به نام او

برداشت های ما از دین و قرآن کریم، به حق ناقص و پر از اشکال است. اما بزرگان و علماء و در رأس ایشان امام راحل عزیز و رهبر گرانقدرمان، نشان داده اند که مشی شان در مسیر خداست و خلل ناپذیر و استوار اند، هم چنان که مهربان و لطیف...

نامه ی خردمندانه رهبر حکیم مان باز نشانه ی دیگری ست، کسی که به طور پیوسته استقامت و مقابله ی با جبهه ی کفر را گوشزد می کند و خود اولین و سردار این راه است، حالا پدرانه و ناصحانه نامه ای درخور اندیشه ی جوانان پویای عصر حاضر می نویسد که لاجرم مرجع خودش را پیدا خواهد کرد و راهش را در دل های تشنه ی حقیقت؛ باز...

مقایسه عملکرد دولت های مختلف در رویارویی با این جبهه متاسفانه همیشه و یا خوش بینانه اش در بیشتر مواقع، همراه نوعی انفعال و تأسف بار تر همراه عقب نشینی به جای نرم خویی قهرمانانه بوده است. به دست فراموشی سپردن دشمنی دشمنان درجه ی یک انقلاب و در مرتبه ی بالاترش اسلام که هدفی جز نابودی دین ندارند، اشتباه فاحشی ست که امیدواریم اتفاق نیافتد.

امیدی به هیچ پیمانی با سران کفر نیست، چرا که خدا فرمود:

فَقاتِلوا أئِمَّةَ الکُفرِ إنَّهُم لا أَیمانَ لَهُم

با پیشوایان کفر پیکار کنید، چرا که آنان را پیمانی نیست.

سوره توبه/ آیه ی  12

پ ن : نامه ی رهبر عزیز انقلاب به جوانان اروپا  +

آیه هایی برای دیپلمات ها 1 +

نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

ساعت از دو نیمه شب گذشته و من همین حالا بسم الله گویان، پروژه ی مطالعه ی آزمون فردا(امروز) بعد از ظهر را آغاز می کنم....

بعد از ده بار پر و خالی شدن سینک ظرفشویی از انبوه ظرف های نشسته، آماده کردن صبحانه و ناهار و شام، پذیرایی میان وعده، خرید، بازی با طفلان معصوم، همراهی با صحبت های همسر عزیز، چندتایی پاسخگویی به تلفن های حسابی طولانی، چند سری روشن کردن ماشین لباسشویی و کارهای به تبع اش، اتو کشی و ...

نتیجه ی اخلاقی: وقتی عشق به تحصیل در وجودتان غل غل می کند، حتما به فکر شب های امتحان هم باشید، که راه مفری نیست جز کم کردن از استراحت و آرامش خودتان که مبادا روند طبیعی خانه به هم بخورد.

اصل نوشت: الحمدالله

نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

چند وقت پیش با یکی از دوستان در مورد مصرف سویا صحبت می کردیم و مزایای پروتئین گیاهی و ... صحبت رسید به اینجا که من قبل تر ها، مثلا دوران جوانی : ) فکر می کردم فقط فقیر و بیچاره ها سویا می خورند و در فکر آن روزهایم سویا خیلی خوردنی بی کلاسی به نظر می رسید، خوب از آنجا که خیلی آدم خوش شانسی هستم کم کم فهمیدم که سویا خاصیت هم فراوان دارد و استفاده از آن خیلی هم با کلاسی ست! به دوستم گفتم ذهنیت این چنین هنوز هم بین اقشار مختلف وجود داره، فرض کنیم همین سویا رو اگر خانواده های کم درآمد استفاده کنند، از نظر گروهی لابد از روی نداری ست و اگر خانواده های متمول استفاده کنند نشان دهنده ی بالا بودن کلاسِ خانم خانه و گیاه خواری و به فکر سلامت غذا بودن است.

به راحتی می شود به خیلی نکات دیگر هم تعمیم اش داد. مثلا اگر خانواده ی دست تنگی، جهیزیه یا سیسمونی مختصری رو به دخترشون هدیه کنند، در مراسم بی مزه ی جهیزیه و سیسمونی تماشا کردن، از چشم این و آن طفلی هستند و لابد نداشته اند بهتر و بیشتر بخرند و انبار کنند، ولی اگر مشابه همین جهیزیه و سیسمونی را یک خانواده ی پولدار بدهند، به احتمال قوی نشان دهنده ی چشم و دل سیری و مرتب بودن است که کل زندگی عروس و داماد را از گل و گلدان و زَلَم زیمبو ^ـــ^ انباشته نکرده اند.

ما آدم ها خیلی وقت ها خیال می کنیم که به این مسائل بی توجهیم و برای مان فرقی نمی کند ولی در عمل وضع اخلاق مان خیلی وحشتناک است!

الحمدالله به مدد سفرهای دور و دراز از این مهمانی های تماشای وسائل زندگی این و آن راحت شده ام، و به هیچ عنوان شرکت نمی کنم و علتش هم گاه آشکار و گاه با اغماض و در لفّافه بیان کرده ام، اصلا هم از دلخوری های پیش آمده و احتمالی ناراحت نمی شوم ، گفته ام که اگر پدر و مادر عروس تمام تلاش شان هم بکنند، باز نقصی هست که غنی تر و باسلیقه تری بیاید و برایش پشت چشم نازک کند، و صد در صد دختر جوان دیگری هست که حسرت و آه نصیبش شود از اینکه جهیزیه اش به این خوبی نبوده و یا نخواهد بود.... بعدتر حتما دیدن عروس خانم می روم و حتما هدیه ی تولد نوزاد می برم ولی در این جلسات نمایش حاضر نمی شوم.

اتفاقا دخترخانم یکی از دوستانمان هر قدر خانواده ی داماد اصرار کردند برای مراسم جهاز بینی :)))) قبول نکرد، گفت چند دخترعموی جوان دارم، دلم نمی خواد دلشون بشکنه و آه شون پشت سر زندگیم باشه...هر چی بابا و مامان دادند ممنونم ولی برای من دادند نه این و آن، مراسم بعد از عروسی هم به همین بهانه منزل مادر برگزار شد و تمام!

حالا که فصل عروسی هاست که خدا بیشترش کند، تا می توانیم به داد جوان های هاج و واج برسیم که دخترجان، پسرجان، برو زندگی بساز برای خودت، نه برای به به این و آن! عروسی ساده هم شیرین است، جهیزیه کم هم خوشبختی می آورد، کسی پول اضافه هم داشت آدرس من را بدهید که کلی عروس و داماد بی بضاعت داریم که برای همان اولیه های زندگی مشترک لنگ هستند....

این یادداشت حجة الاسلام شهاب مرادی هم خواندنی ست : الو هند جگرخوار

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

دَمّام یکی از شهرهای شیعه نشین حجاز است ، که هر سال کلی زائر از فرودگاهش مستقیم می آیند مشهد. یکی دوبار دیده بودم در پروازهای دیگر البته که کلی مواد غذایی با خودشون همراه کردند و برام سوال بود که چرا؟ مگه ایران قحطی مواد اولیه است ؟ تا اینکه یکی از شیعیان همین شهر که در یکی از پروازها هم سفر بودیم به همسرم نکاتی رو گفتند که کلی باعث خجالت بود! تعریف کردند یک بار ایام شهادت امام رضا (علیه السلام) که مشرف بودند مشهد برای زیارت ، صبح برای خرید شیر و کیک برای فرزندشون وارد به قول خودشون "بقّالَة" ای، در اطراف فلکه آب شده و منتظر می مونند تا مشتری قبلی خریدش رو بکنه، اتفاقا اون مشتری هم کیک و شیر خریده بوده به قیمت دو هزار تومان ، ولی وقتی ایشون همین اقلام رو برمی داره و می خواد حساب کنه ، فروشنده بهشون می گه: ده هزار تومان !!! ایشون می گفت اون آقا نمی دونست من فارسی بلدم و منم هیچی نگفتم ولی روا نیست مشهدی ها با زائران آقا چنین کنند. ما چه حالی شدیم بماند ولی ادامه هم داشت ، مثل فروش بطری آب معدنی ده برابر قیمت و رب و نخود و برنج و بستنی و .... همین روایات رو دوستان دیگرمون هم بارها شنیده بودند خصوصا از به اصطلاح کاروان دارهاشون که می گفتند مجبوریم مقدار زیادی مواد غذایی ببریم چون ایرانی ها به ما گرون تر از قیمت اصلی می فروشند!

حالا اینها رو مقایسه کنیم با زائر داری عراقی های فقیر ، با اون زنی که با گریه زائر می برد توی خونه اش برای یک لیوان آب ، با اون عراقی شیعه که وسعش فقط پخش دستمال کاغذی و یا چند تا دونه نارنگی بود!

ای کاش این روزهای شلوغی مشهد کمی به این نکته ها توجه کنیم، الحمدالله به برکت امام رضا(علیه السلام) خانه ها و هتل ها و مسافرخانه ها و.... همه پر خواهند شد و مغازه ها پرفروش ، کاش دندون گردی و حرص جایی نداشته باشه، کاش حرمت حرم امام مهربان حفظ بشه! چه برای هم وطن ها ، چه برای زوار باقی کشورها ...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ، اسم سریال بود ؛ "پرده نشین" ، بعدش خبرگزاری فارس عکس دو تا از بازیگرها رو با لباس روحانیت کار کرده بود ، با خودم گفتم نکنه وهن روحانیت باشه که با فهمیدن نام کارگردانش ، دلم کمی قرص شد ولی باید سریال رو می دیدم و دیدم! قسمت اول رو نصفه و نیمه ، ولی از قسمت دوم مرتب . اوایل هنوز نقش ها جا نیافتاده بودند برام ، ولی جا باز کردند و دلنشین شدند. حتما بازیگرها می توانست بهتر انتخاب بشه ولی انصافا همه شان در نقش خودشون خوب و تا اندازه ی مطلوبی قابل قبول هستند. از همه مهمتر "گریم" خانم هاست که از فیلم های دم دستی بگیر تا سینما و تئاتر ما ، واقعاً زیاده روی می کنند. بر خلاف همه شون ، لباس های مرتب و ساده ، حجاب های معقول و بدون آرایش! نکته ی جالب دیگرش تیتراژ آرام و محترمانه ایست که هر چند شعر بسیار عالی آخر می توانست با آواز بهتری اجرا بشود. اندازه نفوذ و نزدیکی ارتباط روحانیت با مردم شهر هم واقعی و بدور از شعار و نگاه های از دو طرف افراط و تفریطی ست. فضای حوزه که خیلی خیلی  زیبا و موقر است ، البته تعداد طلبه ها رو معدود نشان داده اند که شاید ملاحظاتی از نظر کاری در نظر بوده ،به هر حال حوزه کمی خلوت به نظر می رسد! نکته ی خیلی مهم و قابل ذکر دیگه پرهیز از کش دار شدن صحنه هاست ، تدوین هم خیلی خوب و هنرمندانه است. فیلمبرداری هم که حرف ندارد، نوع رنگ بندی و نور و صحنه و لباس همه در کنار هم تصاویر دلنشینی ساخته اند. طلبه های معمولی در حجره های شان مشغول اند که درس نخواندن شان خیلی به چشم می آید!! مثلا کمی از کلاس لمعتین ، یا اصول شهید صدر هم با یک استاد واقعی حوزه می گذاشتند ، بهتر بود. سخنرانی حاج آقا مهدوی که صد در صد می توانست غنی تر  و با بیان بهتری باشد، ولی نکته های انتخابی در تمام دیالوگ ها با حساب و کتاب بوده و مشخص است نویسنده اهل شعارنویسی نبوده و به موقع نان را به تنور چسبانده.به طور کلی فیلمنامه ی خوب و اصولی دارد که در کنار کارگردانی بسیار خوب آقای شعیبی و تیم همراهشون سریال آبرومندی ساخته است ....مثلا  تمرین مداحی ، در آن فضای قشنگ حوزه و اشک ها و طلبه ها که یکی یکی اضافه می شدند خیلی هنرمندانه بود.....

خلاصه که بعد از مدت ها سریال دلچسبی مرا می نشاند روبروی قاب تلویزیون.این پست فقط و فقط برای تشکر از شروع این راه است. بچه های مذهبی راه بیافتند انشاءالله غنای فیلم ها بیشتر بشود. حتما تا آن ایده آل مورد نظر فاصله هست ولی شروع مبارک و خوبی بوده و الحمدالله دلزدگی و کسالت هم ندارد. خدا به تمام خدمت گزاران دین توفیق بیشتر در معرفی درست آن بدهد چه مبلغان ، چه هنرمندان !

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

کنار هم نشسته بودیم ، وسط  حرف های خواهرانه ، انگشت سبابه اش رو نشون داد که دوباره اگزما شده و با این همه درمان طولانی انگار داره از نو شروع می شه ، گفتم اشک چشمت رو بمال بهش امشب ، خوب میشه انشالله... دستش رو مالید روی فرش هیأت ، بعد کفشش رو از پلاستیک درآورد و خاک زیرش رو مالید به انگشت بیمارش....

چی میشد دلهامون هم متبرک به مُهر حسین(علیه السلام) می شد ، بعد هر فکر و خیالی که ازش می گذشت ، هر غم و غصه  ای که می ریختیم تو دلمون ، هر آه و لبخندش ، اصلا همه ی مادری هامون ، همسری هامون ، کارهامون ، بندگی هامون ، همه شون متبرک می شد....

کاش می شد....

نوشته شده در یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

مریم ؛ الاهی بمیرم ، مادرش بعد شهادت پدر ، و مشکلات با خانواده ی شهید ناراحتی اعصاب گرفته بود.مریم هیچوقت خوب درس نخواند ولی واقعا خوش خط بود و عالی نقاشی می کشید.یک بار که با هم تنها بودیم بهش گفتم : چرا درس نمی خونی ؟ حیف نیست ؟ به خاطر مامانت لااقل بخون ، یهو بی مقدمه آستینش رو زد بالا، کمی بالاتر از آرنجش ، زخم عمیقی بود که من هنوز جراحت و تازگیش یادمه ، با ترس گفتم چی شدی؟ گفت مامانم وقتی عصبی می شه گازمون می گیره !! گوشتش کنده شده بود بد جور... دختر سبزه رو و نمکی بود ، مادرش رو یکی دو بار دیدم ، خیلی با کلاس !! هم به نظر می رسید اما بازوی مریم و کتف و شانه و پهلوهای همیشه زخمش چیز دیگری می گفت !

آرزو ؛ دختر خوشگل و مرتبی بود ، جلوی مقنعه اش موهاش رو فوکول می کرد و مثلا به روز بود ، داستان شهادت باباش رو هم خیلی خوب تعریف می کرد ، یادم هست که گفت بابام روده هاش رو از کف خیابون جمع کرده و با دست نگه داشته تا یکی برسه... و نرسیده به بیمارستان شهید شده ! دختر شاد و سرزنده ای بود ، با مادرش طبقه ی بالای خانه ی پدر شهید زندگی می کردند...

مرجان ؛ همیشه می خندید ، تپل بود و دوست صمیمی آرزو ، مادرش بعد شهادت پدرش ، او را داده بود به پدر و مادر شهید و رفته بود ، هیچ از مادرش به خاطر نداشت ، غمگین شاد دیده اید تا حالا ؟ اینطور بود مرجان...درس شان هم خیلی تعریف نداشت !

ملیحه ؛ از همه ما بلندتر و هیکلی تر بود ، برادرش رو خیلی دوست داشت و شوخ طبع بود ، هیچوقت از شهادت پدرش و مشکلات شون حرف نمی زد. سر به سر همه می گذاشت چه بچه ها چه معلم ها !

سعیده ؛ یکی از چهار فرزند شهید بود که پدرش خیلی جوان شهید نشده بود ، خیلی عاطفی و زود رنج بود.از من بزرگتر بود ولی چون هم محلی بودیم زیاد می شناختمش...مادرش مثل گل اینها را تربیت کرد ، سرطان گرفت بنده ی خدا، یک بار همان سال ها چند تا خاطره گفت ، از همه سخت ترش این بود که ؛ سعیده هر وقت بهانه ی بابا رو می گرفته ، فقط با قاب عکسش آروم می شده و می خوابیده ! یادم هست بعد از عمل جراحی طحال ، موقع به هوش اومدن ، فقط باباش رو صدا می کرد ، بابا همیشه ذکر لبش بود و خیلی گریه می کرد !

لیلا ؛ دخترخاله ی سعیده بود ، مادرش بعد از شهید ، با برادرش_برادر شهید _ ازدواج کرد. شب عروسی لیلا هر چقدر به عمو گفتند که بیا برای دست به دست کردن عروس و داماد ، نیامد . گفت من کجا و بابای اینها کجا !

زینب ؛ دو تا خواهر بودند توی مدرسه ، ماه و خورشید انگار ، زینب پزشک شد ، قبل از عروس شدنش مادرش وسط روضه ی ارباب سکته کرد و تنها شدند !

زهرا و مریم ؛ مریمی که هیچوقت بابا را ندید ، آغوشش را لمس نکرد ، چند ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد ، فقط استخوان های بابای شهیدش را زیارت کرد ، بعد از چندین سال . زهرا اما ازدواج کرد ، با یکی مثل باباش ، چند سال زندگی پاک و خالصانه و عاشقانه ی شان بیشتر طول نکشید ، چادری که مادرش به سر کرده بود ، روی سر زهرا هم افتاد ، شد ؛ همسر شهید !! یکی از همین شهدای غریب و مظلوم و گمنام مدافع حرم ... دو تا دختر احساساتی و مهربان ، درسخوان و مودب ، عکس بابا را زده اند روبروی در ، وارد که می شوی حس می کنی شهید نگاهت می کند و سلام و احوال پرسی ، من که مثل دیوانه ها با شهیدشان بگو بخند هم دارم !

 رقیه ؛ دو تا خواهر و دو تا برادر بودند ، رقیه سه ساله بوده که پدرش شهید شد ، چند شب ، نیمه ی شب می دیدند نیست ، می گشتند و زیر حجله ی باباش پیدایش می کردند که خوابیده ، روزهای اول آنقدر کنار حجله روی زمین گریه و زاری کرده بود ، که همیشه لباس و سر و صورتش پر از خاک بوده ، اسمش رقیه بود ، سه ساله بود ! آخر مجبور شدند شب ها در را قفل کنند ، ولی رقیه برای رسیدن به حجله ی بابا و قاب عکس رنگی اش ، با گریه ها امان همه را بریده بود....خیلی کم حرف و مظلوم بود ...

 

 

 

رقیه جان که سلام خدا بر تو باد

من چه می دانم روزهای بابا نداشتن اینها و هزاران نفر دیگرشان چطور گذشت ، من چه می دانم مادرهای شان با چه سختی و مکافاتی این دخترهای بابایی را بزرگ کردند ، من چه می دانم کدام غصه و حسرت توی دل شان بزرگتر از بقیه است ؟ من چه می دانم کدام لحظه هاست که طعم بابا نداشتن ، دخترها را بیشتر اذیت می کند ، من چه می فهمم که کدام زخم زبان جگر داغ شان را پر از تاول می کند ؟ من چه می دانم شب های شام غریبان پشت این اشک های سوزان شان چه ناله می کنند ؟ چه می دانم این روزهای روضه ی ماه صفر چه می کشند ؟ از کجا بدانم روضه ی شما چه بر سر دل و روح شان می آورد ؟ من کجا و غم های بی پرده ی این دخترها کجا؟

اما شما که خوب می فهمی شان ، خوب خوب می دانی پشت بغض های شان چه حرفهایی دارند ، خوب می دانی لب هاشان که می لرزد قرار است چه شکایتی یا درد دلی داشته باشند ، خوب می دانی که آرزوی نوازش دست پدر روی سرشان یعنی چه ، خوب درک می کنی که دیدن صحنه های شهادت و خون ، با دل های معصوم شان چه می کند ، می فهمی زخم زبان چقدر درد دارد ، از چشم های مظلوم شان می فهمی که کجا را می کاوند و دنبال کدام تکیه گاه اند ، می دانی چقدر دل شان می خواهد بدانند ، ببینند ، خودشان درک کنند که چگونه بی بابا شدند؟

من خیلی هاشان را می شناسم که می دانند با محبت و توجه و اردات شما و بابای شهیدتان ، تا به اینجای زندگی را آمده اند

بی بی جان خودتان در این روزهای سرد و غم بار ماه صفر ، روضه های دل شان را آّباد کن ، ذهن هاشان را برکت توحید و توکل عنایت کن ...برای شان از خدا صبر و اجر بخواه...

 

پ ن ؛ این ها چند تایی از دوستان دوران راهنمایی ام بودند ، نشد همه را نام ببرم...

یک فرزند شهید هم هست که هم خودش دوست داشتنی ست ، هم نوشته هایش دلنشین !این پستش را باید خواند و فقط اشک شد... +

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

سلام بر امامی که قامت بلندش در لابلای صفحات داستان غم بار و عظیم کربلا ، مهجور مانده است. امام عزیزی که هنوز هم خیلی ها "بیمار" می نامندش ، در حالیکه بیماری کوتاه او ، در واقعه ی عاشورا لطف خداوند برای حفظ جان عزیزش بوده است. امامی که سی و پنج سال با متانت و بزرگواری ، جمعیت پراکنده و تکه تکه شد ی شیعه را دوباره گرد هم آورد و جانشان را حفظ کرد. امام مدبری که تمامی مفاهیم بلند انسان سازی و جامعه سازی و دین مداری را یا در موعظه هایش طرح کرد و یا در دعاهای زیبای سجادیه اش . امام غریبی که حتی شیعیانش جز نام صحیفه ی سجادیه و اشک هایش برای کربلا ، چیزی از او نمی دانند. داستان رشادت ها و نامه های با ذکاوت او خواندنی های بسیاری ست که متاسفانه مغفول هستند. سال ها زحمت سخت و طاقت فرسای او برای دین خدا و پایه ریزی حکومت صالحان ، کم کم در زمان امام باقر (علیه السلام )،نمایان شد و در دوره ی صادق آل محمد ( صلوات الله علیه و آله ) ظهور کرد. جز او که می توانست با صبوری و دقت این نهال به خون افتاده ی  ، تشنه و شکسته را مثل باغبانی مهربان ، به ثمر برساند ، سر پا نگهدارد و با اشک های زلالش آبیاری اش کند.

جان عالمی به فدایت یابن الحسین ( علیه السلام)

پ ن ؛ بقیع این روزها خیلی خیلی غریب و خلوت و تنهاست ! حجاج همه رفته اند و مدینه غریب تر از همیشه است. بی زائر و بی اشک ! هر چند فرزندان شیعه ی مدینه هستند اما چه بودنی ؟ آنها هم غریبانه و در سکوت بقیع را زیارت می کنند.

حالا که توفیق زیارتش را نداریم ، اگر مایل هستید ، هدیه به روح بلند حضرت سید الساجدین ، زین العابدین ، علی بن الحسین ( علیه السلام ) یک ختم قران هدیه کنیم.

دوستانی که مایلند در قسمت نظرات به تربیت اعلام آمادگی کنند.بازه ی زمانی قرائت هم تا اربعین است انشاءلله

بسم الله ....

جزء 1           الهدی

جزء 2           ساناز

جزء 3           M.M

جزء 4          دکتر یونس

جزء 5         مریم روستا

جزء 6         مریم روستا

جزء 7         مریم روستا

جزء 8          مریم

جزء 9          فروغ

جزء 10        سمیه

جزء 11        سمیه

جزء 12       سمیه

جزء 13       سمیه

جزء 14       رعد

جزء 15       جرم شناس

جزء 16       هم قدم راوی

جزء 17       الهه

جزء 18       الهه

جزء 19       تسنیم

جزء 20       هاجر

جزء 21       هاجر

جزء 22       مینا

جزء 23      یک دوست

جزء 24      فرشته

جزء 25      عطش شکن

جزء 26      تسنیم

جزء 27      مامان علی

جزء 28      نیلوفر

جزء 29      ساناز

جزء 30      ساناز

 

با تشکر از همه ی دوستان. انشالله به همین زودی زیارت بقیع عزیز قسمت همه مون بشه و از نزدیک محضر ائمه مظلوم و غریب بقیع (علیهم السلام) سلام بدیم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

پدرم چند سالی هست که عصا بدست شده ! عدم تعادل و حرکت کم عضلات پا ، نگرانی از افتادن و... باعث شده که مجبور باشد به عصا تکیه کند. نه اینکه پیر مرد شده باشد ، از حدود پنجاه و دو سالگی تا همین حالا که شصت و چهار ساله است ! برای راه رفتن معمولی اش توی خانه کمک لازم ندارد ، اما بیرون که باشد ، برود مهمانی ، مسجد و ... حتما باید یکی باشد تا مراقبش باشد ، دستش را بگیرد تا نیافتد و مراعات حالش را داشته باشد ! هر جایی که وارد شود ، به احترام سیادت و محاسن سپیدش همه بلند می شوند ، جای مناسب حالش برایش آماده می کنند و به وقت غذاخوردن ، نماز خواندن و... شرایط راحتی را برایش فراهم می کنند. شاید حقی به گردن هیچکدام از این مهربانان نداشته باشد ، خیلی هاشان کوچک اند ، اصلا هر چه دیده اند ، افتاده حالی اش را دیده اند ، لابد از رفتار و محبت پدر و مادرهای شان یاد گرفته اند. پدرم یک انسان عادی از یک خانواده ی عادی ، با یک زندگی خیلی معمولی و پدر و مادر ساده و بی آلایش و گمنام... پدرم با همه ی این سادگی ها ، صاحب عزت و رعایت و محبت خیلی ها شده است....

یعنی توی کربلا یک آدم معمولی نبود ؟ یک آدم مهربان ؟ یک آدم که از پدر و مادرش شنیده باشد حضرت حسین (علیه السلام) کیست ؟ یعنی توی کربلا محاسن سپیدی حرمت نداشت ؟ سیادت اعتباری نداشت ؟ یعنی افتاده حالی و زخم روی زخم ، دل سوختن نداشت ؟ یعنی جدّ عزیزش احترام نداشت ؟

 

تصور اتفاقات سخت عاشورا برایم همیشه غیرممکن بود ، امسال اما با این تصاویر جنایت های داعش ، حال دیگری دارم ! محرم بهار اشک است ، همانطور که حضرت سیدالشهداء (علیه السلام ) کشته ی اشک هاست ، غنیمت جمع کنیم ، اشک های با معرفت ، اشک های با محبت ، اشک های با احترام !

نوشته شده در یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

زن کف مترو نشسته بود.مترو هم مثل همیشه شلوغ و گرم ! سرش را انداخته بود پایین و انگار با همه قهر بود. زن های ایستاده گهگاهی با پای شان چادرش را خاکی می کردند ولی بی خیال بود، اصلا حواسش نبود.یکی از خانم ها شروع کرد به غر غر کردن ؛ " بلند شو خانم ، اینجا مگه جای نشستنه ، نمی بینی چقدر شلوغه " . سرش را حتی بلند نکرد ، باز ادامه داد و هی غر غر می کرد ، آخر سر کمی با اوقات تلخی ولی خیلی آرام گفت : "نمی تونم خانم ، نمی تونم ! " خانم ایستاده : "نمی تونم یعنی چی؟ "...اون خانم دیگه هیچی نگفت. قبل از ایستگاه دروازه دولت بلند شد ، رنگ و روی زرد و چهره ی کارمندهای خسته را داشت. سرش گیج رفت  و داشت می افتاد. همان خانم غر غرو دستش را گرفت ، گفت : "خانم مشکلی داری شما ؟ " گفت : ""باردارم ""!! خانم غرغرو واقعا خجالت زده شد و عذرخواهی کرد ، اما او چیزی نگفت و پیاده شد.

چشم مان به افتاده حال ها باشد ، به این زن های خسته ی غروب های مترو.... چقدر دلم برای شان می سوزد!! کاش شام شبش حاضر باشد ، همسرش اخلاق درست و درمان داشته باشد ،کاش توی یخچال خانه اش کمی میوه باشد ، یا مثلا یکی که برایش چای تازه دم بریزد.یعنی سر راه باید برود بچه ی دیگرش را بردارد و ببرد خانه ؟ چطور به عصرانه و درس و مشق او برسد ؟ چطور برایش "مادری " کند؟ یعنی می تواند یک ساعتی توی اتاق تاریک راحت دراز بکشد و به هیچ چیز فکر نکند و بخوابد؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak