به نام او

دارم به ناخن ها و زخم های کوچک و بزرگ دست هایم نگاه می کنم، با اینکه دستکش داشتم ولی اصلا یادم نیست کی و چطور دستهام این شکلی شدند! یکهو تصویر خانم های منتظر نوبت کاشت و ترمیم ناخن جلوی چشمم پر رنگ میشود! تصویر آن خانم که برای کراتینه ی موهایش پانصد و هفتاد هزار تومان کارت کشید! آن خانمی که برای مِش به اندازه ی ششصد هزار تومان، تراول پنجاه هزار تومانی داد! آن خانمی که برای هاشور ابروهاش_ که به نظرم خیلی هم زیبا بود_ داشت درد زیادی را تحمل می کرد و من که برای اولین بار این عمل را از نزدیک می دیدم حالت تهوع گرفته بودم.

هم چنان به گردن درد و دست دردم فکر می کنم، که چهره ی زن های رنگ به رنگ جلوی چشمهام رژه می روند، زنهایی که یا کارگر دارند، یا همسرشان کمک حال شان است، یا به اتفاق مادر و مادرشوهر و خواهر و ... خانه می تکانند! به این سختی کش دار خانه تکانی فکر می کنم، که مثل خیلی از سختی هایی که لمس کرده ام شیرین است! دلم را نمی زند و افسرده ام نمی کند، گریه ام نمی گیرد از این همه کار و زحمت واقعی... فکر می کنم انصافا همین مدیریت کردن خانه تکانی که از کجا شروع بشود و چطور پیش برود و به کجا ختم بشود خودش چندین واحد ارشد و دکتراست!! حتی برای آنهایی که دست تنها نیستند.

بعد از نماز صبح نشسته ام و دارم فکر می کنم که این بشور و بساب ها، این از شش صبح دیروز تا همین حالا بیدار ماندن ها، این زخم  ها و دردها، آیا مفید هم هستند، یا مثلا ممکن است بازخواست هم بشویم که چرا از جسم تان اینقدر کار کشیدید؟ خوب من در چنین مواقعی، خصوصا وقتی رو به قبله نشسته باشم و احساس کنم یکی هست که تمام حواسش متوجه من است ، ترجیح می دهم باب میل او فکر کنم، بلکه بیشتر دوستم بدارد، فکر می کنم که خوب فرموده اند: " جهادالمرأة حُسن التبعل" ، ما هم که این تکاندن خانه مان در جهت آرامش و آسایش و خرسندی همسر جان است ، نتیجه بگیریم که جهاد کرده ایم یا نه؟ نه حقوق و مزایایی دریافت می کنیم که لااقل از کارگری مان مزد گرفته باشیم، نه کسی هست که بالای سرمان دستور بدهد که چه کنیم و چه نکنیم و باید به تشخیص و صلاح دید خودمان کارگری کنیم_ هم مدیریت هم کار :)_ منظور اینکه از اول تا به آخرش خودمان هستیم و خودمان اما چشم مان آن بالا به دست های کسی ست که همه را می خرد، خوب هم می خرد اگر با چنین پُست هایی خرابش نکنیم!!

اصل نوشت؛

مادر ما فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) ، یک یادگاری خوب برای روزهای سخت کار برای مان گذاشته است، آن وقتی که دست های نازنین اش از زیادی آرد کردن گندم، تاول زده بود و به تنهایی کارهای منزل و فرزندان عزیزش را انجام می داد، پیامبر خدا ( صلوات الله علیه و آله وسلم) اذکاری را به ایشان آموخت که به "تسبیحات حضرت زهرا(سلام الله علیها)" معروف شد.

کدام زن است که وقت گفتن این اذکار، قبل از آن که از خستگی بیهوش شود، شربت عسل بنوشد و صبح وقت بیدار شدن، سرشار از انرژی و توان و انگیزه و عشق نباشد؟

پ ن ؛

آیا لازم است باز بگویم که هرگز با آراستگی و زیبایی و شاد و سرزنده بودن مخالف نبوده و نیستم، منظورم خرج های بیخود، اسراف های درد آور، زحمت های بی نتیجه است! منظورم اهتمام بیش از اندازه به ظواهر است که به گمان من نوعی فقر شخصیتی پشت آن خوابیده...کسی که خودش را، با تمام آنچه خداوند به او ارزانی داشته پذیرفته باشد و از این "خود مخلوق دستِ ربّ" لذت ببرد، دیگر برای جذابیت بیش تر و بیشتر دست به چنین کارهای محیرالعقولی نمی زند!

الآن یادم افتاد که اینجا کمی مفصل به این نکته پرداخته ام +

نوشته شده در جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

سبب آشنایی من با وبلاگ، بشرای عزیزم بود که طی ارسال یک ایمیل برایم آدرس وبلاگش را گذاشته بود و آخر سر هم خیلی غافلگیرانه خبر ازدواجش را به همراه آدرس وبلاگ همسرش داده بود! تازه اینترنت خانگی در شهری که ما زندگی می کردیم آمده بود و ما به واسطه همسایگی با نخست وزیر آن کشور آفریقایی خیلی زود مشترک اینترنت شده بودیم و با همان کامپیوتر زغالی کار می کردیم. فرصت خوبی بود و بهانه ی خوب تری برای تنهایی زندگی کردن در جایی دور از وطن! اسفند 82 اولین پست وبلاگم را ثبت کردم . بیشتر مطالبم مناسبتی و مذهبی بود و گاهی هم اجتماعی... با اینکه یادم نمیاد برای کسی نوشته باشم "به وبلاگ منم سر بزن" بعد از مدتی خواننده های وبم زیاد شدند و لینک ها هم رو به افزایش. دل مشغولی شیرینی بود، و خام :) البته با توجه به شرایطی که داشتم و فکرهایی که توی مغزم وول می خوردند همه ی پست ها رو دوست دارم و خیلی هاشون رو به خاطر دارم که در چه حال و چه موقعیتی نوشتم...

بعد از بازگشت از آفریقا حدود دوسال چیزی ننوشتم ولی نتونستم اینجا رو تعطیل کنم. افتاده بودم دنبال درس و داشتم از فرصت ایران بودنم سوء استفاده می کردم. دانشگاه که قبول شدم به اصرار همون بشرای نازنین دوباره شروع کردم و  به لطف خدا تا الآن ادامه دادم.

من هیچوقت اسباب کشی نکردم، از اول همین جا بودم و احتمالا خواهم بود. یک بار سال 86 برنده ی دامنه شخصی شدم ولی واقعا دلم نخواست که آدرسم عوض بشه، حالا این خوبه یا بد نمی دونم !!

اما وبلاگ دیگه ای هم برای پسرها و مادرانه نویسی هام راه انداختم که خواننده های خاصی اونجا رو پیگیری می کنند و حکم یک دفترچه ی یادداشت مجازی برای میوه های دلمه +

خاطره های زیادی از وبلاگستان دارم و دوستان زیادی نصیبم شده که ارتباط نزدیک تری با هم پیدا کردیم، هنوز هم با علاقه وبلاگ می خونم و لذت می برم و خیلی از وبلاگ ها رو با دقت پیگیری می کنم و برام مثل مطالعه کتابی که دوستش دارم، جالب و گیراست.

اینکه وبلاگ نویسی آدم رو به اطرافش دقیق تر می کنه، واقعیته و من هم مستثنی نیستم، هر چند روی هم رفته بیشتر آهسته و پیوسته پست می گذارم و شاید هم علت اصلی ش سرگرم بودن به زندگی و بچه هاست که فرصت کمی برای دنیای مجازی برام می مونه. به همین دلیل عضو شبکه های اجتماعی هم نشدم و از اعتیاد بعدش و وقت نداشتن و کلافه گی ش  به نوعی پیشگیری کردم!

تمام پست هام از صمیم دلم نوشته شده و الحمدالله در این 11 سال مشکلی نداشتم و همه اش خوبی و اعتماد و یاد گرفتن بوده.

یکی از لذت های شیرین وبلاگم مشاوره خواستن ها با کامنت خصوصی هستن که دوستش دارم، خصوصا که بعد از مدتی دوست عزیزم کامنت می گذاره که مفید بوده. اینطوری هست که من گاهی فکر می کنم مادربزرگ وبلاگ های زنانه ام :) و به شدت احساس گیس سفیدی و راه حل های  مادرانه بهم دست می ده!!!

بعضی حرف های از دل برآمده ی وقت زندگی در حجاز هم خیلی شیرین بود، گاهی از این همه لطف و اعتمادی که خدا بین آدم هایی که هرگز هم رو ندیدند و اصلا اسم و فامیل هم رو هم نمی دونند ولی حاجت ها و درد دل هاشون رو به هم انتقال می دن و طلب دعا و نایب الزیاره بودن، دارند اشک می ریختم و به واقع سجده شکر می کردم. خوبی های زلال وبلاگ همین ها هستند که جای دیگه ای پیدا نمی شند...

متاسفم که خیلی از سوژه های مورد نظرم بیات می شه و من فرصت نوشتن شون رو پیدا نمی کنم، زندگی با سه تا "آقا" ی ِ بزرگ و متوسط و کوچولو و درس و بحث و ... در جریان ِ و من همین وبلاگ معمولی ِ صورتی ِ ساکت رو جزیی از زندگی م می دونم و راستی راستی دوستش دارم.

پی نوشت؛

خیلی وقت هست که دلم می خواست مثل همین موج وبلاگی راه بیافته، ولی برعکس. یعنی خواننده ها تشریف بیارند و نظرشون رو صادقانه بازگو کنند، حتی بدون نام! خلاصه که مسوولین مربوطه رسیدگی کنند لطفا ...

پی نوشت 2 ؛ به دعوت پیچک سر به کتاب  این پست نگاشته شد ...

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

قبلا گفته بودم که مادرم یک خیریه ی کوچک دارد، معمولا هم تعداد معرفی شدگان برای دریافت کمک چندین برابر کسانی ست که توانایی کمک دارند!

امروز صبح داشتم درباره ی خانه خریدن برای یک سادات فقیر  که از دادن اجاره خانه به ستوه آمده، با مادر حرف می زدم که حرف رسید به سه دختر که به تنهایی زندگی می کنند و مقداری لباس و عطر و ادکلن های مارک و ... را فرستاده بودند تا مادر برای شان بفروشد و پولش را برای خرج و مخارج زندگی استفاده کنند.

دخترها سال ها در ناز و نعمت زندگی اشرافی داشته اند. مرفه و خوش گذران تا به اینجا رسیده اند، از آنها که خرید مایحتاج خانه را هم "یکی" از خدمتکارها انجام می داده و همواره در سفر و رفاه و پول خرج کردن دست شان باز بوده است.

از لوازمی که برای فروش فرستاده اند کاملا معلوم است که چطور زندگی کرده اند. ادکلن های مارک و لباس های خارجی درست و درمان، عینک آفتابی چند صد هزارتومانی و حتی موی مصنوعی آنچنانی، همه را فرستاده اند برای فروش! پول لازمند برای ترکیدگی لوله ی فاضلاب ساختمان که سهم هر واحد دویست هزار تومان می شود. این آپارتمان کوچک را پدرشان خیلی سال قبل به نام دختر بزرگش کرده بوده و فقط همین برای شان مانده، از تمام آن ثروت آنچنانی....

دو تا دختر بزرگتر روزها که خواهر کوچک شان می رود مدرسه، راه پله ی ساختمان تمیز می کنند و با هم کار می کنند، دو تا دختر "بیست "و" بیست و سه ساله"...به در خواست شان از طرف خیریه ی مادر برای شان یک دستگاه سبزی خردکن خریده اند تا بعضی وقت ها هم از میوه و سبزی فروش محله شان سفارش بگیرند و هر کیلو سبزی را سیصد و پنجاه تومان خرد کنند! کلی بهشان سفارش شده که در خانه ی کسی وارد نشوید و با هم باشید و کار در منزل پیدا کنید. تن شان همیشه لرزیده و آب خوش از گلوی شان پایین نمی رود. دانشگاه را رها کرده اند، لباس های گران را فروخته اند، ماشین و راننده ندارند، غذای درست و درمان نمی خورند، "آدم دلسوزی" اطراف شان ندارند تا کمک حال شان باشد، همه به معنای واقعی کلمه رهای شان کرده اند، خیلی سخت زندگی می کنند، تأسف بار و تنها، مادر هم رفته کانادا تا بلکه ویزا بگیرد و بچه ها ببرد پیش پدر و مادر خودش در آن کشور، ولی نشده و به دلیل ماندن اضافه بر تاریخ ویزایش دستگیر و زندانی شده، و همانجا طلاق غیابی گرفته است...

و اما پدر؛

رییس یکی از شعبه های یک بانک دولتی بوده که به جرم اختلاس  زندان است....

نوشته شده در شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

برداشت های ما از دین و قرآن کریم، به حق ناقص و پر از اشکال است. اما بزرگان و علماء و در رأس ایشان امام راحل عزیز و رهبر گرانقدرمان، نشان داده اند که مشی شان در مسیر خداست و خلل ناپذیر و استوار اند، هم چنان که مهربان و لطیف...

نامه ی خردمندانه رهبر حکیم مان باز نشانه ی دیگری ست، کسی که به طور پیوسته استقامت و مقابله ی با جبهه ی کفر را گوشزد می کند و خود اولین و سردار این راه است، حالا پدرانه و ناصحانه نامه ای درخور اندیشه ی جوانان پویای عصر حاضر می نویسد که لاجرم مرجع خودش را پیدا خواهد کرد و راهش را در دل های تشنه ی حقیقت؛ باز...

مقایسه عملکرد دولت های مختلف در رویارویی با این جبهه متاسفانه همیشه و یا خوش بینانه اش در بیشتر مواقع، همراه نوعی انفعال و تأسف بار تر همراه عقب نشینی به جای نرم خویی قهرمانانه بوده است. به دست فراموشی سپردن دشمنی دشمنان درجه ی یک انقلاب و در مرتبه ی بالاترش اسلام که هدفی جز نابودی دین ندارند، اشتباه فاحشی ست که امیدواریم اتفاق نیافتد.

امیدی به هیچ پیمانی با سران کفر نیست، چرا که خدا فرمود:

فَقاتِلوا أئِمَّةَ الکُفرِ إنَّهُم لا أَیمانَ لَهُم

با پیشوایان کفر پیکار کنید، چرا که آنان را پیمانی نیست.

سوره توبه/ آیه ی  12

پ ن : نامه ی رهبر عزیز انقلاب به جوانان اروپا  +

آیه هایی برای دیپلمات ها 1 +

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

ساعت از دو نیمه شب گذشته و من همین حالا بسم الله گویان، پروژه ی مطالعه ی آزمون فردا(امروز) بعد از ظهر را آغاز می کنم....

بعد از ده بار پر و خالی شدن سینک ظرفشویی از انبوه ظرف های نشسته، آماده کردن صبحانه و ناهار و شام، پذیرایی میان وعده، خرید، بازی با طفلان معصوم، همراهی با صحبت های همسر عزیز، چندتایی پاسخگویی به تلفن های حسابی طولانی، چند سری روشن کردن ماشین لباسشویی و کارهای به تبع اش، اتو کشی و ...

نتیجه ی اخلاقی: وقتی عشق به تحصیل در وجودتان غل غل می کند، حتما به فکر شب های امتحان هم باشید، که راه مفری نیست جز کم کردن از استراحت و آرامش خودتان که مبادا روند طبیعی خانه به هم بخورد.

اصل نوشت: الحمدالله

نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

چند وقت پیش با یکی از دوستان در مورد مصرف سویا صحبت می کردیم و مزایای پروتئین گیاهی و ... صحبت رسید به اینجا که من قبل تر ها، مثلا دوران جوانی : ) فکر می کردم فقط فقیر و بیچاره ها سویا می خورند و در فکر آن روزهایم سویا خیلی خوردنی بی کلاسی به نظر می رسید، خوب از آنجا که خیلی آدم خوش شانسی هستم کم کم فهمیدم که سویا خاصیت هم فراوان دارد و استفاده از آن خیلی هم با کلاسی ست! به دوستم گفتم ذهنیت این چنین هنوز هم بین اقشار مختلف وجود داره، فرض کنیم همین سویا رو اگر خانواده های کم درآمد استفاده کنند، از نظر گروهی لابد از روی نداری ست و اگر خانواده های متمول استفاده کنند نشان دهنده ی بالا بودن کلاسِ خانم خانه و گیاه خواری و به فکر سلامت غذا بودن است.

به راحتی می شود به خیلی نکات دیگر هم تعمیم اش داد. مثلا اگر خانواده ی دست تنگی، جهیزیه یا سیسمونی مختصری رو به دخترشون هدیه کنند، در مراسم بی مزه ی جهیزیه و سیسمونی تماشا کردن، از چشم این و آن طفلی هستند و لابد نداشته اند بهتر و بیشتر بخرند و انبار کنند، ولی اگر مشابه همین جهیزیه و سیسمونی را یک خانواده ی پولدار بدهند، به احتمال قوی نشان دهنده ی چشم و دل سیری و مرتب بودن است که کل زندگی عروس و داماد را از گل و گلدان و زَلَم زیمبو ^ـــ^ انباشته نکرده اند.

ما آدم ها خیلی وقت ها خیال می کنیم که به این مسائل بی توجهیم و برای مان فرقی نمی کند ولی در عمل وضع اخلاق مان خیلی وحشتناک است!

الحمدالله به مدد سفرهای دور و دراز از این مهمانی های تماشای وسائل زندگی این و آن راحت شده ام، و به هیچ عنوان شرکت نمی کنم و علتش هم گاه آشکار و گاه با اغماض و در لفّافه بیان کرده ام، اصلا هم از دلخوری های پیش آمده و احتمالی ناراحت نمی شوم ، گفته ام که اگر پدر و مادر عروس تمام تلاش شان هم بکنند، باز نقصی هست که غنی تر و باسلیقه تری بیاید و برایش پشت چشم نازک کند، و صد در صد دختر جوان دیگری هست که حسرت و آه نصیبش شود از اینکه جهیزیه اش به این خوبی نبوده و یا نخواهد بود.... بعدتر حتما دیدن عروس خانم می روم و حتما هدیه ی تولد نوزاد می برم ولی در این جلسات نمایش حاضر نمی شوم.

اتفاقا دخترخانم یکی از دوستانمان هر قدر خانواده ی داماد اصرار کردند برای مراسم جهاز بینی :)))) قبول نکرد، گفت چند دخترعموی جوان دارم، دلم نمی خواد دلشون بشکنه و آه شون پشت سر زندگیم باشه...هر چی بابا و مامان دادند ممنونم ولی برای من دادند نه این و آن، مراسم بعد از عروسی هم به همین بهانه منزل مادر برگزار شد و تمام!

حالا که فصل عروسی هاست که خدا بیشترش کند، تا می توانیم به داد جوان های هاج و واج برسیم که دخترجان، پسرجان، برو زندگی بساز برای خودت، نه برای به به این و آن! عروسی ساده هم شیرین است، جهیزیه کم هم خوشبختی می آورد، کسی پول اضافه هم داشت آدرس من را بدهید که کلی عروس و داماد بی بضاعت داریم که برای همان اولیه های زندگی مشترک لنگ هستند....

این یادداشت حجة الاسلام شهاب مرادی هم خواندنی ست : الو هند جگرخوار

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

دَمّام یکی از شهرهای شیعه نشین حجاز است ، که هر سال کلی زائر از فرودگاهش مستقیم می آیند مشهد. یکی دوبار دیده بودم در پروازهای دیگر البته که کلی مواد غذایی با خودشون همراه کردند و برام سوال بود که چرا؟ مگه ایران قحطی مواد اولیه است ؟ تا اینکه یکی از شیعیان همین شهر که در یکی از پروازها هم سفر بودیم به همسرم نکاتی رو گفتند که کلی باعث خجالت بود! تعریف کردند یک بار ایام شهادت امام رضا (علیه السلام) که مشرف بودند مشهد برای زیارت ، صبح برای خرید شیر و کیک برای فرزندشون وارد به قول خودشون "بقّالَة" ای، در اطراف فلکه آب شده و منتظر می مونند تا مشتری قبلی خریدش رو بکنه، اتفاقا اون مشتری هم کیک و شیر خریده بوده به قیمت دو هزار تومان ، ولی وقتی ایشون همین اقلام رو برمی داره و می خواد حساب کنه ، فروشنده بهشون می گه: ده هزار تومان !!! ایشون می گفت اون آقا نمی دونست من فارسی بلدم و منم هیچی نگفتم ولی روا نیست مشهدی ها با زائران آقا چنین کنند. ما چه حالی شدیم بماند ولی ادامه هم داشت ، مثل فروش بطری آب معدنی ده برابر قیمت و رب و نخود و برنج و بستنی و .... همین روایات رو دوستان دیگرمون هم بارها شنیده بودند خصوصا از به اصطلاح کاروان دارهاشون که می گفتند مجبوریم مقدار زیادی مواد غذایی ببریم چون ایرانی ها به ما گرون تر از قیمت اصلی می فروشند!

حالا اینها رو مقایسه کنیم با زائر داری عراقی های فقیر ، با اون زنی که با گریه زائر می برد توی خونه اش برای یک لیوان آب ، با اون عراقی شیعه که وسعش فقط پخش دستمال کاغذی و یا چند تا دونه نارنگی بود!

ای کاش این روزهای شلوغی مشهد کمی به این نکته ها توجه کنیم، الحمدالله به برکت امام رضا(علیه السلام) خانه ها و هتل ها و مسافرخانه ها و.... همه پر خواهند شد و مغازه ها پرفروش ، کاش دندون گردی و حرص جایی نداشته باشه، کاش حرمت حرم امام مهربان حفظ بشه! چه برای هم وطن ها ، چه برای زوار باقی کشورها ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ، اسم سریال بود ؛ "پرده نشین" ، بعدش خبرگزاری فارس عکس دو تا از بازیگرها رو با لباس روحانیت کار کرده بود ، با خودم گفتم نکنه وهن روحانیت باشه که با فهمیدن نام کارگردانش ، دلم کمی قرص شد ولی باید سریال رو می دیدم و دیدم! قسمت اول رو نصفه و نیمه ، ولی از قسمت دوم مرتب . اوایل هنوز نقش ها جا نیافتاده بودند برام ، ولی جا باز کردند و دلنشین شدند. حتما بازیگرها می توانست بهتر انتخاب بشه ولی انصافا همه شان در نقش خودشون خوب و تا اندازه ی مطلوبی قابل قبول هستند. از همه مهمتر "گریم" خانم هاست که از فیلم های دم دستی بگیر تا سینما و تئاتر ما ، واقعاً زیاده روی می کنند. بر خلاف همه شون ، لباس های مرتب و ساده ، حجاب های معقول و بدون آرایش! نکته ی جالب دیگرش تیتراژ آرام و محترمانه ایست که هر چند شعر بسیار عالی آخر می توانست با آواز بهتری اجرا بشود. اندازه نفوذ و نزدیکی ارتباط روحانیت با مردم شهر هم واقعی و بدور از شعار و نگاه های از دو طرف افراط و تفریطی ست. فضای حوزه که خیلی خیلی  زیبا و موقر است ، البته تعداد طلبه ها رو معدود نشان داده اند که شاید ملاحظاتی از نظر کاری در نظر بوده ،به هر حال حوزه کمی خلوت به نظر می رسد! نکته ی خیلی مهم و قابل ذکر دیگه پرهیز از کش دار شدن صحنه هاست ، تدوین هم خیلی خوب و هنرمندانه است. فیلمبرداری هم که حرف ندارد، نوع رنگ بندی و نور و صحنه و لباس همه در کنار هم تصاویر دلنشینی ساخته اند. طلبه های معمولی در حجره های شان مشغول اند که درس نخواندن شان خیلی به چشم می آید!! مثلا کمی از کلاس لمعتین ، یا اصول شهید صدر هم با یک استاد واقعی حوزه می گذاشتند ، بهتر بود. سخنرانی حاج آقا مهدوی که صد در صد می توانست غنی تر  و با بیان بهتری باشد، ولی نکته های انتخابی در تمام دیالوگ ها با حساب و کتاب بوده و مشخص است نویسنده اهل شعارنویسی نبوده و به موقع نان را به تنور چسبانده.به طور کلی فیلمنامه ی خوب و اصولی دارد که در کنار کارگردانی بسیار خوب آقای شعیبی و تیم همراهشون سریال آبرومندی ساخته است ....مثلا  تمرین مداحی ، در آن فضای قشنگ حوزه و اشک ها و طلبه ها که یکی یکی اضافه می شدند خیلی هنرمندانه بود.....

خلاصه که بعد از مدت ها سریال دلچسبی مرا می نشاند روبروی قاب تلویزیون.این پست فقط و فقط برای تشکر از شروع این راه است. بچه های مذهبی راه بیافتند انشاءالله غنای فیلم ها بیشتر بشود. حتما تا آن ایده آل مورد نظر فاصله هست ولی شروع مبارک و خوبی بوده و الحمدالله دلزدگی و کسالت هم ندارد. خدا به تمام خدمت گزاران دین توفیق بیشتر در معرفی درست آن بدهد چه مبلغان ، چه هنرمندان !

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

کنار هم نشسته بودیم ، وسط  حرف های خواهرانه ، انگشت سبابه اش رو نشون داد که دوباره اگزما شده و با این همه درمان طولانی انگار داره از نو شروع می شه ، گفتم اشک چشمت رو بمال بهش امشب ، خوب میشه انشالله... دستش رو مالید روی فرش هیأت ، بعد کفشش رو از پلاستیک درآورد و خاک زیرش رو مالید به انگشت بیمارش....

چی میشد دلهامون هم متبرک به مُهر حسین(علیه السلام) می شد ، بعد هر فکر و خیالی که ازش می گذشت ، هر غم و غصه  ای که می ریختیم تو دلمون ، هر آه و لبخندش ، اصلا همه ی مادری هامون ، همسری هامون ، کارهامون ، بندگی هامون ، همه شون متبرک می شد....

کاش می شد....

نوشته شده در یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

مریم ؛ الاهی بمیرم ، مادرش بعد شهادت پدر ، و مشکلات با خانواده ی شهید ناراحتی اعصاب گرفته بود.مریم هیچوقت خوب درس نخواند ولی واقعا خوش خط بود و عالی نقاشی می کشید.یک بار که با هم تنها بودیم بهش گفتم : چرا درس نمی خونی ؟ حیف نیست ؟ به خاطر مامانت لااقل بخون ، یهو بی مقدمه آستینش رو زد بالا، کمی بالاتر از آرنجش ، زخم عمیقی بود که من هنوز جراحت و تازگیش یادمه ، با ترس گفتم چی شدی؟ گفت مامانم وقتی عصبی می شه گازمون می گیره !! گوشتش کنده شده بود بد جور... دختر سبزه رو و نمکی بود ، مادرش رو یکی دو بار دیدم ، خیلی با کلاس !! هم به نظر می رسید اما بازوی مریم و کتف و شانه و پهلوهای همیشه زخمش چیز دیگری می گفت !

آرزو ؛ دختر خوشگل و مرتبی بود ، جلوی مقنعه اش موهاش رو فوکول می کرد و مثلا به روز بود ، داستان شهادت باباش رو هم خیلی خوب تعریف می کرد ، یادم هست که گفت بابام روده هاش رو از کف خیابون جمع کرده و با دست نگه داشته تا یکی برسه... و نرسیده به بیمارستان شهید شده ! دختر شاد و سرزنده ای بود ، با مادرش طبقه ی بالای خانه ی پدر شهید زندگی می کردند...

مرجان ؛ همیشه می خندید ، تپل بود و دوست صمیمی آرزو ، مادرش بعد شهادت پدرش ، او را داده بود به پدر و مادر شهید و رفته بود ، هیچ از مادرش به خاطر نداشت ، غمگین شاد دیده اید تا حالا ؟ اینطور بود مرجان...درس شان هم خیلی تعریف نداشت !

ملیحه ؛ از همه ما بلندتر و هیکلی تر بود ، برادرش رو خیلی دوست داشت و شوخ طبع بود ، هیچوقت از شهادت پدرش و مشکلات شون حرف نمی زد. سر به سر همه می گذاشت چه بچه ها چه معلم ها !

سعیده ؛ یکی از چهار فرزند شهید بود که پدرش خیلی جوان شهید نشده بود ، خیلی عاطفی و زود رنج بود.از من بزرگتر بود ولی چون هم محلی بودیم زیاد می شناختمش...مادرش مثل گل اینها را تربیت کرد ، سرطان گرفت بنده ی خدا، یک بار همان سال ها چند تا خاطره گفت ، از همه سخت ترش این بود که ؛ سعیده هر وقت بهانه ی بابا رو می گرفته ، فقط با قاب عکسش آروم می شده و می خوابیده ! یادم هست بعد از عمل جراحی طحال ، موقع به هوش اومدن ، فقط باباش رو صدا می کرد ، بابا همیشه ذکر لبش بود و خیلی گریه می کرد !

لیلا ؛ دخترخاله ی سعیده بود ، مادرش بعد از شهید ، با برادرش_برادر شهید _ ازدواج کرد. شب عروسی لیلا هر چقدر به عمو گفتند که بیا برای دست به دست کردن عروس و داماد ، نیامد . گفت من کجا و بابای اینها کجا !

زینب ؛ دو تا خواهر بودند توی مدرسه ، ماه و خورشید انگار ، زینب پزشک شد ، قبل از عروس شدنش مادرش وسط روضه ی ارباب سکته کرد و تنها شدند !

زهرا و مریم ؛ مریمی که هیچوقت بابا را ندید ، آغوشش را لمس نکرد ، چند ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد ، فقط استخوان های بابای شهیدش را زیارت کرد ، بعد از چندین سال . زهرا اما ازدواج کرد ، با یکی مثل باباش ، چند سال زندگی پاک و خالصانه و عاشقانه ی شان بیشتر طول نکشید ، چادری که مادرش به سر کرده بود ، روی سر زهرا هم افتاد ، شد ؛ همسر شهید !! یکی از همین شهدای غریب و مظلوم و گمنام مدافع حرم ... دو تا دختر احساساتی و مهربان ، درسخوان و مودب ، عکس بابا را زده اند روبروی در ، وارد که می شوی حس می کنی شهید نگاهت می کند و سلام و احوال پرسی ، من که مثل دیوانه ها با شهیدشان بگو بخند هم دارم !

 رقیه ؛ دو تا خواهر و دو تا برادر بودند ، رقیه سه ساله بوده که پدرش شهید شد ، چند شب ، نیمه ی شب می دیدند نیست ، می گشتند و زیر حجله ی باباش پیدایش می کردند که خوابیده ، روزهای اول آنقدر کنار حجله روی زمین گریه و زاری کرده بود ، که همیشه لباس و سر و صورتش پر از خاک بوده ، اسمش رقیه بود ، سه ساله بود ! آخر مجبور شدند شب ها در را قفل کنند ، ولی رقیه برای رسیدن به حجله ی بابا و قاب عکس رنگی اش ، با گریه ها امان همه را بریده بود....خیلی کم حرف و مظلوم بود ...

 

 

 

رقیه جان که سلام خدا بر تو باد

من چه می دانم روزهای بابا نداشتن اینها و هزاران نفر دیگرشان چطور گذشت ، من چه می دانم مادرهای شان با چه سختی و مکافاتی این دخترهای بابایی را بزرگ کردند ، من چه می دانم کدام غصه و حسرت توی دل شان بزرگتر از بقیه است ؟ من چه می دانم کدام لحظه هاست که طعم بابا نداشتن ، دخترها را بیشتر اذیت می کند ، من چه می فهمم که کدام زخم زبان جگر داغ شان را پر از تاول می کند ؟ من چه می دانم شب های شام غریبان پشت این اشک های سوزان شان چه ناله می کنند ؟ چه می دانم این روزهای روضه ی ماه صفر چه می کشند ؟ از کجا بدانم روضه ی شما چه بر سر دل و روح شان می آورد ؟ من کجا و غم های بی پرده ی این دخترها کجا؟

اما شما که خوب می فهمی شان ، خوب خوب می دانی پشت بغض های شان چه حرفهایی دارند ، خوب می دانی لب هاشان که می لرزد قرار است چه شکایتی یا درد دلی داشته باشند ، خوب می دانی که آرزوی نوازش دست پدر روی سرشان یعنی چه ، خوب درک می کنی که دیدن صحنه های شهادت و خون ، با دل های معصوم شان چه می کند ، می فهمی زخم زبان چقدر درد دارد ، از چشم های مظلوم شان می فهمی که کجا را می کاوند و دنبال کدام تکیه گاه اند ، می دانی چقدر دل شان می خواهد بدانند ، ببینند ، خودشان درک کنند که چگونه بی بابا شدند؟

من خیلی هاشان را می شناسم که می دانند با محبت و توجه و اردات شما و بابای شهیدتان ، تا به اینجای زندگی را آمده اند

بی بی جان خودتان در این روزهای سرد و غم بار ماه صفر ، روضه های دل شان را آّباد کن ، ذهن هاشان را برکت توحید و توکل عنایت کن ...برای شان از خدا صبر و اجر بخواه...

 

پ ن ؛ این ها چند تایی از دوستان دوران راهنمایی ام بودند ، نشد همه را نام ببرم...

یک فرزند شهید هم هست که هم خودش دوست داشتنی ست ، هم نوشته هایش دلنشین !این پستش را باید خواند و فقط اشک شد... +

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak