به نام او

مسیر عزیز امر کرده بودند برای نوشتن ، هر چند دیر ولی انجام وظیفه ست :

. همسر یکی از دوستانم در قسمت حراست وزارت خانه ای مشغول کار هستند.پارسال برام تعریف کردند که مدتی بوده از یکی دو اتاق اقلامی گم می شده ، مثل قطعات پرینتر و ... برای روشن شدن قضیه مجبور شدند دوربین مدار بسته ای کار بگذارند تا دزد اموال بیت المال رو پیدا کنند. دوربین مدار بسته همان و متاسفانه ثبت اتفاقات بسیار وحشتناک اخلاقی هم همان !!

. منزل دوست همسرم دعوت بودیم.خانم شون بیست ساله کارمند هستند . هم وضعیت مالی خوب ، هم فرزندان خوب و  تربیت شده ، نه اینکه بگم چون کارمند بودن کم گذاشتند برای خانواده شون. بعد ناهار که من مشغول شستن ظرف ها شدم و ایشون جمع آوری آشپزخونه شون ، گفتند خوش به حال تون. زندگی شماها برکتش بیشتره ، آرامشش بیشتره ، خوشی و سرزندگیش بیشتره . من اما از بُعد دیگه نگاه کردم گفتم : نه ، شمام خیلی زحمت کشیدی ، دو تا بار روی دوشت بوده ، شما خوب قوی تر هستی و.... گفتن نه ! ضرر کردیم ماها ، کم ترینش هم اینه که هر روز صبح با کلی آقا سلام و احوال پرسی داریم و عصر هم خسته نباشید و خداحافظی ، بعد بیست سال حالا می فهمم چیزهایی که به دست آوردم در قبال چیزهایی که از دست دادم خیلی ناچیز هستند !!

من کارمند نیستم ، علاقه ای هم نداشته و ندارم به این موضوع و جز یکی دو سالی که برای تلویزیون برنامه اجرا کردم و مدت کوتاهی کار فرهنگی در آموزش و پرورش هیچوقت در چنین محیط هایی نبودم . به گمانم موضع گیری های به شدت منفی یک جور پاک کردن اصل موضوع هستند.چرا که هر عقل سلیمی از پیامدهای ناگوار روحی و جسمی پرهیز می کنه.لزومی نداره همه ی ما مثلا آتش سوزی رو تجربه کرده باشیم تا یاد بگیریم در چنین مواقعی چه کار باید کرد و یا وقتی توی جاده خبر ریزش کوه رو می شنویم اصرار کنیم که نه ، ما باید خودمون ببینیم و مسائل ایمنی رو رعایت نکنیم. ضمن اینکه افرادی هم که عقاید مذهبی دارند به طور معمول به خاط دستورات دین که به اعتقاد ما صد در صد عقلی هم هستند مشکلی با این مسأله ندارند. البته به نظرم باید زیرساخت های این جداسازی محل کار اول فراهم بشه در هر اداره ای ، بعد اقدام بشه. نگرانی گروهی هم که فکر می کنند به زن ها ظلم میشه در بعضی موارد قابل درک هست. مثلا اتاق های با نور مناسب ، تهویه ی خوب ، دسترسی به تمام ملزومات اداری و... باید پیش بینی بشه تا خانم ها از این حرکت حس بدی نداشته باشند .

سوالی که برای من پیش اومده اینه که خوب کسانی که معتقدند هیچ مشکلی نیست و همه چی خوب و آرومه  با جدا شدن محل کارشون از آقایون چه ضرری می کنند؟ حرف شون این هست که محیط ها خاله زنکی می شه؟ خوب از کجا معلوم ، چرا به خودشون احترام نمی گذارند ؟ چرا توانایی هاشون رو دست کم می گیرند؟ حتی زن های خانه دار هم می تونند محیط های خودشون رو به غایت خاله زنکی کنند و یا نه پویا و هدف دار زندگی و رفت و آمد کنند ، چه برسه به کسانی که مسئولیت های بیشتری دارند. بهتر نیست آنقدر به جنس زن احترام بگذارند و ابراز خرسندی کنند و خودشون رو تحویل بگیرند و در کنارش خوب و ساعی باشند تا این همه آقایون فکر نکنند اگر نباشند محیط کار فلان است و بهمان است ، بیلان کاری پایین می آید و ....

گروه زیادی از مخالفان این طرح زنان پاک و اهل خانواده اند . زن هایی که هیچوقت برای پایه های یک زندگی دیگه تهدید نبودند. زن هایی که همون غیرتی که به خانواده ی خودشون داشتند نسبت به زن و خانواده ی همکار مردشون هم داشتند. زن هایی که قوی بودند ، نگذاشتند کسی در مورد اونها از حد خودش پا فراتر بگذاره ... اما ما روی دیگر سکه رو هم دیدیم خوب ! زندگی هایی که از هم پاشیده شدند ، مردهایی که از همسرانشون دل بریدند ، دخترهایی که برای ازدواج با مورد های بهتر ، هی ازدواج شون رو به تاخیر انداختند _ تاخیر های غیر عقلایی ها _ پسرهایی که دائم در حال مقایسه قد و بالا و سر و زبون و حقوق و مزایای دخترها با هم اند . اینهایی که گفتم ربطی به نگاه دینی به این قضیه نداره ، کاملا اجتماعی هستند این موضوعات. از نظر دینی که واضحه حرف خدا چیه ، پرهیز زن و مرد از هم چرا تابو شده برای گروهی از ما؟ وقتی خدا فرموده برامون بهتره ، خدایی که پرورندی ماست ، طبیب دردهای ماست ، اونهم قبل از دردمندی هامون ، چرا نباید بهش اعتماد کنیم ؟ همین خانم های عزیز اگر زبونم لال برای زندگی خودشون مشکلات اینچنینی پیش بیاد هم باز همین حرف رو می زنند ؟ اگر بله ، که خوب حرمت زندگی مشترک براشون پایینه و اگر خیر ، چرا علاج واقعه قبل از وقوع نباید کرد؟

 پ ن ؛ ابناء الهدی هم به روز شد :)

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

آن سالهای هواپیما و برج های دوقولوی امریکا و حمله به عراق ، ما رفته بودیم فرانسه! آقای همسر و دوستان همکار هر چه اصرار کردند که من از چادر استفاده نکنم و به همان مانتوهای بلند و روسری راضی باشم ، نشد ! یعنی خودم را حتی بدون چادر نمی توانستم تصور کنم ! آن روزها بن لادن شده بود نماد مسلمان ها و رفتارهای طالبانی داشت کم کم معرفی می شد. یادم هست فیلم های مستندی ساخته بودند از قصاص و شلاق زدن ها و زندانی کردن زنان و .... که خیلی با برنامه و مرتب و واقعا خوش ساخت هم بودند بعض شان.

خوب یادم هست که برای دیدن کلیسای قلب مقدس سوار مترو شدیم و تقریبا در انتهای واگن کنار هم نشستیم. آقای پسر روی پای پدرش بود و من مشغول سرگرم کردنش بودم. یکهو خانمی شروع کرد به فریاد کشیدن. از صمیم دلش ! داد می کشید . من اول با اطمینان به اینکه به ما مربوط نیست حتی سرم را بلند نکردم ، همسر گفتند ، خانم فکر کنم با شماست !! سرم را که بلند کردم دیدم بله ، خانم تمام قد بلند شده و درحالتی که انگار دارد شخص گناهکاری را معرفی می کند ، به من اشاره می کرد و تند تند کلماتی را می گفت و از عصبانیت داشت منفجر می شد.

من راستش خندیدم ، اینکه اصلا فرانسوی نمی فهمیدم باعث شد نگران نشم و لی با همان حالت خونسردی و خنده به همسر گفتم لابد داره داد می زنه که : این تروریسته ، الآن زیر چادرش بمب داره و مثلا مرگ بر تروریست!! مسافران مترو هم فقط نگاه می کردند ولی به گمانم آقایی آروم آروم چیزهایی بهش گفت که البته بی تاثیر بود. ما به ایستگاه مورد نظر رسیدیم در حالیکه دیگه خانم داشت سعی می کرد بیاد و به ما نزدیک بشه ، به گمانم از خونسردی و لبخند من لجش گرفته بود ، وقتی داشتم چادرم رو مرتب می کردم تا پیاده بشم ، خانمی با لبخند کنارم ایستاد و جمله ای گفت که نفهمیدم ولی توی چشمهاش یک حس دوستانه ی معذرت خواهانه  موج می زد.لبخند زدم و تشکر کردم و راضی و راحت پیاده شدم. از آن زن فرانسوی ناراحت نبودم ، او چه می دانست من مسلمان کدام مذهبم ! او چه می دانست من طالبان را مسلمان نمی دانم ، او چه می دانست من اسلام زن های زندانی وهابیت را قبول ندارم ، او چه می دانست من مسلمان پیامبر عزیز و مهربان عالمم ، من مسلمان رحمت و لطف علی بن ابیطالبم ، من مسلمان منتظر موعودم ! ( صلوات الله علیهم اجمعین)

داعش حالا روی طالبان رو سفید کرده...روی حیوانات رو هم البته ! از آن طرف اسراییل تمام قواش رو جمع کرده تا به زعم خودش مقاومت رو نابود کنه ، دست های پشت پرده ی عربستان و کشورهای دیگه هم رو شده....

مردم دنیا اما آگاه تر شدند ، بر خلاف حکومت های شان که وقیح تر و پست تر حامی ظلم هستند. رسانه های کمی در اختیار ماست ، ای کاش ماهواره و فضا را بیشتر در اختیار داشتیم ، دنیا را بیشتر پوشش می دادیم ، فرق بین اسلام طالبانی و وهابیت و داعش و اسلام حقیقی را نشان می دادیم. ..... علم را باید در خدمت دین گرفت ،قوی تر و بیشتر و شفاف تر...  

خداوندا این فریادهای جهانی را ، این نهرهای کوچک مستضعفین عالم  را ، این حق طلبی ها و ظلم ستیزی ها را ، پیوند بزن ...تا رود شوند ، دریا شوند و  طوفان به پا کنند...

 

پ ن ؛ امروز سالگرد تخریب بقعه و بارگاه بقیع است ، بقیع عزیز و آرام من ، بقیع ما ، بقیع فاطمه سلام الله علیها.... هدیه به ارواح پاک و مطهر ائمه ی مظلوم و غریب بقیع  و برای تعجیل در ظهور مولای  مهربان مون ؛ صلوات .... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

دندانم درد می کند! از آن دردهای بی انصاف که پشت سرش سردرد و چشم درد و....می آید. منِ ِ خیلی درد دندان نکشیده ی مراقب ِ دندان عجیب جا خورده ام ، و البته خیلی نادم و پشیمانم از اینکه با دیدن اولین علایم پوسیدگی چرا درمانش نکردم؟ داشتم نشانه های جدی نگرفته شده ام را یکی یکی مرور می کردم که یادم افتاد ، باز این جسم گه گاهی خودی نشان می دهد و ابراز نارضایتی می کند ، روح بیچاره ام را چه کنم که هر چه نشانه رو کرد ، هر چه آژیر کشید ، هر چه داد وبیداد کرد تا یادم بیاندازد چقدر بی خیالش شده ام و بی توجه ، من باز به روی مبارک نیاوردم و رهایش کردم.

کلهم رفتم توی فکر روح ! دیدم هیچ ریخت و قیافه ی درست و درمانی ندارد. مثل یک پیرزن سرطانی رنجور و مریض بلکه بدتر از آن ، افتاده یک گوشه ... دردهای تلنبار شده ، پوسیدگی های قدیمی ، شکستگی های پی در پی ... یادم افتاد چشم این بیچاره را من کور کردم ، گوشش را خودم بستم ، زبانش را خودم بند آوردم  ، پایش را قلم کردم که اینقدر ترمز رفتارهای من نباشد ، دست هایش را دور گردنش بستم که کاری نتواند بکند ، من به همین پیرزن بیچاره ی سرطانی هم رحم نکرده و زندانی اش کرده!! هر چه تقلا کرد که مادرجان ، دلم برای خودت می سوزد ، بیا و به فکر باش ، توجهی نکردم تا به این روز افتاد....

حالا همه جایش درد می کند ، بستری شدن می خواهد توی یک بیمارستان  خوب ، یک اتاق دل باز و پرستارهای مهربانی که حرف های پزشک معالج را خوب اجرا کنند...

یک بیمارستانی مثل روضه های محرم

یا روزهای عرفات و منا

یا همین روزهای ماه حرام خدا ؛ رجب المرجب !

.

.

.

نوشته شده در جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

به ذره گر نظر از لطف بو تراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

 

مدت ها بود می خواستم درباره ی نقطه ی اوج دوست داشتنی هایم در شبکه های تلویزیون بنویسم . می خواستم به جای تمام پیامک ها و تلفن هایم ، یک بار توی این پنجره ی خودمانی از این برنامه تشکر کنم و نام تک تک اساتیدی که هر روز ، دو زانو در مقابل شان می نشینم و درس می گیرم به خیر بیاورم و برای شان دعا کنم که در این وانفسای دود و ترافیک تهران به راحتی  ، در فاصله ی دو متری تلویزیون مراسم سخنرانی راه می اندازند و مرا بهره مند می کنند.

می خواستم بنویسم که پسر نوجوان من به واسطه ی این برنامه استاد عالی را شناخت و عاشقش شد و چقدر از او حرف و حدیث یاد گرفت تا جایی که هر ساعتی از شبانه روز ، هر کجا که باشیم با شنیدن صدایش حتما سراپا گوش می شود و به دقت می آموزد.

اما انگار الآن باید با تاسف بنویسم که برنامه ی محبوب من ، برنامه ی محبوب ما ،  سمت خدای عزیز ما دچار مسـأله هایی شده که باورکردنی نیست!

به جرم انتقاد از تبلیغات مصرف گرایی و کالای خارجی ، به جرم احیای امر به معروف و نهی از منکر و .... تهیه ی کننده ی مخلص و کوشای آن برکنار شد و به همین جهت مجری برنامه و تمام کارشناسان هم خداحافظی کردند .

 

من می خواستم آن روزها ، اینجا بنویسم که به نظر من این برنامه مورد نظر اهل بیت علیهم السلام است که این همه مخاطب را پای برنامه نشانده و  حدود پنج سال روی آنتن زنده ، بهترین برنامه ی مذهبی ساله های تلویزیون را تولید کرده. حالا در شب ولادت مولای کون و مکان شاهد این اتفاق بودیم.من با شخص خاصی کار ندارم مهم برایم اصل برنامه و توبیخ مدیری ست که باعث برکناری تهیه کننده  ی آن به جرم امر به معروف و نهی از منکر بوده است!

با هر جایی که به نظرتان برسد تماس گرفته ام. ... شما هم اگر معترضید بسم الله ؛

 روابط عمومی صدا و سیما : 162

شماره تماس شبکه سه :      27863000  021

تلفن تماس سازمان صدا و سیما در تهران : ۱۶۲ در شهرستان ها :۰۲۱۲۷۸۱

شورای نظارت بر صدا و سیما : 66453222

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

آن روزها که ما تازه ازدواج کرده بودیم ، از گوشه و کنار می گفتند برای رسیدن به تفاهم و شناخت همدیگر ، سه چهار سال وقت لازم دارید.فعلا زیاد سخت نگیرید تا چم و خم ِ زندگی ِ با هم دستتان بیاید .

.

.

اما به گمان من "حداقل" سال های رسیدن به آن شناخت درست و  اِشراف بر فراز و نشیب های شخصیتی همدیگر ، دوازده _ سیزده سال است ...

یک قرار و اعتماد و آرامش خوب بعد از این سال ها می آید وسط...خیلی بهتر از آنچه بوده است، به شرط آنکه در این سال ها ، دو طرف دل بسته ی زندگی شان بوده باشند!

 

پ ن ؛ یکی از ما پرسیده بود ، گفتیم عمومی جواب بدهیم بلکه تازه عروس و دامادهای دیگر هم بخوانند و زیاد عجله نداشته باشند ^_^

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

- خیلی زیاد عمر داشته باشم همین مقداری که تا حالا آمده ام را باید ادامه بدهم و اگر اینطور بخواهم فکر کنم ، الآن روی قله ی عمرم ایستاده ام ! سال های جوانی که گذشت و سال های میان سالی و پیری که در انتظار من هستند تا بسازمشان ، شکل بدهم شان !

خدایا از دست من کاری بر نمی آید ، خرابی های این سال های از دست رفته گواه من هستند ، لطفی کن و معمار سال های آینده ام باش....

 

- یک آیینه ی تمام قد لازم دارم...یکی بگیرد توی دستش ، ببینم چه قواره ای دارم این روزها !! بعد از او بپرسم به نظر شما اینطور بهتر است یا آنطور ؟ این لباس بیشتر برازنده ی من است یا آن یکی ؟ سر و شکلم شبیه آدمیزاد هست یا نه ؟

خدایا خانه ی من آیینه ی تمام قد ندارد ، دستان هیچ دوستی طاقت ساعت ها نگه داشتن این آیینه ی سنگین را برای بیان عیوب ریز و درشت من ندارد ، آیینه را بچسبان به دیوار قلبم  ، بایستم رو به روی خودت ، بعد عیوبم را از یک تا بینهایت برایم بگو ، شاید تکانی بخورم....

 

-زندگی را دوست دارم ، دنیا را ، زمین را ، آسمان را .... خوشحالم از نعمت حیات ، هرچند قدرش را هرگز ندانسته ام....این هم که عیب نیست مال جهالت آدم هایی مثل من است ، دوست دارم از آن آدم هایی بشوم که سرشان پایین است و خووووب زندگی می کنند ، خوشحال و راضی اند و پر تلاش و با تدبیر....

 

خدای مدبّر ، لطفی کن و یک جوری یادم بده تدبیر امور زندگی و بچه ها را ، آنطور که خودت دوست داری....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

مَثَلِ من ، مثل مرده ای است که از خاک سر برآورده و استخوان های پوسیده و پودر شده اش دوباره به اذن خدا ، روی هم جا گرفته ، خاک و خُلی و خسته ام... اما نه از آن فشار قبر و نه از آن پوسیدگی و تجزیه شدن ها ، من از خود خودم خسته ام ! از راه های بی  جایی که رفتم ، از سنگ های بزرگی که به عمد جلوی پای خودم گذاشتم ، از این دویدن هایی که نفسم را تنگ کرد و آخر کار مرا کُشت ، خسته ام!

مَثَل من ، مثل کارگرهای معدنی است که با صورت های سیاه و چشم های خون گرفته از دل کوه یا زیر زمین بیرون می آیند. سرشان مثل سنگ های معدن سنگین است و چشم شان طاقت نور ندارد...

مَثَل من ، مثل بی خانمان های کوچه گرد ، توی هوای مه آلود اروپاست ! سرما زده  و گرسنه و تنها ...با لباس های پاره پاره و چشم های نگران و دست های خالی ....

مَثَل من ، مثل یک شهاب سنگ توی کهکشان  است.....گداخته و تنها ....پر شتاب در حال حرکتم تا قرار باشد به کدام نقطه کوبیده شوم ، پودر شوم ، بسوزانم و ویران کنم !

من  خودم که باشم ، بی شما باشم ، همین  ام آقا

همین ام اگر آن دست لطف و نگاه مهربان شما نباشد ....هزار بار بدبخت تر از این ام اگر امید و عشق به شما نباشد....

به شما که وصل می شوم از همه ی مردن ها و معدن ها و کوچه ها و کهکشان ها ، رها می شوم ، می رسم به بهشت اشتیاق شما که نه دردی را حسّ می کنم و نه غمی به دل دارم.

این یک سال شمسی گذشت و باز ما لایق شما نشدیم.به ما باشد که هیچگاه به آن ظرفیت نمی رسیم....زمین چه خونها که به خود ندید و جهان چه دردها که نکشید....چقدر غصه های دل تان را اضافه کردیم و چقدر برای تان کار نکردیم!! خوب ها که خوب تر و آب دیده تر شدند و انصافا بدها در سفاکی و بی خردی چیزی کم نگذاشتند.... این یک سال خورشیدی سخت گذشت آقا...خیلی سخت!

از بچه های زنده سوزانده شده ی میانمار ، تا سرهای بریده شده ی سوری ها ، از ساطورهای وحشی آفریقا ، تا بمب های هدایت شده ی افغانستان ، از انتحاری های عراق ، تا ماشین های بمب لبنان ، از بچه های یتیم فلسطین تا مظلومان همه ی عالم ، هر کجا را که نگاه می کنیم درد و خون و غم و مظلومیت است....

از حقوق بشر سازمان ملل بی زاریم آقا ، شما برای ما مهربانی عامه ات را ارمغان بیاور . دردمند حقیقی مان کن ، نه این غصه ی آب و نان  که به جان مان افتاده....

با همان انگشتان مبارکت اشاره ای بفرما و دل های بی تاب مان را بی تاب تر کن ! شاید مضطر شویم و بفهمیم که جهان جز با ظهور شما سامان نخواهد گرفت....

.

.

.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

به نام خداوند هستی بخش مهربان

ای کسانی که ایمان آورده اید ! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید که نسبت به آنها اظهار محبت کنید در حالیکه قطعا به آن حقیقت که برای شما آمده ( یعنی قرآن) کافر شدند و به این علت که به خدا ، پروردگارتان ایمان آورده اید ، پیامبر و شما را [ از دیارتان ] بیرون می کنند. اگر برای جهاد در راه من و طلب رضایم بیرون آمده اید. [چرا] پنهانی با آنها رابطه ی دوستی برقرار می کنید در حالی که من به آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار نمودید داناترم. و هر کس از شما چنین کند ، قطعا راه درست را گم کرده است * اگر بر شما دست یابند ، دشمن ما می شوند و به آزارتان می پردازند و زبانشان را به سوی شما به بدی می گشایند و دوست دارند که شما [نیز]کافر شوید *1

 

 

به نام خداوند هستی بخش مهربان

بی تردید ، کسانی که با خدا و رسولش دشمنی و مخالفت می کنند ، آنها در [زمره ی ]خوارترین افرادند * خدا مقرر داشته است که : قطعا من و فرستادگانم پیروز گردیم . همانا خداوند قوی و شکست ناپذیر است * هیچ قومی را نمی یابی که به خدا و روز واپسین ایمان آورده باشند در حالیکه با کسانی که با خدا و رسولش مخالفت کرده اند دوستی کنند ، هر چند آنان پدران یا پسران یا برادران یا خویشان شان باشند.....**

 

پ ن : پیامبر که سلام و درود خدا بر او باد به حق در قیامت خواهند فرمود که : قوم من قرآن را مهجور گذاشتند!!

عزت را از خدا و با خدا اگر ببینیم  کار تمام است ....

 

* آیات 1 و 2 سوره مبارکه ممتحنه

** آیات 20 ، 21 و 22 سوره مبارکه مجادله  

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

آقای حاتمی کیای عزیز

سیمرغ نگرفتید اما همچنان ققنوس بمانید!

اشک های باحیای شما و آن تواضع و اخلاق و هنرمندی بی بدیل تان پاینده باد.....

به حق "چ" را تقدیم " شیار 143 " کردید !

بزرگ بمانید الهی ....

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

برنامه ی ویتامین 3 ، یک رفتگر را دعوت کرده است که دو میلیارد و نهصد میلیون تومان به علاوه ی یک قرارداد سه میلیارد تومانی را ، بعد از گلاویز شدن با دزدها به صاحبش برگردانده ، بعد صاحب کیف مبلغ پنجاااااااااااااااه هزار تومان به ایشون هدیه داده !!! اول صبحی حالم بد شد :(

.

.

بابا یک هفته ای هست که حال شون بد شده و از دیروز بستری شدند . من هیچوقت دختر بابایی صرف نبودم و واقعا محبتم به مامان و بابا مساوی بوده...ولی این روزها آنقدر برای دردهای بابا اشک ریختم که  آقا کوچولو دیگه ناراحت میشه ! چهره اش معصوم و مظلوم شده و چشم هاش دنبال مهر و توجه ماست.... از طرفی مادر خیلی خسته و دل گرفته ست ، او هم از دردهای بابا کلافه ست و غصه داره.... اگر دوست دارید برای سلامتی همه ی بیماران یک حمد شفا بخونید.

 

و این دست های مهربان

که چشمه ی لطف و معدن نعمات خداست

و بوسیدن شان یکی از بهترین لذت های دنیا....

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak