به نام او

مریم ؛ الاهی بمیرم ، مادرش بعد شهادت پدر ، و مشکلات با خانواده ی شهید ناراحتی اعصاب گرفته بود.مریم هیچوقت خوب درس نخواند ولی واقعا خوش خط بود و عالی نقاشی می کشید.یک بار که با هم تنها بودیم بهش گفتم : چرا درس نمی خونی ؟ حیف نیست ؟ به خاطر مامانت لااقل بخون ، یهو بی مقدمه آستینش رو زد بالا، کمی بالاتر از آرنجش ، زخم عمیقی بود که من هنوز جراحت و تازگیش یادمه ، با ترس گفتم چی شدی؟ گفت مامانم وقتی عصبی می شه گازمون می گیره !! گوشتش کنده شده بود بد جور... دختر سبزه رو و نمکی بود ، مادرش رو یکی دو بار دیدم ، خیلی با کلاس !! هم به نظر می رسید اما بازوی مریم و کتف و شانه و پهلوهای همیشه زخمش چیز دیگری می گفت !

آرزو ؛ دختر خوشگل و مرتبی بود ، جلوی مقنعه اش موهاش رو فوکول می کرد و مثلا به روز بود ، داستان شهادت باباش رو هم خیلی خوب تعریف می کرد ، یادم هست که گفت بابام روده هاش رو از کف خیابون جمع کرده و با دست نگه داشته تا یکی برسه... و نرسیده به بیمارستان شهید شده ! دختر شاد و سرزنده ای بود ، با مادرش طبقه ی بالای خانه ی پدر شهید زندگی می کردند...

مرجان ؛ همیشه می خندید ، تپل بود و دوست صمیمی آرزو ، مادرش بعد شهادت پدرش ، او را داده بود به پدر و مادر شهید و رفته بود ، هیچ از مادرش به خاطر نداشت ، غمگین شاد دیده اید تا حالا ؟ اینطور بود مرجان...درس شان هم خیلی تعریف نداشت !

ملیحه ؛ از همه ما بلندتر و هیکلی تر بود ، برادرش رو خیلی دوست داشت و شوخ طبع بود ، هیچوقت از شهادت پدرش و مشکلات شون حرف نمی زد. سر به سر همه می گذاشت چه بچه ها چه معلم ها !

سعیده ؛ یکی از چهار فرزند شهید بود که پدرش خیلی جوان شهید نشده بود ، خیلی عاطفی و زود رنج بود.از من بزرگتر بود ولی چون هم محلی بودیم زیاد می شناختمش...مادرش مثل گل اینها را تربیت کرد ، سرطان گرفت بنده ی خدا، یک بار همان سال ها چند تا خاطره گفت ، از همه سخت ترش این بود که ؛ سعیده هر وقت بهانه ی بابا رو می گرفته ، فقط با قاب عکسش آروم می شده و می خوابیده ! یادم هست بعد از عمل جراحی طحال ، موقع به هوش اومدن ، فقط باباش رو صدا می کرد ، بابا همیشه ذکر لبش بود و خیلی گریه می کرد !

لیلا ؛ دخترخاله ی سعیده بود ، مادرش بعد از شهید ، با برادرش_برادر شهید _ ازدواج کرد. شب عروسی لیلا هر چقدر به عمو گفتند که بیا برای دست به دست کردن عروس و داماد ، نیامد . گفت من کجا و بابای اینها کجا !

زینب ؛ دو تا خواهر بودند توی مدرسه ، ماه و خورشید انگار ، زینب پزشک شد ، قبل از عروس شدنش مادرش وسط روضه ی ارباب سکته کرد و تنها شدند !

زهرا و مریم ؛ مریمی که هیچوقت بابا را ندید ، آغوشش را لمس نکرد ، چند ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد ، فقط استخوان های بابای شهیدش را زیارت کرد ، بعد از چندین سال . زهرا اما ازدواج کرد ، با یکی مثل باباش ، چند سال زندگی پاک و خالصانه و عاشقانه ی شان بیشتر طول نکشید ، چادری که مادرش به سر کرده بود ، روی سر زهرا هم افتاد ، شد ؛ همسر شهید !! یکی از همین شهدای غریب و مظلوم و گمنام مدافع حرم ... دو تا دختر احساساتی و مهربان ، درسخوان و مودب ، عکس بابا را زده اند روبروی در ، وارد که می شوی حس می کنی شهید نگاهت می کند و سلام و احوال پرسی ، من که مثل دیوانه ها با شهیدشان بگو بخند هم دارم !

 رقیه ؛ دو تا خواهر و دو تا برادر بودند ، رقیه سه ساله بوده که پدرش شهید شد ، چند شب ، نیمه ی شب می دیدند نیست ، می گشتند و زیر حجله ی باباش پیدایش می کردند که خوابیده ، روزهای اول آنقدر کنار حجله روی زمین گریه و زاری کرده بود ، که همیشه لباس و سر و صورتش پر از خاک بوده ، اسمش رقیه بود ، سه ساله بود ! آخر مجبور شدند شب ها در را قفل کنند ، ولی رقیه برای رسیدن به حجله ی بابا و قاب عکس رنگی اش ، با گریه ها امان همه را بریده بود....خیلی کم حرف و مظلوم بود ...

 

 

 

رقیه جان که سلام خدا بر تو باد

من چه می دانم روزهای بابا نداشتن اینها و هزاران نفر دیگرشان چطور گذشت ، من چه می دانم مادرهای شان با چه سختی و مکافاتی این دخترهای بابایی را بزرگ کردند ، من چه می دانم کدام غصه و حسرت توی دل شان بزرگتر از بقیه است ؟ من چه می دانم کدام لحظه هاست که طعم بابا نداشتن ، دخترها را بیشتر اذیت می کند ، من چه می فهمم که کدام زخم زبان جگر داغ شان را پر از تاول می کند ؟ من چه می دانم شب های شام غریبان پشت این اشک های سوزان شان چه ناله می کنند ؟ چه می دانم این روزهای روضه ی ماه صفر چه می کشند ؟ از کجا بدانم روضه ی شما چه بر سر دل و روح شان می آورد ؟ من کجا و غم های بی پرده ی این دخترها کجا؟

اما شما که خوب می فهمی شان ، خوب خوب می دانی پشت بغض های شان چه حرفهایی دارند ، خوب می دانی لب هاشان که می لرزد قرار است چه شکایتی یا درد دلی داشته باشند ، خوب می دانی که آرزوی نوازش دست پدر روی سرشان یعنی چه ، خوب درک می کنی که دیدن صحنه های شهادت و خون ، با دل های معصوم شان چه می کند ، می فهمی زخم زبان چقدر درد دارد ، از چشم های مظلوم شان می فهمی که کجا را می کاوند و دنبال کدام تکیه گاه اند ، می دانی چقدر دل شان می خواهد بدانند ، ببینند ، خودشان درک کنند که چگونه بی بابا شدند؟

من خیلی هاشان را می شناسم که می دانند با محبت و توجه و اردات شما و بابای شهیدتان ، تا به اینجای زندگی را آمده اند

بی بی جان خودتان در این روزهای سرد و غم بار ماه صفر ، روضه های دل شان را آّباد کن ، ذهن هاشان را برکت توحید و توکل عنایت کن ...برای شان از خدا صبر و اجر بخواه...

 

پ ن ؛ این ها چند تایی از دوستان دوران راهنمایی ام بودند ، نشد همه را نام ببرم...

یک فرزند شهید هم هست که هم خودش دوست داشتنی ست ، هم نوشته هایش دلنشین !این پستش را باید خواند و فقط اشک شد... +

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

سلام بر امامی که قامت بلندش در لابلای صفحات داستان غم بار و عظیم کربلا ، مهجور مانده است. امام عزیزی که هنوز هم خیلی ها "بیمار" می نامندش ، در حالیکه بیماری کوتاه او ، در واقعه ی عاشورا لطف خداوند برای حفظ جان عزیزش بوده است. امامی که سی و پنج سال با متانت و بزرگواری ، جمعیت پراکنده و تکه تکه شد ی شیعه را دوباره گرد هم آورد و جانشان را حفظ کرد. امام مدبری که تمامی مفاهیم بلند انسان سازی و جامعه سازی و دین مداری را یا در موعظه هایش طرح کرد و یا در دعاهای زیبای سجادیه اش . امام غریبی که حتی شیعیانش جز نام صحیفه ی سجادیه و اشک هایش برای کربلا ، چیزی از او نمی دانند. داستان رشادت ها و نامه های با ذکاوت او خواندنی های بسیاری ست که متاسفانه مغفول هستند. سال ها زحمت سخت و طاقت فرسای او برای دین خدا و پایه ریزی حکومت صالحان ، کم کم در زمان امام باقر (علیه السلام )،نمایان شد و در دوره ی صادق آل محمد ( صلوات الله علیه و آله ) ظهور کرد. جز او که می توانست با صبوری و دقت این نهال به خون افتاده ی  ، تشنه و شکسته را مثل باغبانی مهربان ، به ثمر برساند ، سر پا نگهدارد و با اشک های زلالش آبیاری اش کند.

جان عالمی به فدایت یابن الحسین ( علیه السلام)

پ ن ؛ بقیع این روزها خیلی خیلی غریب و خلوت و تنهاست ! حجاج همه رفته اند و مدینه غریب تر از همیشه است. بی زائر و بی اشک ! هر چند فرزندان شیعه ی مدینه هستند اما چه بودنی ؟ آنها هم غریبانه و در سکوت بقیع را زیارت می کنند.

حالا که توفیق زیارتش را نداریم ، اگر مایل هستید ، هدیه به روح بلند حضرت سید الساجدین ، زین العابدین ، علی بن الحسین ( علیه السلام ) یک ختم قران هدیه کنیم.

دوستانی که مایلند در قسمت نظرات به تربیت اعلام آمادگی کنند.بازه ی زمانی قرائت هم تا اربعین است انشاءلله

بسم الله ....

جزء 1           الهدی

جزء 2           ساناز

جزء 3           M.M

جزء 4          دکتر یونس

جزء 5         مریم روستا

جزء 6         مریم روستا

جزء 7         مریم روستا

جزء 8          مریم

جزء 9          فروغ

جزء 10        سمیه

جزء 11        سمیه

جزء 12       سمیه

جزء 13       سمیه

جزء 14       رعد

جزء 15       جرم شناس

جزء 16       هم قدم راوی

جزء 17       الهه

جزء 18       الهه

جزء 19       تسنیم

جزء 20       هاجر

جزء 21       هاجر

جزء 22       مینا

جزء 23      یک دوست

جزء 24      فرشته

جزء 25      عطش شکن

جزء 26      تسنیم

جزء 27      مامان علی

جزء 28      نیلوفر

جزء 29      ساناز

جزء 30      ساناز

 

با تشکر از همه ی دوستان. انشالله به همین زودی زیارت بقیع عزیز قسمت همه مون بشه و از نزدیک محضر ائمه مظلوم و غریب بقیع (علیهم السلام) سلام بدیم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

پدرم چند سالی هست که عصا بدست شده ! عدم تعادل و حرکت کم عضلات پا ، نگرانی از افتادن و... باعث شده که مجبور باشد به عصا تکیه کند. نه اینکه پیر مرد شده باشد ، از حدود پنجاه و دو سالگی تا همین حالا که شصت و چهار ساله است ! برای راه رفتن معمولی اش توی خانه کمک لازم ندارد ، اما بیرون که باشد ، برود مهمانی ، مسجد و ... حتما باید یکی باشد تا مراقبش باشد ، دستش را بگیرد تا نیافتد و مراعات حالش را داشته باشد ! هر جایی که وارد شود ، به احترام سیادت و محاسن سپیدش همه بلند می شوند ، جای مناسب حالش برایش آماده می کنند و به وقت غذاخوردن ، نماز خواندن و... شرایط راحتی را برایش فراهم می کنند. شاید حقی به گردن هیچکدام از این مهربانان نداشته باشد ، خیلی هاشان کوچک اند ، اصلا هر چه دیده اند ، افتاده حالی اش را دیده اند ، لابد از رفتار و محبت پدر و مادرهای شان یاد گرفته اند. پدرم یک انسان عادی از یک خانواده ی عادی ، با یک زندگی خیلی معمولی و پدر و مادر ساده و بی آلایش و گمنام... پدرم با همه ی این سادگی ها ، صاحب عزت و رعایت و محبت خیلی ها شده است....

یعنی توی کربلا یک آدم معمولی نبود ؟ یک آدم مهربان ؟ یک آدم که از پدر و مادرش شنیده باشد حضرت حسین (علیه السلام) کیست ؟ یعنی توی کربلا محاسن سپیدی حرمت نداشت ؟ سیادت اعتباری نداشت ؟ یعنی افتاده حالی و زخم روی زخم ، دل سوختن نداشت ؟ یعنی جدّ عزیزش احترام نداشت ؟

 

تصور اتفاقات سخت عاشورا برایم همیشه غیرممکن بود ، امسال اما با این تصاویر جنایت های داعش ، حال دیگری دارم ! محرم بهار اشک است ، همانطور که حضرت سیدالشهداء (علیه السلام ) کشته ی اشک هاست ، غنیمت جمع کنیم ، اشک های با معرفت ، اشک های با محبت ، اشک های با احترام !

نوشته شده در یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

زن کف مترو نشسته بود.مترو هم مثل همیشه شلوغ و گرم ! سرش را انداخته بود پایین و انگار با همه قهر بود. زن های ایستاده گهگاهی با پای شان چادرش را خاکی می کردند ولی بی خیال بود، اصلا حواسش نبود.یکی از خانم ها شروع کرد به غر غر کردن ؛ " بلند شو خانم ، اینجا مگه جای نشستنه ، نمی بینی چقدر شلوغه " . سرش را حتی بلند نکرد ، باز ادامه داد و هی غر غر می کرد ، آخر سر کمی با اوقات تلخی ولی خیلی آرام گفت : "نمی تونم خانم ، نمی تونم ! " خانم ایستاده : "نمی تونم یعنی چی؟ "...اون خانم دیگه هیچی نگفت. قبل از ایستگاه دروازه دولت بلند شد ، رنگ و روی زرد و چهره ی کارمندهای خسته را داشت. سرش گیج رفت  و داشت می افتاد. همان خانم غر غرو دستش را گرفت ، گفت : "خانم مشکلی داری شما ؟ " گفت : ""باردارم ""!! خانم غرغرو واقعا خجالت زده شد و عذرخواهی کرد ، اما او چیزی نگفت و پیاده شد.

چشم مان به افتاده حال ها باشد ، به این زن های خسته ی غروب های مترو.... چقدر دلم برای شان می سوزد!! کاش شام شبش حاضر باشد ، همسرش اخلاق درست و درمان داشته باشد ،کاش توی یخچال خانه اش کمی میوه باشد ، یا مثلا یکی که برایش چای تازه دم بریزد.یعنی سر راه باید برود بچه ی دیگرش را بردارد و ببرد خانه ؟ چطور به عصرانه و درس و مشق او برسد ؟ چطور برایش "مادری " کند؟ یعنی می تواند یک ساعتی توی اتاق تاریک راحت دراز بکشد و به هیچ چیز فکر نکند و بخوابد؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

ایام حج رسید و ورودی های وبلاگم از ایران و عربستان برای خواندن سفرنامه ی حج و اعمال مسجد الحرام و نکته های حج زیاد شد !! یعنی دیدن آی پی های عربستان مثل سرب های داغ  قلبم رو می سوزونه....

 

البته بعضی هم با سرچ نام فروشگاه های مکه و مدینه می رسند به اینجا ! از بین دوستان و آشنایانی هم که تماس می گیرند برای خداحافظی و خلاصه کسب تجربه ، بیشتر از خرید و بازار و مارک ها می پرسند ... این روزها ، با این اوصاف کشتار داعشی ها و یمن و ...  خواهشا چشم تان به این صفحه افتاد دور خرید از عربستان خط بکشید. خصوصا ایام حج "تمام" فروشگاه ها اجناس با کیفیت پایین تر را عرضه می کنند ، چون مطمئن هستند حتما فروش می رود ، و خریدار لباس آماده و پارچه فقط ایرانی ها هستند. ترکیه ای ها که ساعت و خودکار و بعضی هاشان کتاب و سجاده می برند و  آفریقایی ها هم خیلی کم لباس های عربی می خرند. بازار حج را واقعا ما ایرانی ها گرم می کنیم . درست است عربستان ثروتمند خیلی هم محتاج پول این خریدها نیست ، اما راضی نباشیم  ذره ای هم به اقتصاد کشوری کمک کنیم که بهترین شریک تجاری دشمنان ماست ، راضی نباشیم در این اوضاع تحریم ها و فشار اقتصادی مملکت ، کمکی را که می توانیم به تولیدکنندگان کشورمان و یا حتی تجار وارد کننده داشته باشیم ، صرف حامی تروریست ها کنیم. به جای اینکه ذهن در گیر سایز و رنگ و مدل لباس و جنس و اندازه پارچه ها بشود ، برای همه عزیزانتان دعا کنید و قدر این فرصت طلایی را بدانید.بعد بازگشت هر چه خواستید  به همان قیمت و با کیفیت به مراتب بهتر از بازارهای خودمان خرید کنید و هدیه ی دلخواه به اقوام و دوستان بدهید.

باور کنید روح حج به همین نکته ها هم مرتبط است...

پ ن ؛ نکاتی در مورد حج +

بعضی از اعمال مسجدالحرام +

حاجی ایرانی دشمن را ناامید کن +


نوشته شده در یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

سهم تنهایی داشتن از زندگی را دوست می دارم به جان! اصلا آدمیزاد تا تنها نباشد آن کمال و آن بلوغ را درک نخواهد کرد...نه آن تنهایی شعار گونه ی مضحک بلکه آن تنهایی عمیق و خردمندانه که البته شاید هیچ آدمیزاد دیگری از تو در توی تنهایی ات سر در نیاورد و شگفتا که همین رمز آلود بودن آدم ها شیرین شان می کند....

 

پ ن ؛ این قسمتی از یک کامنت است که برای لیلا سادات نوشته بودم ! خیلی وقت پیش.... امروز می بینم چقدر برایم تازه است...

نوشته شده در جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

مسیر عزیز امر کرده بودند برای نوشتن ، هر چند دیر ولی انجام وظیفه ست :

. همسر یکی از دوستانم در قسمت حراست وزارت خانه ای مشغول کار هستند.پارسال برام تعریف کردند که مدتی بوده از یکی دو اتاق اقلامی گم می شده ، مثل قطعات پرینتر و ... برای روشن شدن قضیه مجبور شدند دوربین مدار بسته ای کار بگذارند تا دزد اموال بیت المال رو پیدا کنند. دوربین مدار بسته همان و متاسفانه ثبت اتفاقات بسیار وحشتناک اخلاقی هم همان !!

. منزل دوست همسرم دعوت بودیم.خانم شون بیست ساله کارمند هستند . هم وضعیت مالی خوب ، هم فرزندان خوب و  تربیت شده ، نه اینکه بگم چون کارمند بودن کم گذاشتند برای خانواده شون. بعد ناهار که من مشغول شستن ظرف ها شدم و ایشون جمع آوری آشپزخونه شون ، گفتند خوش به حال تون. زندگی شماها برکتش بیشتره ، آرامشش بیشتره ، خوشی و سرزندگیش بیشتره . من اما از بُعد دیگه نگاه کردم گفتم : نه ، شمام خیلی زحمت کشیدی ، دو تا بار روی دوشت بوده ، شما خوب قوی تر هستی و.... گفتن نه ! ضرر کردیم ماها ، کم ترینش هم اینه که هر روز صبح با کلی آقا سلام و احوال پرسی داریم و عصر هم خسته نباشید و خداحافظی ، بعد بیست سال حالا می فهمم چیزهایی که به دست آوردم در قبال چیزهایی که از دست دادم خیلی ناچیز هستند !!

من کارمند نیستم ، علاقه ای هم نداشته و ندارم به این موضوع و جز یکی دو سالی که برای تلویزیون برنامه اجرا کردم و مدت کوتاهی کار فرهنگی در آموزش و پرورش هیچوقت در چنین محیط هایی نبودم . به گمانم موضع گیری های به شدت منفی یک جور پاک کردن اصل موضوع هستند.چرا که هر عقل سلیمی از پیامدهای ناگوار روحی و جسمی پرهیز می کنه.لزومی نداره همه ی ما مثلا آتش سوزی رو تجربه کرده باشیم تا یاد بگیریم در چنین مواقعی چه کار باید کرد و یا وقتی توی جاده خبر ریزش کوه رو می شنویم اصرار کنیم که نه ، ما باید خودمون ببینیم و مسائل ایمنی رو رعایت نکنیم. ضمن اینکه افرادی هم که عقاید مذهبی دارند به طور معمول به خاط دستورات دین که به اعتقاد ما صد در صد عقلی هم هستند مشکلی با این مسأله ندارند. البته به نظرم باید زیرساخت های این جداسازی محل کار اول فراهم بشه در هر اداره ای ، بعد اقدام بشه. نگرانی گروهی هم که فکر می کنند به زن ها ظلم میشه در بعضی موارد قابل درک هست. مثلا اتاق های با نور مناسب ، تهویه ی خوب ، دسترسی به تمام ملزومات اداری و... باید پیش بینی بشه تا خانم ها از این حرکت حس بدی نداشته باشند .

سوالی که برای من پیش اومده اینه که خوب کسانی که معتقدند هیچ مشکلی نیست و همه چی خوب و آرومه  با جدا شدن محل کارشون از آقایون چه ضرری می کنند؟ حرف شون این هست که محیط ها خاله زنکی می شه؟ خوب از کجا معلوم ، چرا به خودشون احترام نمی گذارند ؟ چرا توانایی هاشون رو دست کم می گیرند؟ حتی زن های خانه دار هم می تونند محیط های خودشون رو به غایت خاله زنکی کنند و یا نه پویا و هدف دار زندگی و رفت و آمد کنند ، چه برسه به کسانی که مسئولیت های بیشتری دارند. بهتر نیست آنقدر به جنس زن احترام بگذارند و ابراز خرسندی کنند و خودشون رو تحویل بگیرند و در کنارش خوب و ساعی باشند تا این همه آقایون فکر نکنند اگر نباشند محیط کار فلان است و بهمان است ، بیلان کاری پایین می آید و ....

گروه زیادی از مخالفان این طرح زنان پاک و اهل خانواده اند . زن هایی که هیچوقت برای پایه های یک زندگی دیگه تهدید نبودند. زن هایی که همون غیرتی که به خانواده ی خودشون داشتند نسبت به زن و خانواده ی همکار مردشون هم داشتند. زن هایی که قوی بودند ، نگذاشتند کسی در مورد اونها از حد خودش پا فراتر بگذاره ... اما ما روی دیگر سکه رو هم دیدیم خوب ! زندگی هایی که از هم پاشیده شدند ، مردهایی که از همسرانشون دل بریدند ، دخترهایی که برای ازدواج با مورد های بهتر ، هی ازدواج شون رو به تاخیر انداختند _ تاخیر های غیر عقلایی ها _ پسرهایی که دائم در حال مقایسه قد و بالا و سر و زبون و حقوق و مزایای دخترها با هم اند . اینهایی که گفتم ربطی به نگاه دینی به این قضیه نداره ، کاملا اجتماعی هستند این موضوعات. از نظر دینی که واضحه حرف خدا چیه ، پرهیز زن و مرد از هم چرا تابو شده برای گروهی از ما؟ وقتی خدا فرموده برامون بهتره ، خدایی که پرورندی ماست ، طبیب دردهای ماست ، اونهم قبل از دردمندی هامون ، چرا نباید بهش اعتماد کنیم ؟ همین خانم های عزیز اگر زبونم لال برای زندگی خودشون مشکلات اینچنینی پیش بیاد هم باز همین حرف رو می زنند ؟ اگر بله ، که خوب حرمت زندگی مشترک براشون پایینه و اگر خیر ، چرا علاج واقعه قبل از وقوع نباید کرد؟

 پ ن ؛ ابناء الهدی هم به روز شد :)

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

آن سالهای هواپیما و برج های دوقولوی امریکا و حمله به عراق ، ما رفته بودیم فرانسه! آقای همسر و دوستان همکار هر چه اصرار کردند که من از چادر استفاده نکنم و به همان مانتوهای بلند و روسری راضی باشم ، نشد ! یعنی خودم را حتی بدون چادر نمی توانستم تصور کنم ! آن روزها بن لادن شده بود نماد مسلمان ها و رفتارهای طالبانی داشت کم کم معرفی می شد. یادم هست فیلم های مستندی ساخته بودند از قصاص و شلاق زدن ها و زندانی کردن زنان و .... که خیلی با برنامه و مرتب و واقعا خوش ساخت هم بودند بعض شان.

خوب یادم هست که برای دیدن کلیسای قلب مقدس سوار مترو شدیم و تقریبا در انتهای واگن کنار هم نشستیم. آقای پسر روی پای پدرش بود و من مشغول سرگرم کردنش بودم. یکهو خانمی شروع کرد به فریاد کشیدن. از صمیم دلش ! داد می کشید . من اول با اطمینان به اینکه به ما مربوط نیست حتی سرم را بلند نکردم ، همسر گفتند ، خانم فکر کنم با شماست !! سرم را که بلند کردم دیدم بله ، خانم تمام قد بلند شده و درحالتی که انگار دارد شخص گناهکاری را معرفی می کند ، به من اشاره می کرد و تند تند کلماتی را می گفت و از عصبانیت داشت منفجر می شد.

من راستش خندیدم ، اینکه اصلا فرانسوی نمی فهمیدم باعث شد نگران نشم و لی با همان حالت خونسردی و خنده به همسر گفتم لابد داره داد می زنه که : این تروریسته ، الآن زیر چادرش بمب داره و مثلا مرگ بر تروریست!! مسافران مترو هم فقط نگاه می کردند ولی به گمانم آقایی آروم آروم چیزهایی بهش گفت که البته بی تاثیر بود. ما به ایستگاه مورد نظر رسیدیم در حالیکه دیگه خانم داشت سعی می کرد بیاد و به ما نزدیک بشه ، به گمانم از خونسردی و لبخند من لجش گرفته بود ، وقتی داشتم چادرم رو مرتب می کردم تا پیاده بشم ، خانمی با لبخند کنارم ایستاد و جمله ای گفت که نفهمیدم ولی توی چشمهاش یک حس دوستانه ی معذرت خواهانه  موج می زد.لبخند زدم و تشکر کردم و راضی و راحت پیاده شدم. از آن زن فرانسوی ناراحت نبودم ، او چه می دانست من مسلمان کدام مذهبم ! او چه می دانست من طالبان را مسلمان نمی دانم ، او چه می دانست من اسلام زن های زندانی وهابیت را قبول ندارم ، او چه می دانست من مسلمان پیامبر عزیز و مهربان عالمم ، من مسلمان رحمت و لطف علی بن ابیطالبم ، من مسلمان منتظر موعودم ! ( صلوات الله علیهم اجمعین)

داعش حالا روی طالبان رو سفید کرده...روی حیوانات رو هم البته ! از آن طرف اسراییل تمام قواش رو جمع کرده تا به زعم خودش مقاومت رو نابود کنه ، دست های پشت پرده ی عربستان و کشورهای دیگه هم رو شده....

مردم دنیا اما آگاه تر شدند ، بر خلاف حکومت های شان که وقیح تر و پست تر حامی ظلم هستند. رسانه های کمی در اختیار ماست ، ای کاش ماهواره و فضا را بیشتر در اختیار داشتیم ، دنیا را بیشتر پوشش می دادیم ، فرق بین اسلام طالبانی و وهابیت و داعش و اسلام حقیقی را نشان می دادیم. ..... علم را باید در خدمت دین گرفت ،قوی تر و بیشتر و شفاف تر...  

خداوندا این فریادهای جهانی را ، این نهرهای کوچک مستضعفین عالم  را ، این حق طلبی ها و ظلم ستیزی ها را ، پیوند بزن ...تا رود شوند ، دریا شوند و  طوفان به پا کنند...

 

پ ن ؛ امروز سالگرد تخریب بقعه و بارگاه بقیع است ، بقیع عزیز و آرام من ، بقیع ما ، بقیع فاطمه سلام الله علیها.... هدیه به ارواح پاک و مطهر ائمه ی مظلوم و غریب بقیع  و برای تعجیل در ظهور مولای  مهربان مون ؛ صلوات .... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

دندانم درد می کند! از آن دردهای بی انصاف که پشت سرش سردرد و چشم درد و....می آید. منِ ِ خیلی درد دندان نکشیده ی مراقب ِ دندان عجیب جا خورده ام ، و البته خیلی نادم و پشیمانم از اینکه با دیدن اولین علایم پوسیدگی چرا درمانش نکردم؟ داشتم نشانه های جدی نگرفته شده ام را یکی یکی مرور می کردم که یادم افتاد ، باز این جسم گه گاهی خودی نشان می دهد و ابراز نارضایتی می کند ، روح بیچاره ام را چه کنم که هر چه نشانه رو کرد ، هر چه آژیر کشید ، هر چه داد وبیداد کرد تا یادم بیاندازد چقدر بی خیالش شده ام و بی توجه ، من باز به روی مبارک نیاوردم و رهایش کردم.

کلهم رفتم توی فکر روح ! دیدم هیچ ریخت و قیافه ی درست و درمانی ندارد. مثل یک پیرزن سرطانی رنجور و مریض بلکه بدتر از آن ، افتاده یک گوشه ... دردهای تلنبار شده ، پوسیدگی های قدیمی ، شکستگی های پی در پی ... یادم افتاد چشم این بیچاره را من کور کردم ، گوشش را خودم بستم ، زبانش را خودم بند آوردم  ، پایش را قلم کردم که اینقدر ترمز رفتارهای من نباشد ، دست هایش را دور گردنش بستم که کاری نتواند بکند ، من به همین پیرزن بیچاره ی سرطانی هم رحم نکرده و زندانی اش کرده!! هر چه تقلا کرد که مادرجان ، دلم برای خودت می سوزد ، بیا و به فکر باش ، توجهی نکردم تا به این روز افتاد....

حالا همه جایش درد می کند ، بستری شدن می خواهد توی یک بیمارستان  خوب ، یک اتاق دل باز و پرستارهای مهربانی که حرف های پزشک معالج را خوب اجرا کنند...

یک بیمارستانی مثل روضه های محرم

یا روزهای عرفات و منا

یا همین روزهای ماه حرام خدا ؛ رجب المرجب !

.

.

.

نوشته شده در جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

به ذره گر نظر از لطف بو تراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

 

مدت ها بود می خواستم درباره ی نقطه ی اوج دوست داشتنی هایم در شبکه های تلویزیون بنویسم . می خواستم به جای تمام پیامک ها و تلفن هایم ، یک بار توی این پنجره ی خودمانی از این برنامه تشکر کنم و نام تک تک اساتیدی که هر روز ، دو زانو در مقابل شان می نشینم و درس می گیرم به خیر بیاورم و برای شان دعا کنم که در این وانفسای دود و ترافیک تهران به راحتی  ، در فاصله ی دو متری تلویزیون مراسم سخنرانی راه می اندازند و مرا بهره مند می کنند.

می خواستم بنویسم که پسر نوجوان من به واسطه ی این برنامه استاد عالی را شناخت و عاشقش شد و چقدر از او حرف و حدیث یاد گرفت تا جایی که هر ساعتی از شبانه روز ، هر کجا که باشیم با شنیدن صدایش حتما سراپا گوش می شود و به دقت می آموزد.

اما انگار الآن باید با تاسف بنویسم که برنامه ی محبوب من ، برنامه ی محبوب ما ،  سمت خدای عزیز ما دچار مسـأله هایی شده که باورکردنی نیست!

به جرم انتقاد از تبلیغات مصرف گرایی و کالای خارجی ، به جرم احیای امر به معروف و نهی از منکر و .... تهیه ی کننده ی مخلص و کوشای آن برکنار شد و به همین جهت مجری برنامه و تمام کارشناسان هم خداحافظی کردند .

 

من می خواستم آن روزها ، اینجا بنویسم که به نظر من این برنامه مورد نظر اهل بیت علیهم السلام است که این همه مخاطب را پای برنامه نشانده و  حدود پنج سال روی آنتن زنده ، بهترین برنامه ی مذهبی ساله های تلویزیون را تولید کرده. حالا در شب ولادت مولای کون و مکان شاهد این اتفاق بودیم.من با شخص خاصی کار ندارم مهم برایم اصل برنامه و توبیخ مدیری ست که باعث برکناری تهیه کننده  ی آن به جرم امر به معروف و نهی از منکر بوده است!

با هر جایی که به نظرتان برسد تماس گرفته ام. ... شما هم اگر معترضید بسم الله ؛

 روابط عمومی صدا و سیما : 162

شماره تماس شبکه سه :      27863000  021

تلفن تماس سازمان صدا و سیما در تهران : ۱۶۲ در شهرستان ها :۰۲۱۲۷۸۱

شورای نظارت بر صدا و سیما : 66453222

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak