی خیلی از خانم ها ایستاده بودند و راه نجاتی هم نبود ولی بعضی ها انگار برای رسیدن به شهدا داشتند مرتکب حرام می شدند پناه بر خدا!

کنار آن دیوار، هیچ هوایی نبود انگار، قلبم به شدت درد گرفته بود و حالم داشت به هم می خورد،کمی آب ریختم روی صورت خودم و همسر جان، یکهو یاد لَم دادنی افتادم که آقای راننده گفته بود، نگاه کردم، راست گفته بود، بعضی وقت ها انگار مفهوم محرم و نامحرم هم فرق می کرد.... دلم بیشتر گرفت.... خجالت کشیدم!

نشستن کوتاه مدت با حائل قرار دادن کیف و چسبیدن به در تاکسی حتما گناهش کمتر از این تداخل هاست!( شاید هم اصلا حرامی صورت نگیرد)....  من  برای فرار از حرام خدا، جز یک صحنه ی کوتاه از کامیون حامل شهدا چیزی نصیبم نشد، جز دیدن کاروان جانبازان ویلچری و اشک های داغ شان، جز صف مهمانان خارجی و گل های توی دست شان، جز پوسترهای زیبا و پرچم های رنگ به رنگ .... اما؛ خدا کند راننده ی تاکسی این صحنه ها را ندیده باشد.... 

 

این مطلب هم حرف دل ماست به خدا؛ لایک به این حجاب زیبا...دمتون گرم خواهر+ تصاویر

 

 

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

مادر پدرم  را "عزیز" صدا می کردیم. متولد سال 1302 بود. زن روستا زاده ای که پدر شوهرش در سن ده سالگی او را به مکتب خانه فرستاده بود و سواد قرآنی داشت. خاطرات من از او  همیشه همراه صوت حزین قرآن و ادعیه خوانی اش و مدح و توسل به اهلبیت علیهم السلام است. صدای زیر ِ زیبایی داشت. سوز عجیبی که واقعا با تصور روضه هایی که می خواند هم دلم می لرزد. "عزیز" زن مهربان و ساکتی بود. نه آن آخرهای عمرش، بلکه از همان کودکی ساکت و مظلوم بوده است. شش ماهگی مادر از دست داده بود و "بی بی" که خاله ی بزرگش بوده او را به خانه می برد و ده سال بعد به عقد پسرش_ پدر بزرگم_ در می آورد. "بی بی" بداخلاق بود، زود جوش می آورد ولی همگی دوستش داشتیم، 102 سال عمر کرد و سال آزادی اسرا از دنیا رفت.

"عزیز" می گفت: حلالش کردم ولی خیلی مادرشوهری کرد برای من، خیلی اذیت داد به من، خیلی سخت گرفت، انگار فکر می کرد برای من که مادر ندارم باید با سخت گیری رفتار کند تا کدبانو شوم، تا بتوانم مادر خوبی باشم، تا بچه هایم را درست بزرگ کنم...

اما "عزیز" مهربانی خاصی داشت. تا چیزی به دستش نمی دادیم، درخواست نمی کرد. روزها روی تخت می نشست و تا وقت ناهار و نمازش فقط قرآن می خواند و مفاتیح دستش بود، بعد یکهو شروع می کرد به روضه خواندن و مثل باران اشک می ریخت...خصوصا ارادت خاصی به حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام داشت. به خیلی ها قرآن درس داده بود و دوستداران زیادی داشت. گاهی مثلا سوره یس را در رکعات نماز می خواند. نافله ها و ذکرها هم که جای خود، حسابی مشغول حلاوت عبادت هایش بود.

این صبر و متانت ذاتی اش برای همه جذاب بود و هر عضو تازه وارد به فامیل را هم مجذوب می کرد. همسرم با دیدن و یکی دوبار هم صحبتی با او عاشقش شده بود، می گفت هر پیرزنی در سن و سال ایشان دیده ام زیاد غر می زند و دائم بهانه می گیرد ولی ایمان وصبر "عزیز" شما خیلی خاص و دوست داشتنی ست.خواهر همسرم هنوز هم وقت شنیدن دعای سمات عصرهای جمعه ، او را یاد می کند چون  دیده بود عصر جمعه که همه مشغول مهمانی و خوش و بش هستند، او با سوز و اشک در خلوت مشغول خواندن دعای سمات است. من اما بیشتر وقت ها با شنیدن نام حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام یادش می افتم. چقدر با روضه های زیبایش اشک ریخته و چقدر بیشتر عاشق حضرت شده ام.

شهریور ماه سال 1385 وقتی عموی کوچکم عمامه از سر برداشت و پای برهنه داخل قبر مادرش رفت تا تلقین بگوید، یادش انداختم ؛ عمو جان امشب شب شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام است، "عزیز" را به مولای دوست داشتنی اش بسپار ... عمو حالش دگرگون شد و همه به یاد توسل های عزیز به حضرت غرق اشک شدیم....

 

اصل نوشت:

اَللهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّم وَ زِد وَ بارِک عَلَی السَّیِدِ الکَرِیم ،

وَالاِمامِ الحَلِیمِ ، وَالصّابِرِ الکَظِیمِ ، وَ سَمِّیِ الکَلِیمِ ،

اَلقائد الجَیشِ ، اَلمَدفُونِ بِمَقابِرِ القُرَیشِ،

صاحِبِ الشَّرَفِ الاَنوَر، وَالمَجدِ الاَظهَر ،

وَالجَبِینِ الازهَر ، اَلاِمامِ بِالحَقِّ اَبِی اِبراهِیمَ   

مُوسَی ابنِ جَعفَر ، صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیهِ ،

اَلصَّـلـوةُ وَالسَّلامُ عَـلَیکَ یا اَبِا اِبراهِیمَ ،

یا مُوسَی ابنِ جَعفَر، اَیُّهَا الکاظِمُ ،

اَیُّهَا العَبدُ الصالِح ، یابنَ رسول الله،

یَابنَ أمیرِالمُؤمنین، یا حُجَّةَاللهِ عَلی خَلقه،

یا سَیِّدنا و مولانا ، إنّا تَوَجَّهنا،‌ و استَشفَعنا،

وَ تَوَسَّلنا بِکَ إلی اللهِ،

وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا، فِی الدُّنیا و الآخِرَة،

یا وجیهاً عِندَ الله،إشفَع لَنا عِندَ الله

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

رجب‌المرجّب، ماه شستشوی گناهان است. جوان‌های عزیز! دیر نشده، اوّل ماه رجب است. تا ماه مبارک نیامده، گناهان خود را بشوییم و در شعبان‌المعظم، لباس تقوا بر تن کنیم. ماه مبارک رمضان، ماه صیام تنها نیست. اصلاً ماه صیام خالی به درد نمی‌خورد. اسّ و اساس ماه مبارک رمضان، ضیافت‌الله و مهمانی خداست، «دعیتم فیه إلی ضیافة اللّه». همه شما دعوت شدید، نفرمود: یک عدّه خاصّ. اتّفاقاً دعوت‌نامه هم کتبی است، «کتب علیکم الصیّام». دیدید برای عروسی و ولیمه و ... کارت دعوت می‌دهند. حالا برای ماه مبارک هم به شما کارت دعوت دادند. معلوم است هر چه مجلس باشکوه‌تر باشد، هر چه میزبان عزیزتر باشد، شما لباس بهتری می‌پوشی. می‌شود بگوییم: انسان با یک لباس لجنی که در جوی افتاده بوده، یا با لباس کارش که تعویض روغنی و مکانیکی است، با همان لباس به مجلس عروسی، ولیمه یا مهمانی که دعوت شده، می‌رود؟! آن هم میزبان محترم! خیر.

لباس گناه باید در ماه رجب کنده شود، برای همین است که استغفار در این ماه زیاد است. ماه شعبان المعظم باید لباس تقوا پوشید که فرمودند: «دعیتم فیه إلی ضیافة اللّه».

می‌دانید چه کسی باید این دعوت‌نامه‌ها را امضاء کند؟ حضرت حجّت. مقدّس اردبیلی، آن بالجد مقدّس در آخر عمر شریفشان فرموده بودند: من در پاکتی از نور، دعوت‌نامه رسمی برای ضیافت‌الله گرفتم. ما نمی‌فهمیم یعنی چه، مگر اینکه خودمان به آن مطلب برسیم. این‌ها رسیدنی است، گفتنی نیست. آیت‌الله مقدّس اردبیلی رسید و فرمود: دعوت‌نامه من کتبی بود. امضاء کننده چه کسی بوده؟ فرمودند: حضرت حجّت!

امسال بخواهیم، بگوییم: آقا جان! ما هر سال فقط روزه گرفتیم، امّا می‌شود یک سال ماه مبارک ما را هم دعوت کنید؟! می‌دانید چرا این‌قدر ماه مبارک رمضان تکرار می‌شود؟ برای اینکه یک بار هم من و شما وارد شویم. آن کسی هم که وارد ضیافت الهی شد، دیگر ترک ضیافت برای او وجود ندارد و این ضیافت برای او همیشگی خواهد بود. نه میزبان محترم بیرون می‌کند و نه دیگر آن سی که ضیافت را چشیده، دلش می‌خواهد از مهمانی بیرون رود. امّا تکرار این‌ها یعنی چه؟ یعنی خدا مدام می‌خواهد دعوت کند تا یک عدّه دیگر باز هم وارد شوند.

در این شب‌ها بگو: آقا جان! می‌شود من هم دعوت کنی؟ می‌دانم بد هستم و گرفتارم، رذائل من را فراگرفته، می‌دانم نفس دون و هوی و هوس و شهوات وجودم را گرفته، امّا آقا می‌شود من از شهوت و کثافت‌کاری بیرون روم؟! می‌شود از نفس بیرون روم؟! می‌شود در این رجب، در این نهر، خودم را شستشو بدهم؟! شستشو کن، شستشو کن، شستشو. آقا جان! می‌شود من هم درست شوم؟! می‌شود من هم ادم شوم؟! می‌شود من هم از رجب که بیرون آمدم، نگاه کنم و ببینم که دیگر رذائل ندارم؟! می‌شود من هم در شعبان المعظم لباس تقوا بپوشم؟! می‌شود هنوز آخر شعبان نشده، یک دعوت نامه کتبی بیاید و بگویند: خوش آمدی بنده من!

جوان عزیز! اگر آلوده‌ترین هم باشی، تصمیم بگیری در رجب المرجّب پاک شوی و تصمیمت را قطعی کنی و انجام دهی، خدا گواه است دعوت‌نامه کتبی را به تو می‌دهد. نمی‌گوید: پنج سال، بیست سال، گناه کردی. نمی‌گوید: از چهارده، پانزده سالگی تا به حال، گناه کردی و حالا می‌خواهی من دعوت‌نامه بدهم. اتّفاقاً می‌گوید: من این قدر منتظر تو بودم. بنده من! تا حالا کجا بودی؟! امام زمان می‌گوید: جوان عزیزم! تو تا حالا کجا بودی؟! این‌قدر امام زمان جوان‌ها را دوست دارد. خدا گواه است آن جوان‌هایی که آلوده آلوده هستند، خودشان خبر ندارند که چقدر امام زمان دلش به تعبیر عامیانه لک می‌زند که این‌ها برگردند و خودش هم دعا می کند. دوست دارد این جوان برگردد و آغوش رحمتش را برای او باز کند. حضرت، دلسوز است. حضرت، عین الله الناظره است، قربان آن چشمهای زیبایت! قربان آن اشک‌های زیبایت که برای گناه ما سرازیر می‌شود.

این‌قدر دلش می‌خواهد ما بیاییم. این‌قدر حرص می‌زند. بعضی از بزرگان که به محضر ایشان می‌رسند، اوّلین و آخرین توصیه‌شان این بوده که فرموده: «علیکم بالشّباب». آیت‌الله خوشوقت در اواخر عمر شریفشان فرمودند: علّت العللی که من عمرم را وقف جوان‌ها کردم، برای این بود که آقا فرمودند: شما و جوان‌ها! آقا دوست دارد جوان‌ها را! عشقش شما جوان‌هایید.

امشب بخواهید و با آقا این‌طور صحبت کنید: آقا جان! یابن الحسن! می‌شود من هم برگردم؟! می‌شود من هم پاک شوم؟! می‌شود من هم دیگر گناه نکنم؟!

بیان کردم که هر شب دقایقی با آقا صحبت کن. موقعی که دیگر می‌خواهی بخوابی و مسواک زدی، با آقا صحبت کن. اگر هر شب صحبت کردی، خدا گواه است به یک‌سال نمی‌رسد که خودت مطالبی را می‌بینی و متوجّه می‌شوی.

بگو: آقا جان! دیر شده، ماه رجب آمده، می‌دانم من یک سال را نمی‌توانم، امّا در این یکی دو ماهه سعی می‌کنم هر شب با شما حرف بزنم، آقا جان! شما هم عنایتی کن امضاء کن که من امسال در ماه مبارک رمضان وارد شوم و در ضیافت‌الله مهمان خدا شوم. بس است یک عمر مهمان گناه، پلیدی‌ها و پلشتی‌ها بودم و جز بدبختی و خسارت هیچ ندیدم. دلم می‌خواهد آن رحمت و مغفرت را بچشم. یابن‌الحسن! آقا جانم! قربانت بروم، آقا جان! عنایتی کن.

«یا وصیّ الحسن و الخلف الحجّة أیّها القائم المنتظر المهدی، یابن رسول اللّه یا سیّدنا و مولانا،

إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک إلی اللّه و قدّمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهاً عنداللّه، إشفع لنا عنداللّه»

 

پ ن : این سطور قسمت پایانی درس اخلاق آیت الله قرهی ست، مطلب کامل را اینجا بخوانید +

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

شبکه سه، مستندی رو پخش کرد به نام "ارغوان" که گفتگو با همسر شهید علیمحمدی بود.

در بین صحبت ها و بغض ها و اشک های همسر معزز شهید، وقتی به بیان فعالیت های علمی شهید رسیدند، گفتند : اوایل شهید مدتی رو به المپیادی ها درس می دادند تا برای رقابت های جهانی آماده بشند، ولی بعد از دو، سه سال دیگه ادامه ندادند و نظرشون این بود که ما داریم گلچین می کنیم _ استعداد یابی می کنیم _ و آموزش می دهیم و وقت و هزینه می گذاریم و بعد دو دستی تقدیم دانشگاه های خارجی می کنیم...چون می دیدند بیشتر بچه هایی که رتبه می آوردند جذب دانشگاه های امریکایی و غربی می شدند!! و ایشون اصلا اعتقاد به این کار نداشتند و دیگه به المپیادی ها درس ندادند...

 

روحش مهمان سفره ی اهل بیت(علیهم السلام) باشد انشاءلله

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

عصبانی و خسته تر از آنم که الآن بخواهم یک متن بلند بالا برای این "توافقنامه" ی کذا بنویسم، اصلا دلم می خواهد منتظر باشم ببینم آقا فردا در این باره سخنرانی کنند و من بفهمم چطور باید حرف های تلنبار شده ام را بنویسم. خسته ام هر چند دلم می خواهد همین حالا یک متن دلنشین بهاری برای این روزهای حال خوب کن بنویسم که صبح ها وقت بردن پسرم به پیش دبستان چقدر بو می کشم و چقدر برای اموات آن خانه ی ویلایی دو طبقه که تا آخرهای اردی بهشت سهم صبح گاهی عطر پیاده روی ما را سخاوتمندانه کنار می گذارد و مشام من و پسر جان را پر از بهار می کند و صلوات روی لب هامان می نشاند، دعا می کنم. خسته تر از آنم که بیایم اینجا از شما بپرسم با نوسانات خُلق آقا پسر در روزگار نوجوانی اش چه کنم؟ به کجا پناه ببرم؟ با درس های عقب افتاده ام، با مهمانی های در پیش رویم...

دو ساعت پای درس "بررسی تطبیقی منابع رجالی" نشسته ام ولی جز یکی دو جمله هیچ یادداشتی برنداشتم، هیچ جمله ای به خاطر نسپردم و این یعنی خیانت به وقتی که گذاشته ام!

خبر هتک حرمت دو نوجوان مشرف شده به عمره آنقدر حالم را بد کرده که حتی نمی توانم درست فکر کنم، مدام راه می روم، به بعضی از دوستان هم سفر زنگ زدم ، خواستم یادشان بیاندازم که حکم این عمل در عربستان فقط اعدام است، ما نباید به کمتر از آن راضی شویم، خبر شهادت مرزبانان در شرق کشور، خبر دستگیری باند تروریستی، سرم گیج می رود...دلم پیش آن دو دختر نوجوان زائر در حرمین شریفین است، پیش مادر و پدرهای شان...که می دانم با اعدام این دو ملعون باز هم دلشان آرام نخواهد شد...

تصمیم گرفتم برای شام کوکو سبزی درست کنم، که بوی سیر و سبزی تازه اش خانه را پر کند، گوجه فرنگی ها را حلقه حلقه کنم و با خیارشورهای تُرد و قلمی توی بشقاب بگذارم، بعد باز بروم توی فکر، بچه ها چه می دانند دل مادرشان به کدام دریای مواج و طوفان زده شبیه شده...

اصل نوشت؛ ألا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القلوب

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

دارم به ناخن ها و زخم های کوچک و بزرگ دست هایم نگاه می کنم، با اینکه دستکش داشتم ولی اصلا یادم نیست کی و چطور دستهام این شکلی شدند! یکهو تصویر خانم های منتظر نوبت کاشت و ترمیم ناخن جلوی چشمم پر رنگ میشود! تصویر آن خانم که برای کراتینه ی موهایش پانصد و هفتاد هزار تومان کارت کشید! آن خانمی که برای مِش به اندازه ی ششصد هزار تومان، تراول پنجاه هزار تومانی داد! آن خانمی که برای هاشور ابروهاش_ که به نظرم خیلی هم زیبا بود_ داشت درد زیادی را تحمل می کرد و من که برای اولین بار این عمل را از نزدیک می دیدم حالت تهوع گرفته بودم.

هم چنان به گردن درد و دست دردم فکر می کنم، که چهره ی زن های رنگ به رنگ جلوی چشمهام رژه می روند، زنهایی که یا کارگر دارند، یا همسرشان کمک حال شان است، یا به اتفاق مادر و مادرشوهر و خواهر و ... خانه می تکانند! به این سختی کش دار خانه تکانی فکر می کنم، که مثل خیلی از سختی هایی که لمس کرده ام شیرین است! دلم را نمی زند و افسرده ام نمی کند، گریه ام نمی گیرد از این همه کار و زحمت واقعی... فکر می کنم انصافا همین مدیریت کردن خانه تکانی که از کجا شروع بشود و چطور پیش برود و به کجا ختم بشود خودش چندین واحد ارشد و دکتراست!! حتی برای آنهایی که دست تنها نیستند.

بعد از نماز صبح نشسته ام و دارم فکر می کنم که این بشور و بساب ها، این از شش صبح دیروز تا همین حالا بیدار ماندن ها، این زخم  ها و دردها، آیا مفید هم هستند، یا مثلا ممکن است بازخواست هم بشویم که چرا از جسم تان اینقدر کار کشیدید؟ خوب من در چنین مواقعی، خصوصا وقتی رو به قبله نشسته باشم و احساس کنم یکی هست که تمام حواسش متوجه من است ، ترجیح می دهم باب میل او فکر کنم، بلکه بیشتر دوستم بدارد، فکر می کنم که خوب فرموده اند: " جهادالمرأة حُسن التبعل" ، ما هم که این تکاندن خانه مان در جهت آرامش و آسایش و خرسندی همسر جان است ، نتیجه بگیریم که جهاد کرده ایم یا نه؟ نه حقوق و مزایایی دریافت می کنیم که لااقل از کارگری مان مزد گرفته باشیم، نه کسی هست که بالای سرمان دستور بدهد که چه کنیم و چه نکنیم و باید به تشخیص و صلاح دید خودمان کارگری کنیم_ هم مدیریت هم کار :)_ منظور اینکه از اول تا به آخرش خودمان هستیم و خودمان اما چشم مان آن بالا به دست های کسی ست که همه را می خرد، خوب هم می خرد اگر با چنین پُست هایی خرابش نکنیم!!

اصل نوشت؛

مادر ما فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) ، یک یادگاری خوب برای روزهای سخت کار برای مان گذاشته است، آن وقتی که دست های نازنین اش از زیادی آرد کردن گندم، تاول زده بود و به تنهایی کارهای منزل و فرزندان عزیزش را انجام می داد، پیامبر خدا ( صلوات الله علیه و آله وسلم) اذکاری را به ایشان آموخت که به "تسبیحات حضرت زهرا(سلام الله علیها)" معروف شد.

کدام زن است که وقت گفتن این اذکار، قبل از آن که از خستگی بیهوش شود، شربت عسل بنوشد و صبح وقت بیدار شدن، سرشار از انرژی و توان و انگیزه و عشق نباشد؟

پ ن ؛

آیا لازم است باز بگویم که هرگز با آراستگی و زیبایی و شاد و سرزنده بودن مخالف نبوده و نیستم، منظورم خرج های بیخود، اسراف های درد آور، زحمت های بی نتیجه است! منظورم اهتمام بیش از اندازه به ظواهر است که به گمان من نوعی فقر شخصیتی پشت آن خوابیده...کسی که خودش را، با تمام آنچه خداوند به او ارزانی داشته پذیرفته باشد و از این "خود مخلوق دستِ ربّ" لذت ببرد، دیگر برای جذابیت بیش تر و بیشتر دست به چنین کارهای محیرالعقولی نمی زند!

الآن یادم افتاد که اینجا کمی مفصل به این نکته پرداخته ام +

نوشته شده در جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

سبب آشنایی من با وبلاگ، بشرای عزیزم بود که طی ارسال یک ایمیل برایم آدرس وبلاگش را گذاشته بود و آخر سر هم خیلی غافلگیرانه خبر ازدواجش را به همراه آدرس وبلاگ همسرش داده بود! تازه اینترنت خانگی در شهری که ما زندگی می کردیم آمده بود و ما به واسطه همسایگی با نخست وزیر آن کشور آفریقایی خیلی زود مشترک اینترنت شده بودیم و با همان کامپیوتر زغالی کار می کردیم. فرصت خوبی بود و بهانه ی خوب تری برای تنهایی زندگی کردن در جایی دور از وطن! اسفند 82 اولین پست وبلاگم را ثبت کردم . بیشتر مطالبم مناسبتی و مذهبی بود و گاهی هم اجتماعی... با اینکه یادم نمیاد برای کسی نوشته باشم "به وبلاگ منم سر بزن" بعد از مدتی خواننده های وبم زیاد شدند و لینک ها هم رو به افزایش. دل مشغولی شیرینی بود، و خام :) البته با توجه به شرایطی که داشتم و فکرهایی که توی مغزم وول می خوردند همه ی پست ها رو دوست دارم و خیلی هاشون رو به خاطر دارم که در چه حال و چه موقعیتی نوشتم...

بعد از بازگشت از آفریقا حدود دوسال چیزی ننوشتم ولی نتونستم اینجا رو تعطیل کنم. افتاده بودم دنبال درس و داشتم از فرصت ایران بودنم سوء استفاده می کردم. دانشگاه که قبول شدم به اصرار همون بشرای نازنین دوباره شروع کردم و  به لطف خدا تا الآن ادامه دادم.

من هیچوقت اسباب کشی نکردم، از اول همین جا بودم و احتمالا خواهم بود. یک بار سال 86 برنده ی دامنه شخصی شدم ولی واقعا دلم نخواست که آدرسم عوض بشه، حالا این خوبه یا بد نمی دونم !!

اما وبلاگ دیگه ای هم برای پسرها و مادرانه نویسی هام راه انداختم که خواننده های خاصی اونجا رو پیگیری می کنند و حکم یک دفترچه ی یادداشت مجازی برای میوه های دلمه +

خاطره های زیادی از وبلاگستان دارم و دوستان زیادی نصیبم شده که ارتباط نزدیک تری با هم پیدا کردیم، هنوز هم با علاقه وبلاگ می خونم و لذت می برم و خیلی از وبلاگ ها رو با دقت پیگیری می کنم و برام مثل مطالعه کتابی که دوستش دارم، جالب و گیراست.

اینکه وبلاگ نویسی آدم رو به اطرافش دقیق تر می کنه، واقعیته و من هم مستثنی نیستم، هر چند روی هم رفته بیشتر آهسته و پیوسته پست می گذارم و شاید هم علت اصلی ش سرگرم بودن به زندگی و بچه هاست که فرصت کمی برای دنیای مجازی برام می مونه. به همین دلیل عضو شبکه های اجتماعی هم نشدم و از اعتیاد بعدش و وقت نداشتن و کلافه گی ش  به نوعی پیشگیری کردم!

تمام پست هام از صمیم دلم نوشته شده و الحمدالله در این 11 سال مشکلی نداشتم و همه اش خوبی و اعتماد و یاد گرفتن بوده.

یکی از لذت های شیرین وبلاگم مشاوره خواستن ها با کامنت خصوصی هستن که دوستش دارم، خصوصا که بعد از مدتی دوست عزیزم کامنت می گذاره که مفید بوده. اینطوری هست که من گاهی فکر می کنم مادربزرگ وبلاگ های زنانه ام :) و به شدت احساس گیس سفیدی و راه حل های  مادرانه بهم دست می ده!!!

بعضی حرف های از دل برآمده ی وقت زندگی در حجاز هم خیلی شیرین بود، گاهی از این همه لطف و اعتمادی که خدا بین آدم هایی که هرگز هم رو ندیدند و اصلا اسم و فامیل هم رو هم نمی دونند ولی حاجت ها و درد دل هاشون رو به هم انتقال می دن و طلب دعا و نایب الزیاره بودن، دارند اشک می ریختم و به واقع سجده شکر می کردم. خوبی های زلال وبلاگ همین ها هستند که جای دیگه ای پیدا نمی شند...

متاسفم که خیلی از سوژه های مورد نظرم بیات می شه و من فرصت نوشتن شون رو پیدا نمی کنم، زندگی با سه تا "آقا" ی ِ بزرگ و متوسط و کوچولو و درس و بحث و ... در جریان ِ و من همین وبلاگ معمولی ِ صورتی ِ ساکت رو جزیی از زندگی م می دونم و راستی راستی دوستش دارم.

پی نوشت؛

خیلی وقت هست که دلم می خواست مثل همین موج وبلاگی راه بیافته، ولی برعکس. یعنی خواننده ها تشریف بیارند و نظرشون رو صادقانه بازگو کنند، حتی بدون نام! خلاصه که مسوولین مربوطه رسیدگی کنند لطفا ...

پی نوشت 2 ؛ به دعوت پیچک سر به کتاب  این پست نگاشته شد ...

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

قبلا گفته بودم که مادرم یک خیریه ی کوچک دارد، معمولا هم تعداد معرفی شدگان برای دریافت کمک چندین برابر کسانی ست که توانایی کمک دارند!

امروز صبح داشتم درباره ی خانه خریدن برای یک سادات فقیر  که از دادن اجاره خانه به ستوه آمده، با مادر حرف می زدم که حرف رسید به سه دختر که به تنهایی زندگی می کنند و مقداری لباس و عطر و ادکلن های مارک و ... را فرستاده بودند تا مادر برای شان بفروشد و پولش را برای خرج و مخارج زندگی استفاده کنند.

دخترها سال ها در ناز و نعمت زندگی اشرافی داشته اند. مرفه و خوش گذران تا به اینجا رسیده اند، از آنها که خرید مایحتاج خانه را هم "یکی" از خدمتکارها انجام می داده و همواره در سفر و رفاه و پول خرج کردن دست شان باز بوده است.

از لوازمی که برای فروش فرستاده اند کاملا معلوم است که چطور زندگی کرده اند. ادکلن های مارک و لباس های خارجی درست و درمان، عینک آفتابی چند صد هزارتومانی و حتی موی مصنوعی آنچنانی، همه را فرستاده اند برای فروش! پول لازمند برای ترکیدگی لوله ی فاضلاب ساختمان که سهم هر واحد دویست هزار تومان می شود. این آپارتمان کوچک را پدرشان خیلی سال قبل به نام دختر بزرگش کرده بوده و فقط همین برای شان مانده، از تمام آن ثروت آنچنانی....

دو تا دختر بزرگتر روزها که خواهر کوچک شان می رود مدرسه، راه پله ی ساختمان تمیز می کنند و با هم کار می کنند، دو تا دختر "بیست "و" بیست و سه ساله"...به در خواست شان از طرف خیریه ی مادر برای شان یک دستگاه سبزی خردکن خریده اند تا بعضی وقت ها هم از میوه و سبزی فروش محله شان سفارش بگیرند و هر کیلو سبزی را سیصد و پنجاه تومان خرد کنند! کلی بهشان سفارش شده که در خانه ی کسی وارد نشوید و با هم باشید و کار در منزل پیدا کنید. تن شان همیشه لرزیده و آب خوش از گلوی شان پایین نمی رود. دانشگاه را رها کرده اند، لباس های گران را فروخته اند، ماشین و راننده ندارند، غذای درست و درمان نمی خورند، "آدم دلسوزی" اطراف شان ندارند تا کمک حال شان باشد، همه به معنای واقعی کلمه رهای شان کرده اند، خیلی سخت زندگی می کنند، تأسف بار و تنها، مادر هم رفته کانادا تا بلکه ویزا بگیرد و بچه ها ببرد پیش پدر و مادر خودش در آن کشور، ولی نشده و به دلیل ماندن اضافه بر تاریخ ویزایش دستگیر و زندانی شده، و همانجا طلاق غیابی گرفته است...

و اما پدر؛

رییس یکی از شعبه های یک بانک دولتی بوده که به جرم اختلاس  زندان است....

نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

برداشت های ما از دین و قرآن کریم، به حق ناقص و پر از اشکال است. اما بزرگان و علماء و در رأس ایشان امام راحل عزیز و رهبر گرانقدرمان، نشان داده اند که مشی شان در مسیر خداست و خلل ناپذیر و استوار اند، هم چنان که مهربان و لطیف...

نامه ی خردمندانه رهبر حکیم مان باز نشانه ی دیگری ست، کسی که به طور پیوسته استقامت و مقابله ی با جبهه ی کفر را گوشزد می کند و خود اولین و سردار این راه است، حالا پدرانه و ناصحانه نامه ای درخور اندیشه ی جوانان پویای عصر حاضر می نویسد که لاجرم مرجع خودش را پیدا خواهد کرد و راهش را در دل های تشنه ی حقیقت؛ باز...

مقایسه عملکرد دولت های مختلف در رویارویی با این جبهه متاسفانه همیشه و یا خوش بینانه اش در بیشتر مواقع، همراه نوعی انفعال و تأسف بار تر همراه عقب نشینی به جای نرم خویی قهرمانانه بوده است. به دست فراموشی سپردن دشمنی دشمنان درجه ی یک انقلاب و در مرتبه ی بالاترش اسلام که هدفی جز نابودی دین ندارند، اشتباه فاحشی ست که امیدواریم اتفاق نیافتد.

امیدی به هیچ پیمانی با سران کفر نیست، چرا که خدا فرمود:

فَقاتِلوا أئِمَّةَ الکُفرِ إنَّهُم لا أَیمانَ لَهُم

با پیشوایان کفر پیکار کنید، چرا که آنان را پیمانی نیست.

سوره توبه/ آیه ی  12

پ ن : نامه ی رهبر عزیز انقلاب به جوانان اروپا  +

آیه هایی برای دیپلمات ها 1 +

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

ساعت از دو نیمه شب گذشته و من همین حالا بسم الله گویان، پروژه ی مطالعه ی آزمون فردا(امروز) بعد از ظهر را آغاز می کنم....

بعد از ده بار پر و خالی شدن سینک ظرفشویی از انبوه ظرف های نشسته، آماده کردن صبحانه و ناهار و شام، پذیرایی میان وعده، خرید، بازی با طفلان معصوم، همراهی با صحبت های همسر عزیز، چندتایی پاسخگویی به تلفن های حسابی طولانی، چند سری روشن کردن ماشین لباسشویی و کارهای به تبع اش، اتو کشی و ...

نتیجه ی اخلاقی: وقتی عشق به تحصیل در وجودتان غل غل می کند، حتما به فکر شب های امتحان هم باشید، که راه مفری نیست جز کم کردن از استراحت و آرامش خودتان که مبادا روند طبیعی خانه به هم بخورد.

اصل نوشت: الحمدالله

نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak