به نام او

دندانم درد می کند! از آن دردهای بی انصاف که پشت سرش سردرد و چشم درد و....می آید. منِ ِ خیلی درد دندان نکشیده ی مراقب ِ دندان عجیب جا خورده ام ، و البته خیلی نادم و پشیمانم از اینکه با دیدن اولین علایم پوسیدگی چرا درمانش نکردم؟ داشتم نشانه های جدی نگرفته شده ام را یکی یکی مرور می کردم که یادم افتاد ، باز این جسم گه گاهی خودی نشان می دهد و ابراز نارضایتی می کند ، روح بیچاره ام را چه کنم که هر چه نشانه رو کرد ، هر چه آژیر کشید ، هر چه داد وبیداد کرد تا یادم بیاندازد چقدر بی خیالش شده ام و بی توجه ، من باز به روی مبارک نیاوردم و رهایش کردم.

کلهم رفتم توی فکر روح ! دیدم هیچ ریخت و قیافه ی درست و درمانی ندارد. مثل یک پیرزن سرطانی رنجور و مریض بلکه بدتر از آن ، افتاده یک گوشه ... دردهای تلنبار شده ، پوسیدگی های قدیمی ، شکستگی های پی در پی ... یادم افتاد چشم این بیچاره را من کور کردم ، گوشش را خودم بستم ، زبانش را خودم بند آوردم  ، پایش را قلم کردم که اینقدر ترمز رفتارهای من نباشد ، دست هایش را دور گردنش بستم که کاری نتواند بکند ، من به همین پیرزن بیچاره ی سرطانی هم رحم نکرده و زندانی اش کرده!! هر چه تقلا کرد که مادرجان ، دلم برای خودت می سوزد ، بیا و به فکر باش ، توجهی نکردم تا به این روز افتاد....

حالا همه جایش درد می کند ، بستری شدن می خواهد توی یک بیمارستان  خوب ، یک اتاق دل باز و پرستارهای مهربانی که حرف های پزشک معالج را خوب اجرا کنند...

یک بیمارستانی مثل روضه های محرم

یا روزهای عرفات و منا

یا همین روزهای ماه حرام خدا ؛ رجب المرجب !

.

.

.

نوشته شده در جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

به ذره گر نظر از لطف بو تراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

 

مدت ها بود می خواستم درباره ی نقطه ی اوج دوست داشتنی هایم در شبکه های تلویزیون بنویسم . می خواستم به جای تمام پیامک ها و تلفن هایم ، یک بار توی این پنجره ی خودمانی از این برنامه تشکر کنم و نام تک تک اساتیدی که هر روز ، دو زانو در مقابل شان می نشینم و درس می گیرم به خیر بیاورم و برای شان دعا کنم که در این وانفسای دود و ترافیک تهران به راحتی  ، در فاصله ی دو متری تلویزیون مراسم سخنرانی راه می اندازند و مرا بهره مند می کنند.

می خواستم بنویسم که پسر نوجوان من به واسطه ی این برنامه استاد عالی را شناخت و عاشقش شد و چقدر از او حرف و حدیث یاد گرفت تا جایی که هر ساعتی از شبانه روز ، هر کجا که باشیم با شنیدن صدایش حتما سراپا گوش می شود و به دقت می آموزد.

اما انگار الآن باید با تاسف بنویسم که برنامه ی محبوب من ، برنامه ی محبوب ما ،  سمت خدای عزیز ما دچار مسـأله هایی شده که باورکردنی نیست!

به جرم انتقاد از تبلیغات مصرف گرایی و کالای خارجی ، به جرم احیای امر به معروف و نهی از منکر و .... تهیه ی کننده ی مخلص و کوشای آن برکنار شد و به همین جهت مجری برنامه و تمام کارشناسان هم خداحافظی کردند .

 

من می خواستم آن روزها ، اینجا بنویسم که به نظر من این برنامه مورد نظر اهل بیت علیهم السلام است که این همه مخاطب را پای برنامه نشانده و  حدود پنج سال روی آنتن زنده ، بهترین برنامه ی مذهبی ساله های تلویزیون را تولید کرده. حالا در شب ولادت مولای کون و مکان شاهد این اتفاق بودیم.من با شخص خاصی کار ندارم مهم برایم اصل برنامه و توبیخ مدیری ست که باعث برکناری تهیه کننده  ی آن به جرم امر به معروف و نهی از منکر بوده است!

با هر جایی که به نظرتان برسد تماس گرفته ام. ... شما هم اگر معترضید بسم الله ؛

 روابط عمومی صدا و سیما : 162

شماره تماس شبکه سه :      27863000  021

تلفن تماس سازمان صدا و سیما در تهران : ۱۶۲ در شهرستان ها :۰۲۱۲۷۸۱

شورای نظارت بر صدا و سیما : 66453222

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

آن روزها که ما تازه ازدواج کرده بودیم ، از گوشه و کنار می گفتند برای رسیدن به تفاهم و شناخت همدیگر ، سه چهار سال وقت لازم دارید.فعلا زیاد سخت نگیرید تا چم و خم ِ زندگی ِ با هم دستتان بیاید .

.

.

اما به گمان من "حداقل" سال های رسیدن به آن شناخت درست و  اِشراف بر فراز و نشیب های شخصیتی همدیگر ، دوازده _ سیزده سال است ...

یک قرار و اعتماد و آرامش خوب بعد از این سال ها می آید وسط...خیلی بهتر از آنچه بوده است، به شرط آنکه در این سال ها ، دو طرف دل بسته ی زندگی شان بوده باشند!

 

پ ن ؛ یکی از ما پرسیده بود ، گفتیم عمومی جواب بدهیم بلکه تازه عروس و دامادهای دیگر هم بخوانند و زیاد عجله نداشته باشند ^_^

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

- خیلی زیاد عمر داشته باشم همین مقداری که تا حالا آمده ام را باید ادامه بدهم و اگر اینطور بخواهم فکر کنم ، الآن روی قله ی عمرم ایستاده ام ! سال های جوانی که گذشت و سال های میان سالی و پیری که در انتظار من هستند تا بسازمشان ، شکل بدهم شان !

خدایا از دست من کاری بر نمی آید ، خرابی های این سال های از دست رفته گواه من هستند ، لطفی کن و معمار سال های آینده ام باش....

 

- یک آیینه ی تمام قد لازم دارم...یکی بگیرد توی دستش ، ببینم چه قواره ای دارم این روزها !! بعد از او بپرسم به نظر شما اینطور بهتر است یا آنطور ؟ این لباس بیشتر برازنده ی من است یا آن یکی ؟ سر و شکلم شبیه آدمیزاد هست یا نه ؟

خدایا خانه ی من آیینه ی تمام قد ندارد ، دستان هیچ دوستی طاقت ساعت ها نگه داشتن این آیینه ی سنگین را برای بیان عیوب ریز و درشت من ندارد ، آیینه را بچسبان به دیوار قلبم  ، بایستم رو به روی خودت ، بعد عیوبم را از یک تا بینهایت برایم بگو ، شاید تکانی بخورم....

 

-زندگی را دوست دارم ، دنیا را ، زمین را ، آسمان را .... خوشحالم از نعمت حیات ، هرچند قدرش را هرگز ندانسته ام....این هم که عیب نیست مال جهالت آدم هایی مثل من است ، دوست دارم از آن آدم هایی بشوم که سرشان پایین است و خووووب زندگی می کنند ، خوشحال و راضی اند و پر تلاش و با تدبیر....

 

خدای مدبّر ، لطفی کن و یک جوری یادم بده تدبیر امور زندگی و بچه ها را ، آنطور که خودت دوست داری....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

مَثَلِ من ، مثل مرده ای است که از خاک سر برآورده و استخوان های پوسیده و پودر شده اش دوباره به اذن خدا ، روی هم جا گرفته ، خاک و خُلی و خسته ام... اما نه از آن فشار قبر و نه از آن پوسیدگی و تجزیه شدن ها ، من از خود خودم خسته ام ! از راه های بی  جایی که رفتم ، از سنگ های بزرگی که به عمد جلوی پای خودم گذاشتم ، از این دویدن هایی که نفسم را تنگ کرد و آخر کار مرا کُشت ، خسته ام!

مَثَل من ، مثل کارگرهای معدنی است که با صورت های سیاه و چشم های خون گرفته از دل کوه یا زیر زمین بیرون می آیند. سرشان مثل سنگ های معدن سنگین است و چشم شان طاقت نور ندارد...

مَثَل من ، مثل بی خانمان های کوچه گرد ، توی هوای مه آلود اروپاست ! سرما زده  و گرسنه و تنها ...با لباس های پاره پاره و چشم های نگران و دست های خالی ....

مَثَل من ، مثل یک شهاب سنگ توی کهکشان  است.....گداخته و تنها ....پر شتاب در حال حرکتم تا قرار باشد به کدام نقطه کوبیده شوم ، پودر شوم ، بسوزانم و ویران کنم !

من  خودم که باشم ، بی شما باشم ، همین  ام آقا

همین ام اگر آن دست لطف و نگاه مهربان شما نباشد ....هزار بار بدبخت تر از این ام اگر امید و عشق به شما نباشد....

به شما که وصل می شوم از همه ی مردن ها و معدن ها و کوچه ها و کهکشان ها ، رها می شوم ، می رسم به بهشت اشتیاق شما که نه دردی را حسّ می کنم و نه غمی به دل دارم.

این یک سال شمسی گذشت و باز ما لایق شما نشدیم.به ما باشد که هیچگاه به آن ظرفیت نمی رسیم....زمین چه خونها که به خود ندید و جهان چه دردها که نکشید....چقدر غصه های دل تان را اضافه کردیم و چقدر برای تان کار نکردیم!! خوب ها که خوب تر و آب دیده تر شدند و انصافا بدها در سفاکی و بی خردی چیزی کم نگذاشتند.... این یک سال خورشیدی سخت گذشت آقا...خیلی سخت!

از بچه های زنده سوزانده شده ی میانمار ، تا سرهای بریده شده ی سوری ها ، از ساطورهای وحشی آفریقا ، تا بمب های هدایت شده ی افغانستان ، از انتحاری های عراق ، تا ماشین های بمب لبنان ، از بچه های یتیم فلسطین تا مظلومان همه ی عالم ، هر کجا را که نگاه می کنیم درد و خون و غم و مظلومیت است....

از حقوق بشر سازمان ملل بی زاریم آقا ، شما برای ما مهربانی عامه ات را ارمغان بیاور . دردمند حقیقی مان کن ، نه این غصه ی آب و نان  که به جان مان افتاده....

با همان انگشتان مبارکت اشاره ای بفرما و دل های بی تاب مان را بی تاب تر کن ! شاید مضطر شویم و بفهمیم که جهان جز با ظهور شما سامان نخواهد گرفت....

.

.

.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

به نام خداوند هستی بخش مهربان

ای کسانی که ایمان آورده اید ! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید که نسبت به آنها اظهار محبت کنید در حالیکه قطعا به آن حقیقت که برای شما آمده ( یعنی قرآن) کافر شدند و به این علت که به خدا ، پروردگارتان ایمان آورده اید ، پیامبر و شما را [ از دیارتان ] بیرون می کنند. اگر برای جهاد در راه من و طلب رضایم بیرون آمده اید. [چرا] پنهانی با آنها رابطه ی دوستی برقرار می کنید در حالی که من به آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار نمودید داناترم. و هر کس از شما چنین کند ، قطعا راه درست را گم کرده است * اگر بر شما دست یابند ، دشمن ما می شوند و به آزارتان می پردازند و زبانشان را به سوی شما به بدی می گشایند و دوست دارند که شما [نیز]کافر شوید *1

 

 

به نام خداوند هستی بخش مهربان

بی تردید ، کسانی که با خدا و رسولش دشمنی و مخالفت می کنند ، آنها در [زمره ی ]خوارترین افرادند * خدا مقرر داشته است که : قطعا من و فرستادگانم پیروز گردیم . همانا خداوند قوی و شکست ناپذیر است * هیچ قومی را نمی یابی که به خدا و روز واپسین ایمان آورده باشند در حالیکه با کسانی که با خدا و رسولش مخالفت کرده اند دوستی کنند ، هر چند آنان پدران یا پسران یا برادران یا خویشان شان باشند.....**

 

پ ن : پیامبر که سلام و درود خدا بر او باد به حق در قیامت خواهند فرمود که : قوم من قرآن را مهجور گذاشتند!!

عزت را از خدا و با خدا اگر ببینیم  کار تمام است ....

 

* آیات 1 و 2 سوره مبارکه ممتحنه

** آیات 20 ، 21 و 22 سوره مبارکه مجادله  

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

آقای حاتمی کیای عزیز

سیمرغ نگرفتید اما همچنان ققنوس بمانید!

اشک های باحیای شما و آن تواضع و اخلاق و هنرمندی بی بدیل تان پاینده باد.....

به حق "چ" را تقدیم " شیار 143 " کردید !

بزرگ بمانید الهی ....

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

برنامه ی ویتامین 3 ، یک رفتگر را دعوت کرده است که دو میلیارد و نهصد میلیون تومان به علاوه ی یک قرارداد سه میلیارد تومانی را ، بعد از گلاویز شدن با دزدها به صاحبش برگردانده ، بعد صاحب کیف مبلغ پنجاااااااااااااااه هزار تومان به ایشون هدیه داده !!! اول صبحی حالم بد شد :(

.

.

بابا یک هفته ای هست که حال شون بد شده و از دیروز بستری شدند . من هیچوقت دختر بابایی صرف نبودم و واقعا محبتم به مامان و بابا مساوی بوده...ولی این روزها آنقدر برای دردهای بابا اشک ریختم که  آقا کوچولو دیگه ناراحت میشه ! چهره اش معصوم و مظلوم شده و چشم هاش دنبال مهر و توجه ماست.... از طرفی مادر خیلی خسته و دل گرفته ست ، او هم از دردهای بابا کلافه ست و غصه داره.... اگر دوست دارید برای سلامتی همه ی بیماران یک حمد شفا بخونید.

 

و این دست های مهربان

که چشمه ی لطف و معدن نعمات خداست

و بوسیدن شان یکی از بهترین لذت های دنیا....

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

چقدر دلم می خواهد برای نوشتن این مطلب به هیچ مقدمه و پایانی فکر نکنم ، درست بروم با کلماتم بنشیم وسط جمله هایی که دارند توی ذهنم رژه می روند.

هر کدام از ما برای انجام کارهای مان خودآگاه یا ناخودآگاه مسیری را طی می کنیم ! که اولش شناخت است و آخرش عمل ! بعد از آن شناخت اولیه ، اراده می کنیم و بعدترش شوق پیدا می کنیم و این شوق ما را می کشاند ، می برد تا انجام آن عمل.حالا  هر چه شناخت ما از موضوعی بالاتر برود ، اراده ی قوی تری برای انجامش پیدا می کنیم و شوق بیشتری که ما را هل می دهد به انجام دادنش.توی همین جامعه ی خودمان که نگاه می کنم ، این رنگ ها و ترکیب های عجیب و غریب ، این فرایند اسفناک گریز از فرهنگ اسلامی - ایرانی ، این رفتارهای به دور از شأن مسلمانی ، اصلا همین فرار از دستورات اسلامی و... گواه کم کاری و بی توجهی ماست.

اینکه دشمن ما خوب فهمید و خوب هم با نشان دادن مد ها و تصویر های آنچنانی شوقی در ما بوجود آورد که گوی سبقت از مفاهیم بی آلایش و سلامت دین گرفت.

حسابش را بکن که یک زن آنقدر برایش سایز بینی اش مهم بشود و آنقدر شوق بر کوچک کردنش پیدا بکند که حاضر بشود برای انجامش برود زیر تیغ جراحی و مضرات بیهوشی و ریسک عمل را به جان بخرد ، بعد ما برای یک دستور ساده و انسان ساز دینی نتوانیم کوچکترین شوقی ایجاد کنیم !!

حسابش را بکن یک زن آنقدر از بطن آفرینش خودش دور بشود ، آنقدر خودش را جسم ِ تنها ! ببیند ، آنقدر اندر مزایای  اندام مانکن ! بشنود ، که حاضر بشود برود زیر تیغ جراحی عمل سنگین و خطرناکی مثل ساکشن ! بیافتد دنبال رژیم های لاغری سخت و مضر !

حسابش را بکن که یک زن آنقدر برایش پوست و آرایش صورت مهم بشود که حاضر باشد کلی از هزینه ی زندگی اش را برای انواع لیفتینگ و لیزر و کِرم های چند صد هزارتومانی بپردازد.

این یعنی ما باخته ایم ، کم گذاشته ایم ، سرافکنده ایم ! که نتوانسته ایم برای بدیهی ترین زیبایی ها و برترین رفتارها شوق ایجاد کنیم. یعنی ما برای یاری کردن دین خدا آنقدر کم کار کرده ایم که حتی دایره ی کوچکی به شعاع اطرافیان خودمان را نتوانستیم آگاه کنیم.

فرقی هم نمی کند ، مردها هم گرفتارند ! چه آنها که خود دنبال این مزایای جسمانی و ظاهربینی افتاده اند و چه آنها که با دیدن فیلم ها و عکس ها از مانکن های صد قلم آرایش و پیرایش شده ، توقع دارند همسر بیچاره ی شان هم همان شکلی باشد و اگر نباشد لابد چیزی کم دارد !

زن های بیچاره ای که باید برای دلخوشی مردها و دوست داشته شدن ها بروند هزار بلا  و مصیبت را تحمل کنند تا بلکه گوشه چشمی بهشان بشود . خفت بدهند به دخترها که اگر دلتان می خواهد دوست داشته شوید بدوید خودتان را زیبا کنید و اندام تان را به نمایش بگذارید تا آقا پسر ببیند و شاااااید دلش خواست و شما را پسندید.

این مفهوم هرزه ی خانمان سوز را کدام بیان بلندی توان پاسخ دارد جز آب زلال دین و مفاهیم روشنش.

از رسول خدا ( صلوات الله علیه و آله) شرمنده ایم که حتی عرضه نداشتیم خودمان را درست بسازیم ،پیامبری که برای هدایت ما بزرگ ترین مصیبت ها را تحمل کرد. دندانش را شکستند ، بر سرش خاکروبه ریختند ، دامن های شان را پر از سنگ کردند و آزارش دادند ، او و بهترین عزیزانش را در تنگنای محاصره قرار دادند ، دختر عزیزش و تک تک فرزندانش را شهید کردند و او برای خدا و برای هدایت ما صبر کرد.شهادت حسین  (علیه السلام) را با آن اوصاف دید و صبر کرد تا بلکه این کشتی عظیم هدایت بشر و نجات امت بتواند شمار بیشتری از ما را با خود به مقصود برساند ...

بعد ما نتوانستیم حتی در خودمان شوق خوب بودن و بندگی کردن را ایجاد کنیم چه رسد به باقی مردم ، یعنی اینهمه زیبایی در دین ، اینهمه مهربانی در دین ، اینهمه افتخار در دین داری ، اینهمه لذت عبادت و خوب بودن ارزش این را نداشت که برایش کمی تلاش کنیم ، کمی هنر به خرج بدهیم ، کمی سرمایه بگذاریم!

آنها سخیف ترین مفاهیم را در زر ورق های خوشرنگ ، کادو پیچ کردند و متعفن ترین خُلقیات را در شکلات های خوش طعم غلطاندند و به خوردمان دادند . و ما هنوز نتوانسته ایم زیباترین و معطر ترین و بهترین و سودمندترین ها را در دین مان درست و هنرمندانه توصیف کنیم ، با اینکه هیچ نیازی به کادوی زیبا و شکلات خوش طعم ندارند...

البته شاید گفتن این مطلب هم لازم باشد که آراستگی و معطر بودن ، ظاهر مرتب و پاکیزه داشتن نیز از اخلاق پیامبر (صلوات الله علیه و آله ) است. منظور من رفتارهای نامعقول است و مُد های محیرالعقول !! که صد در صد مورد رضایت خدا و رسولش نیست.

و اما بعد :

کسی چه می داند من این روزها چطور زندگی می کنم ، خاطرات م را ورق می زنم و می بینم هر تکه از قلبم را جا گذاشته ام کنار یکی از ستون های مسجد النبی ( صلوات الله علیه و آله) ، روزهای آخر صفر بخصوص که هم نفس شیعیان بودیم و سیر دلمان در روضة النبی و در جوار خانه ی مادر ، دعای فرج می خواندیم و تا می توانستیم اشک می ریختیم.... و ندای أبالزهرای شیعیان روز رحلت پیامبر (صلوات الله علیه و آله) که  آرزو می کنم روزی همه تان شود...

برای شیعیان همه ی کشورها دعا کنیم ، خصوصا حجاز و کشورهای اطرافش ...

+ برای اسلام چه کرده ایم ؟

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

پرینتر با ویندوز جدید راه نمی آید . مجبور شدم فلش آقا پسر را ببرم یکی از همین مغازه های محصولات کامپیوتری و پرینت تحقیق ورزش اش را بگیرم!

آقای مربوطه موسیقی مورد علاقه اش را گوش می داد که طرف می خواست برود خواستگاری !! به هیچ عنوان هم فضا و قیافه و... مناسب نهی از منکر نبود ، فلش را تحویل دادم و ایستادم دم در به تماشای سی دی ها ،تا کار ما راه بیافتد. آقایی که می خواست برود خواستگاری رفت و ریتم آهنگ بعدی شروع شد که بحمدالله بی کلام بود ^_^ رفتم برای تحویل کاغذهای تحقیق ورزش آقا پسر که یک پدر و دختر وارد شدند و یک نفر دیگر برای دریافت آهنگ های جدید !! رفت و ازداخل ماشینش فلش آورد و پنج هزار تومان هم داد تا لابد برود خواستگاری  :)

نوبت به دختر و پدر رسید که پدر گفت : تحقیق در مورد حجاب و عفاف می خواهم ! آقای مربوطه هم گفتند که کمپلت داریم و کامل است و....دختر اما می گفت باید اینهایی که اینجا نوشته شده را داشته باشد و یک لیست تقدیم کرد .آقای مربوطه گفتند عزیزم برای امشب اگر می خواهی نمی شود وتا برایت درست کنم وقت می برد و او هم اصرار که همین امشب می خواهم ....

پول دادم و آمدم بیرون .چادر را گرفته بودم روی بینی و دهانم تا از سردردهای سینوزیتی بعد در امان بمانم. داشتم به تحقیق حجاب و عفاف و تحقیق های امثال آن فکر می کردم. این دختر بچه ی ده ، یازده ساله با 200 صفحه تحقیق آماده و نخوانده اش هم ، آبشار موهای سشوار شده اش را زیر آن شال صورتی خیلی خوشرنگش نخواهد برد ...معلم کاش به جای سفارش فلان تعداد صفحه ،کتاب یا جزوه ای می داد دست دانش آموزش تا دو خط هم بخواندلااقل...حالا بماند تا عمل کردن به آن!

ضمن اینکه چقدر پدر و مادرها اسیر این تحقیقات شده اند .ما که به برکت داشتن نت و پرینتر و...تا به حال مشکلی نداشته ایم اما همه ی خانواده ها که یکجور نیستند....

کاش معلم ها از این امواج راه افتاده ی تحقیقات دانش آموزی پایین بیایند به فکر سواد بچه ها و آرامش خانواده ها باشند! یادش بخیر کتابچه های کوچکی را مدرسه تهیه می کرد  و ما خریداری می کردیم . بعد خلاصه اش را طوری که کپی از جملات کتاب نباشد ، می نوشتیم و تحویل می دادیم.چقدر باید قاعده رعایت می کردیم در رسم الخط و شکل برگه ها... الحمدالله که علم پیشرفت کرده و بچه ها تایپ می کنند ولی این کپی پیست های بی جا کدام دانش آموز را با سواد می کند؟ همین می شود که دانشجو و پایان نامه نویس ها هم رضایت می دهند به خریدن تحقیق و پایان نامه ! از ریشه که اصلاح نشود ، کار به همان جا می رسد ! تحصیل کرده های بی سواد ...

البته من باز هم به تحقیق حجاب و عفافی فکر می کنم که در چنین مغازه ای با چنین زیرآهنگی می رود دست دختر های ما که مثلا حکمت حجاب را بدانند و یا تاثیر بگیرند و با حجاب شوند ...جل الخالق !!

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak