به نام او

اللهمَ ارزُقنی طَلَبَ ثَارِالحُسَین(علیه السلام) مَعَ إمامٍ هُدَی

دو انگشت سبابه و شست را می گذارد دو طرف حنجره اش و با خنده می گوید : " برادر یعنی نفس " ..... _ همسرم حرف مرا تکرار می کند _  و هر وقت نام برادر بیاید با این کارش به یادم می آورد حرفی را که سال ها پیش برایش از "برادرها" گفته ام.

اینکه هر بار فقط کافی ست تا یادشان بیافتی و اشک در چشمانت حلقه بزند. یعنی که اگر دردی در دل شان حسّ کنی ، اگر فشاری را روی سینه هاشان بفهمی ، اگر باری بزرگ بر دوش شان ببینی ، اگر حتی سنگینی ِ نگاهی را بر جان شان درک کنی ؛ انگار کن که کسی این دو انگشت را روی حنجره ات می فشارد تا نتوانی نفس بکشی.

دل نگرانی خواهرانه را فقط خواهر می فهمد ، مثل آن روزها که همگی هنوز ساکن خانه ی پدری بودیم ، می نشستم تا دیروقت ، توی تاریکی ،تا برادر از راه برسد ....صدای چرخیدن کلید توی قفل در را که می شنیدم زیر لب خدا را شکر می کردم و راحت می خوابیدم.

تپش های دل خواهرانه را فقط خواهر می فهمد ، مثل آن روزها که از پس هر بیماری و کسالت کوچک و بزرگی سرم را می بردم زیر پتو و برای شفایشان اشک می ریختم.

ذوق خواهرانه را فقط خواهر می فهمد ، مثل این روزها که لذت بخش ترین تصویر را از پسِ بی کیفیتی ِ وب کم می بینم ، برادری که به نشانه ی عزای جدّ غریب مان محاسنش حسابی بلند شده و خواهر که هی قربان صدقه ی برادری می رود که  همیشه ی خدا فراری از این حرف هاست.

می خزم توی آغوش شان ، لحظه ی خداحافظی ست ...حرف ها هی می آیند و قورت شان می دهم ، هی بغض می خورم ، دوباره بوی عطر اقاقی می پیچد ، بوی برادرانی مهربان ... اما تندباد سهمگین وداع همه چیز را به هم می ریزد ، فقط تا می توانم تنگ تنگ می فشارم شان با دستهایم که در برادر دستان مردانه شان خیلی ضعیف هستند. حرف می زنم و اشک ها دیگر بی مهابا شده اند و کاری به خجالت من از دیگران ندارند ، دست می کشم روی محاسن شان ، به شانه های مردانه شان و می سپارم شان به خدا تا سال بعد اگر عمری بود دوباره ببینم شان و بوی اقاقی بپیچد توی آغوشم.

کسی چه می داند "خواهر" ، جان می دهد برای اینکه "برادر" ِ عزیزتر از جان ، آرام باشد و اینکه می گویم "عزیزتر از جان " یعنی که والله جان شان را عزیزتر از جانم می دانم ....

.

.

عمه ی عزیز همه ی سادات  ؛

                    همین برادرهای عزیزتر از جانم

                                 و همه ی برادرهای عزیز عالم

                                                 به فدای برادر ِ بی سرِ تو....

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

_ "خانم از این طرف برو"

_ "خانم صورتت رو بیشتر بپوشون"

_ "خانم سرت رو بگیر این ور"

_ و یک بار هم دعوای حسابی با یک ساعت فروش!

اینها جملاتی بود که در روزها و هفته های اول آمدن به این شهر از همسر می شنیدم.از سالهای اول تکلیف و تازه قبل از اون چادر می پوشم و هیچوقت یادم نمیاد پدر و برادر و مادر و همسرم بهم تذکری داده باشند.ولی واقعا اینجا مسئله ای داشتیم با این جماعت.با اینکه خیلی سفت و سخت رو می گرفتم ولی کفایت نمی کرد. ضمن اینکه به خاطر بغل کردن آقای کوچک گاهی رو گرفتن واقعا غیر ممکن می شد. به همین خاطر تصمیم گرفتم که از پوشیه استفاده کنم.اوایل کمی اذیت می شدم چون هم دایره ی دیدم کم شده بود و هم تنفس کمی سخت ! اما آنچه به دست آورده بودم خیلی بیشتر بود ؛ آرامش و امنیت!

اینکه کجا و چه موقعی باید از پوشیه استفاده کرد بر می گرده به احکام ما. هیچ کدام از ما حق نداریم احکام رو تفسیر به رای کنیم. آنچه اسلام در مورد حجاب زن گفته کاملا واضح و مشخص ست.

پوشاندن بدن و موی سر به جز گردی صورت و کفین.اما در کنار همین مقدار امر شده مثلا زن از مقنعه یا روسری استفاده کند که روی شانه ها بیافتد . یا از پوشیدن لباس هایی که باعث جذب نامحرم می شوند ، خودداری کند.اما متاسفانه الآن بیشتر حجاب ها به سمت جلب توجه رفته . خانم چادری با روسری صورتی؟ با مانتوی قرمز ؟ با کفش پاشنه ی 10 سانتی ِ گردن اردکی؟

حجاب یعنی زن خودش رو از نامحرم و نگاه آلوده ی احتمالی او بپوشاند ، یعنی باعث ایجاد وسوسه و فتنه نشود ، یعنی قدر این لطافت و زیبایی و مورد توجه مرد بودن رو که خدا بهش عنایت کرده باشکر عملی که همانا حجاب هست ، به جا بیاورد .خواه این حجاب و پوشانندگی با مانتو و روسری باشد یا عبا یا چادرهای معمول ایرانی و هر چیز دیگر.اما مهم این نکته ست که اندام زن ، لباس زن ، گفتار زن و...نباید مهیج و زینت شده درمعرض مردان نامحرم باشد.

اتفاق بدی که این یکی دو سال اخیر افتاده این هست  که با توجه به مصرف بالای لوازم آرایشی بین خانم های ایران ، چادری ها هم گاهی برای عقب نماندن از قافله آرایش کرده وارد جامعه می شند . این حرامه حتی اگر یک تار مو هم بیرون نباشه ، حتی اگر آرایش ملایم و به قول معروف لَوَند باشه .اینجاست که استفاده از پوشیه واجب میشود.

در مورد پوشیه هم به نظر من پوشیه لباس شهرت نیست بلکه یک نوع حجاب بهتر و کامل ترست . خصوصا برای کسانی که در محیط هایی زندگی می کنند که استفاده از اون معمول و عادی باشد..اما در مواقعی که باعث ایجاد شبهه ی انگشت نما شدن میشود خودداری کردن از آن بهتر است.

دو نکته ی ذوقی هم هست که گفتنش رو خالی از لطف نمی بینم.یکی از واجبات احرام برای خانم ها باز بودن گردی صورت است _ بطور کامل _ حالا حسابش رو بکنید که چقدر برای خانمی که همیشه رو می گرفته این مورد سخت هست خصوصا در حج تمتع که روزهای محرم بودن طولانی اند. اما باید خواست و فرمان خدا رو بر نفس و دل بخواه خودش ترجیح داده و خشنود هم باشد.در یکی از کتب حج دیدم که نوشته بود این تمرین برای مردان مسلمان است، که دیدن صورت خانم ها برایشان عادی باشد و بتوانند با نگاه کنترل شده چند روزی با فوج زیادی از خانم هایی با صورت پوشیده نشده همسفر باشند .

دوم اینکه با دقتی که در این ایام داشتم در بین زنان مسلمان بیشتر از شیعه ها ، اهل تسنن هستند که خانم هاشون از پوشیه استفاده می کنند. یعنی خیلی وقت ها برای اینکه بفهمم خانم بغل دستی ام در روضة النبی شیعه است یا سنی نگاه می کنم ببینم پوشیه دارد یا خیر؟ البته شیعیان اینجا همگی پوشیه می زنند. به نظرم رسید احتمالا نگاه مردان شیعه خیلی محجوب تر از بقیه باشد که زنان شان خیال راحت تری دارند و احساس امنیت بیشتر :)

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

سوال م ساده ست !

نظرتون در مورد پوشیه زدن خانم ها چی هست و علتش؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

 رئیس مذهب حقه جعفری، امام صادق (ع) می‌فرماید: «زمستان بهار مؤمن است. چون شب‌هایش طولانی است که برای عبادت نیمه شب از آن کمک می‌گیرد و روزهایش کوتاه است که برای روزه گرفتن از آن یاری می‌جوید.» (أمالی الصدوق، ص237)

 

در مسیر برگشت از دعای عرفه تا چادرهای خودمان ، زهرا از دوستان حوزه تماس می گیرد و بعد از قبول باشه و این حرف ها می زند زیر گریه ، سال گذشته هم همین موقع تماس گرفته بود و آیه ی استغاثه به امام زمان (عج) رو خوانده بود . گوشی را می گیرم رو به جمعیت و او بلند بلند گریه می کند و می خواند ؛ " یا ایها العزیز مسّنا و أهلنا الضّر و جئنا ببضاعة مزجاة فآوف لنا الکیل و تصدّق علینا إنّ الله یجزی المتصدّقین"

وسایل مان را جمع کرده ایم و منتظر غروب آفتابیم برای خروج از عرفات و رفتن به مشعر و منا....از همه جای این صحرا صدای ناله می آید. دختر جوانی را می بینم که راه می رود و به پهنای صورتش اشک می ریزد.گروهی هم نشسته اند کنار چادرهاشان و زیارت عاشورا می خوانند و زار می زنند....خواهرم از آن سر دنیا ، آن طرف خط استوا ، از آفریقا تماس می گیرد و به یاد عرفه ی سال پیش که با هم بودیم ، گریه می کنیم.می گوید از صبح حالم خیلی بده و همش به فکر عرفاتم! می گوید سلام من رو به منا برسون ، دلم رو پارسال بین چادرهای منا جا گذاشتم! می گوید و می گویم و اشک....

وقوف اضطراری در مشعر ؛

سوار اتوبوس شدیم و بعد از غروب آفتاب به سمت مشعر حرکت کردیم.ایجاد ایستگاه های اتوبوس و هماهنگی بین کاروان ها و جلوگیری از عبور و مرور اتوبوس های غیر متفرقه و همچنین دومین سال حرکت مترو بین عرفات تا مشعر و منا ، حجم ترافیک رو واقعا کم کرده و سرعت رفت و آمدها بالا رفته.خیلی زود به مشعر می رسیم و نیت وقوف اضطراری می کنیم و دعای فرج می خوانیم.خیلی غبطه خوردم به حال حجاجی که پیاده به مشعر می آیند و بعد هم منا.امسال می خواستم همراه شان باشم ولی از بین خانم های کاروان فقط من اعلام آمادگی کردم و خوب تنهایی هم نمی شد همراه مردها باشم و از دستم رفت.

وقوف در منا و رمی جمرات ؛

ساعت حدود 9 شب به منا رسیدیم.چادرها نسبت به سال گذشته کمی نزدیک تر بود.نزدیک ایستگاه آتشنشانی پل منا بودیم.همچنین نسبت به سال گذشته که باید یا نوبتی می خوابیدیم و یا نشسته ، امسال چادر بزرگتری نصیب مون شده بود. خانمها به همراه مدیر کاروان برای رمی جمره ی عقبی راه افتادند.چون مسیر را بلد بودم ماندم تا محمد حسن کوچک و احمد آقای هم سن و سال پسرکوچولوی خودم رو نگه دارم. ولی احمد خیلی گریه کرد و مادرش برگشت.ما دو نفر هم بعد از برگشتن اونها حدود ساعت یک و نیم رفتیم برای رمی جمره.بعد هم با خیال راحت ، نماز در مسجد خیف که الحق چنین شبی خیلی خلوت هست و من برعکس سال گذشته که تند تند چند رکعت نماز خواندم با خیال آسوده مدتی در مسجد ماندم. توی راه بازگشت با کاروان بحرینی ها برخورد کردیم.از پشت روی شونه ی یکی از خانمها دست گذاشتم ، همینطور که حرکت می کردیم دیده بوسی و احوال پرسی انجام شد.قیافه ی ما داد می زد که ایرانی هستیم.بهشان گفتم ما خیلی دعاتون می کنیم ، توی مساجد و نماز جمعه ها ، به یاد مظلومیت شما هستیم ، انشالله پیروزی نزدیکه و از این حرفها ، یکی دو تا شون گریه کردند ، می گفتند خدا آقا رو برای ما حفظ کنه ، ما دلخوشی مون به ایران و امام خامنه ای ست ! انشالله ایشون پرچم شیعه رو به امام زمان علیه السلام خواهد داد.حدود ساعت سه و نیم به چادرها رسیدیم و من باز بیهوش شدم!

انجام قربانی کاروان ما تا بعد از ظهر طول می کشد ، تقصیر می کنیم و از احرام خارج می شویم.باد خنکی می وزه ، باورم نمی شه اینجا همون جای پارسال باشه که فوق العاده گرم بود.شب که با اخوی تلفنی صحبت می کردم و براشون گفتم هوا خیلی خنکه و باد می وزه ، گفتن : نسیم عرفات و خنکی منا ، نشانه ی توجه آقا امام زمان (عج) هستش و خیلی دعامون کن .

با چند نفر دیگه هم صحبت کردم گفتند همین رو شنیدند.حالا منبعش کجاست من نگشتم! ولی توی گعده ی چادر با خانم ها حرف می زدم می گفتم بالاخره بعد از این همه سال مردم دنیا یک تکونی خوردن و دارن تلاش می کنند برای رسیدن به عدالت. کمی آزادگی در شریان جوامع بشری تزریق شده انگار و همه ی عالم به بلوغی نزدیک می شه که ظرفیت و احساس نیاز به یک منجی عدالت محور رو درک کنه.

محل اسکان حجاج ایرانی در منا

بعد از نیمه شب برای انجام اعمال حج از منا به مسجدالحرام رفتیم ولی بیچاره شدیم.ترافیک وحشتناک و ازدحام جمعیت حسابی خودنمایی کرد و بالاخره سختی حج خودش رو نشان داد.خوبی انجام اعمال در همچین شبی این هستش که بیشتر شیعیان هستند و اهل تسنن چنین شبی اعمال حج رو به جا نمیارند مگر برای بعض افراد.همان دور اول طواف محاذی حجرالاسود بین جمعیت فشاری بهم وارد شد که چشمهام سیاهی رفت و نفسم دیگه بالانیومد.فقط سرم رو بالا گرفتم و خانم فاطمه ی زهرا سلام الله علیها رو صدا زدم.نجات پیدا کردم ولی تا انتهای سعی ، از شدت درد به سختی راه می رفتم.و به همین خاطر نتونستم طواف نساء رو انجام بدم و موند برای بعد از برگشت از منا.

بعد از نماز صبح با یک هایس رفتیم جمرات تا رمی دوم رو انجام بدیم.طفلی بچه ها داشتند از خستگی ناله می کردند و بی حال و گرسنه بودند.خلاصه حدود ده صبح رسیدیم چادر و باز هم بیهوش شدم!برای نماز ظهر بیدار شدم و بدون خوردن ناهار باز خوابیدم ، تا مغرب.الحمدالله خستگی از تنم بیرون رفت و باز هم جماعت هم کاروان مواجه با روی دیگر ما شدند! می گفتند شما کلا غیر قابل پیش بینی هستی ، هم خیلی آرومی ، هم خیلی شیطون !

رمی سوم هم موندم برا نگهداری محمد حسن! بلاچه ای شده برا خودش .تازه خوابیده بود که خواهرش سارا کوچولو بیدار شد و شیونی به پا کرد دیدنی.هر چه بهش گفتم میان الآن بابا و مامانت آروم نمی شد و فقط جیغ می کشید. زنگ زدم به مامانش ، فقط بهش می گفت : تو به من دروغ گفتی ، دروغگو، گفته بودی با هم می ریم . به هوای نشون دادن فیلم های آقا کوچولو توی موبایلم ساکتش کردم و اینقدر تو بغلم نشست تا خوابش برد. چند تا خانم بودند از ایتالیا آمده بودند و اهل قم بودند. بهشون می گفتم وای من زودتر برم ، بنده خدا منتظرمه و داره از دوری من سختی می کشه . گفتند : وا کیو می گی؟ گفتم شیطون دیگه ، تا برم نزدیکش میگه : حبیبتی ، نور عینی ، استاذتی ، تازه سنگشم بزنم میگه نزن تو رو خدا قلقلکم میاد ، من و تو که دیگه از این حرفها نداریم!  .....ساعت هفت صبح بود که راه افتادم برای رمی آخر.....

خیلی شلوغ بود ، واقعا برای سنگ زدن به جمره ی عقبی (کبری) ترس بَرَم داشت که تنهایی چه کنم؟ تا نیمه ی جمعیت رفتم ولی توان جلوتر رفتن هم نداشتم ، انگشت پام زیر پای حاجی ها له و لَوَرده شده بود و خوب حتما هم می خواستم به قسمت وسط جمره سنگ بزنم.اومدم بیرون ایستادم روبروی جمره ، دیدم خانمها معمولا یکی مواظبشونه ، یا گروهی می رند جلو ، خلاصه تا جایی که دیدم زنی تنها نبود ، گفتم یا صاحب الزمان (عج) من که بی کس نیستم ، شما هستی ، عنایتی کنید به من. دوباره رفتم جلو ، _رسم خوبی بین شیعیان کویت و بحرین دیدم ، اونهم اینکه خانمها رو به گروه های پنج ، شش نفری تقسیم می کنند و هر گروه رو با سه ، چهار مرد در رمی و پنج ، شش مرد در طواف می فرستند، این آقایون زنجیر درست می کنند و خلاصه خانمهاشون کمتر سختی می کشند ، برعکس ایرانی ها و عرب های دیگه که هر مردی فقط مراقب خانم خودشه و بقیه براش اهمیتی ندارند_ خلاصه یکی از همین گروه های بحرینی جلوی من بودند. بنده گان خدا تا دیدند تنها هستم و در فشار ، جا باز کردند و رفتم جلو و سنگ ها رو زدم. یکی شون حتی سنگ ها رو می شمرد و "باریک الله فیک "نثارم کرد .بعد از زدن سنگ ها هم دوباره کمک کردند تا از جمعیت خارج شدم بدون اینکه به کسی برخورد کنم.نمی دونستم چه جوری بهشون بگم که شما ماموران حضرت بودید برام.فقط ازشون تشکر کردم و اونها هم به زبان فارسی جوابم رو دادند.از خانمهاشون عکس گرفتم و خلاصه رمی سوم هم تمام شد.نکته ی جالب دیگه اینکه بیشتر حجاج این کشورها خیلی جوانند.به نظرم چون تعداد شیعیان شون کمه و هر ساله هم مرتب مشرف می شند ، مسن ترهاشون همگی آمدند و نوبت به جوان ترها رسیده.خدا وکیلی نوری که در چهره ی شیعه هست در چهره ی هیچ کدام از مردم دنیا نیست و من چقدر از دیدن شیعیان لذت می برم.

نزدیک اذان ظهر به چادر رسیدم و دیدم دوستان وسایلم رو تحویل دادند. آبی خوردم و سوار اتوبوس شدیم .متاسفانه امسال چون تنها بودم قسمت نشد که از تونل کنار مسجد خیف برگردم ولی یکی از آرزوهام هم به وقع پیوست و اونهم سوار شدن در اتوبوس های بدون سقف بود :)

بعد از کلی ماندن در ترافیک به هتل رسیدیم .بعد از ظهر رو استراحت کردیم و صبح یک ساعت قبل از نماز برای انجام طواف نساء با یکی از دوستان و همسرشون که اونها هم انجام نداده بودند رفتیم مسجدالحرام.از هم جدا شدیم و باز هم من و خیل جمعیت طواف کننده و خانه ی خدا با آن پرده ی نوی سیاه رنگ....طواف و نماز طواف و تمام!

بعد از خواندن نماز طواف نساء .همانجایی که نشسته بودم!

خدایا هزار بار شکرت برای هر ثانیه از سفری که ابداً نه خودم رو لایقش می دونستم و نه انتظارش رو داشتم .هزاران بار شکرت به خاطر وجود همسر عزیز که من رو راهی کرد و با طیب خاطر و آرامش این سفر رو هدیه کرد به من . هزاران بار شکرت به خاطر صبوری و خوش خُلقی بچه هام که توی این چند روز حتی یکبار هم نگرانشون نشدم ...بالاخره حج سال هزار چهارصد و سی و دو هم تمام شد.و شوق حج اینده که توی دلم جوانه زد.

بعد از اعمال ، قرار بود با هر کسی که زودتر بر می گرده ، برگردم .اما با آخرین نفر برگشتم چون پاسپورتم گم شده بود و تا ظهر پیدا نشد.بعد از ناهار حرکت کردیم و حدود ساعت ده شب رسیدیم و با استقبال گرم حضرت همسر و پسرها مواجه شدم.از آسانسور گرفته تا در ورودی رو پلاکارد زده بودند .آقا کوچولو با دیدن من خشکش زد .وقتی بغلش کردم و شروع کردم به گریه فقط محکم فشارم می داد و نفس عمیق می کشید. سراج الدین هم کلی ناز کرد و بعد اومد و بوسه باران....

اینهم چند نمونه از پلاکاردها ؛

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

وقوف در عرفات ؛

حدود ساعت 8 صبح با سرو صدای خانم ها بیدار شدم.یکی از دوستان آمده بودند دیدن مان . به نشانه ی قدردانی و ادب رفتم کنارشون ولی گیج خواب بودم.چای ولرم و نان خالی شد صبحانه ی صبح عرفه . از بلندگوها برای مراسم برائت از مشرکین تبلیغ می کردند ، آماده که شدم دیدم فقط خودم تنها عازم رفتنم ! دو تا از دخترهای دوستان التماس می کردند به مادرهاشون که همراهم باشند ، من هم شرط و شروط گذاشتم و اجازه دادم.از بد روزگار دو فروند دختر راهنمایی ِ آتش پاره به تور ما خورد ، ولی خوب   بلد بودم چطور کنترل شون کنم :) به محل مراسم که رسیدیم همه در حال شعار دادن بودند .نشستم توی سایه ولی نوبت به خواندن پیام حضرت آقا به کنگره ی حج که رسید ؛ خزیدم توی جمعیت . پیام مملو از آگاهی و نور بود. اشاره به اتفاقات مهمی که در کشورهای اسلامی از زمان حج سال گذشته تا امسال افتاده ، و بیداری و عدالت خواهی مسلمانان و ظرفیت های جهان اسلام. بعد هم قرائت قطعنامه و تکبیر حجاج برای تایید هر بند....به من بود بیشتر دوست داشتم مراسم برائت از مشرکین عمومی تر و در محلی باشه که افراد غیر ایرانی هم شاهدش باشند. ولی در عرفات و دور بعثه که خبری از حجاج دیگر کشورها نیست انگار جنبه ی پیام رسانی و ابهتش در نظرم کمتره.به جز معدود حجاج عرب ، گمان نکنم صدای برائت ما از مشرکین خیلی هم به گوش سایر حجاج برسه.....هر چند اینطور بودنش ، خیلی بهتر از اصلا نبودنش هست.والبته یکی از جنبه های اصلی حج همین شناخت دشمن و برائت جستن از اوست.

ظهر شد و هنگام نیت برای وقوف در عرفات....نیت می کنم که بمانم در عرفات از ظهر تا غروب ، برای حج تمتع ! اما دلم پیش کاروانی ست که دیروز از همین صحرا به سمت کوفه راه افتاده ! دلم پیش مسلم بن عقیل است که امروز از روی دارالعماره ی کوفه رو به همین سوی ، با حسین بن علی (ع) از نامردمی کوفیان سخن گفته ! دلم پیش علی اصغر کوچک است ، پیش رباب ، پیش بازی دخترکانی که خبر از یک ماه بعد ندارند ، پیش دلشوره های عمه زینب (س) ، پیش غوغای چشم های بارانی ابوفاضل (ع) ....دلم پیش گریه های بی تاب حضرت صاحب (عج) است که هزار و سیصد سال است روی همین خاک های گرم عرفات ، دعای مأثور جدّ غریبش را خوانده....دلم پیش خودم نیست ....دل شوره افتاده به جانم....

دعای عرفه ساعت دو و نیم بعد ازظهر در محل بعثه شروع می شود. از همان ابتدای برنامه که قاری قرآن می خواند ، چشم های خیلی از حاجی ها پر از اشک می شود. صدای حاج محمد طاهری را که می شنوم ، انگار توی غربت صدای آشنایی شنیده باشم ، کلی ذوق می کنم! اشک می ریزم ! دعا که به اوج می رسد ناخودآگاه متوجه اطراف شدم ؛ سمت راست ما گروهی حاجی عرب بودند ، اینکه گفته شده مردها مثل زن بچه از دست داده ضجه می زنند را من با چشم خودم دیدم! روضه ی علی اصغر که خوانده می شد ، مردهای عرفات مثل زن های بچه از دست داده گریه می کردند.وقتی نام عموی عزیز حضرت صاحب (عج) برده شد ، دلم برای آقا کباب شد که باید چنین روضه هایی رو بشنوند و تحمل کنند....ما با این درک پایین و بی معرفتی قالب تُهی می کنیم ، تصور اینکه به دل نازنین ایشون چه می گذره ؟ جان عالم به فداش .

و غروب آفتاب عرفات دردناک ترین لحظه ی عمر من است....ای کاش وقوف در عرفات یک ماه بود ! اما دریغ که مثل روزهای عمر که زود از دست می روند ، عرفه هم به چشم بر هم زدنی تمام می شود و تو می مانی و هزار هزار زنجیر تعلق و درد بی معرفتی که عرفات هم به حالت افاقه نکرد و رفت! غروب آفتاب عرفات مثل لحظه ی جان دادن است . فکرش را بکن که تو تازه دل بسته ای ناگه ندای الرّحیل تو را بخواند...کاش برسیم به کاروانی که هنوز حاجی با معرفت می خرد....

از عرفات تا کوفه 

 نه 

 تا کربلا

چقدر راه است؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

خدا را شکر کرده بود برای نگه داشتن دستان ابراهیم خلیل الله از ذبح فرزند

یک ماه بعد

نشسته بود بالای سر علی اکبرش

اول ذبیح بنی هاشم

 

* یا مُمسِکُ یَدَی ابراهِیم عَن ذِبحِ ابنِه

دعای عرفه

 

پ ن ؛

این روزها می شود در کنار مقتل و زیارت عاشورا و ناحیه  ی مقدسه یک ساعتی وقت بگذاریم و دعای عرفه بخوانیم!

روضه ای خواهد بود....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهدی نظرات ()

شعری از علیرضا قزوه


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

بالاخره بعد از سی و دو سال فتنه گری و دخالت های عیان و پنهان انگلیس ، تازه تصمیم گرفته شد که روابط از سطح سفیر به کاردار تنزل پیدا کند.چرا گروهی فکر می کنند روابط دیپلماتیک با بعضی کشورها دارای اهمیت و به نفع نظام اسلامی ست ؟ وقتی رهبری انقلاب صراحتا اعلام می کنند در روابط بین الملل عزت و مصلحت باید در نظر گرفته شود ، چرا باید این سهل انگاری ها و شاید ترسیدن از قطع روابط وجود داشته باشد؟ در مورد همین استعمار پیر کدام جنبه ی مصلحت نظام و یا عزت مندی آن در رابطه داشتن با او بدست می آید؟ چرا نباید در یک اقدام محکم سفارت تعطیل و اعضای سفارت ایران در لندن هم به کشور باز گردند؟

امیدوارم در همین راستا به زودی شاهد تصمیم مجلس برای خروج از ان پی تی که هر ساله میلیون ها دلار حق عضویت ش را می پردازیم در حالی که هیچ نفعی برای ما ندارد باشیم.

گروهی در کشور هستند که گمان می کنند با عضویت در این شورا و آن شورا و امضای معاهدات بین الملل می توانیم کشور را به ثبات برسانیم غافل از اینکه تعهداتی که با پیوستن به آنها و یا امضای هر معاهده موظف به انجام شان می شویم خیلی بیشتر از منفعت آن هاست.خیلی از کشورهای دنیا عضو ان پی تی نیستند و هیچ کدام از این مشکلات ما را هم ندارند. به نظر نمی رسد که با خروج از ان پی تی مساله ی خاصی بیشتر از این تهدیدها و تحریم ها و قطع نامه ها بر علیه ما صورت بگیرد.

به طور مثال همین چند سال پیش اگر پافشاری مراجع و تعدادی از مذهبی های دولتی نبود با پیوستن به "کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان "معلوم نبود باید هر روز شاهد چه دسته گلی می بودیم.احتمالا شیرین جان الان مشغول رتق و فتق امور بانوان کشور بودند .در حالی که با عدم عضویت در این کنوانسیون ضد دینی و ضد ارزشی هیچ اتفاق مهمی نیافتاد .

"توضیح ؛ دوستی در یکی از کامنت ها مطلبی نوشتند مبنی بر اینکه دلیل مخالفت مراجع و مذهبی های دولت با عضویت در کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان ، متضرر شدن خودشان و زورگویی به زنان بوده.لازم می دونم در این زمینه نکته ای رو بیان کنم.

دوست عزیز شما احتمالا متن این کنوانسیون رو مطالعه نکردید.بعضی از معاهدات بین الملل صرفا جنبه ی سیاسی دارند ولی تعدادی هم جنبه ی اعتقادی و عقلایی. این کنوانسیون در خیلی موارد مخالف نصّ صریح قرآن و احادیث و احکام شرعی ست.و به برکت تحقیقات یکی از عزیزانم که بطور کامل در این زمینه مطالعه و تحقیق داشتند ، بنده هم بی نصیب نماندم. چند مورد از موارد مخالفت صریح با قرآن  رو که در ذهن دارم براتون ذکر می کنم ، می تونید با یک سرچ مختصر اطلاعات تون رو کامل کنید.

ارث برابر زن و مرد / دیه ی برابر زن و مرد / مکفی بودن شهادت یک زن در محاکم / تعدد زوجات  برای زن در زمان واحد / قصاص / ردّ لزوم نگهداشتن عده ی طلاق یا وفات و....

بعضی از قوانین که مخالف حکم اسلامی که البته آن هم برگزفته از کتاب خدا و سنت است ؛

ردّ اجازه ی ولی دختر باکره در ازدواج / حق طلاق / حضانت کودک / قضاوت / استخدام در نیروهای مسلح / سرپرستی مالی خانواده و....

به نظر شما کدام یک از این موارد به ضرر مراجع عظام است ؟ آیا یک کشور اسلامی می تواند زیر بار چنین تعهداتی برود؟

در مورد ان پی تی هم همین یک نکته را داشته باشید که امریکا و اسراییل عضو این معاهده نیستند و عضویت ایران هم به خاطر پافشاری گروهی صورت گرفت که دنبال پرستیژ بین المللی بودند و نه حقوق مردم ایران! "

به هر حال این ماهی ِ گندیده از آب گرفته شد. هر چند دیر و هر چند نزدیک انتخابات مجلس!

.

.

پ ن :

وقتی از تلویزیون تصاویر عزاداری مردم ایران و سایر کشورها رو می بینم و مقایسه می کنم با حال و روز محرم در سرزمین وحی ؛ می فهمم غریب یعنی خاندانی که در موطن خودشان از همه غریب ترند.... خبری از عزای فرزند رسول خدا صل الله علیه و آله نیست . خبری از سیاه پوشی خیابان ها و پرچم های عزا نیست .خبری از هیات های کوچک بچه های محله و لباس های مشکی مرد و زن شهر نیست اما تا دلت بخواهد شور و شوق عید و سال نو هست ، حراج های آنچنانی و ماشین های عروس...بچه های شادِ لباسِ نو پوشیده و بازارِ داغ خرید و سفر....تا دلت بخواهد درد هست ! گاهی که یک مرد را می بینم با دشداشه ی سیاه فکر می کنم شاید شیعه ای ست که پرچم عزای مولایش را که نتوانسته به دیوار شهر بکوبد ، گرفته توی دستش تا لااقل دل شیعه ی دیگری را قُرص کند که ترنم "یا حسین (ع) " در این شهر مخوف هم می پیچد....

نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

هفتم ذی الحجة ،وداع من با پرده ی خانه ی خدا که یکسال رفتم و آمدم و دورش چرخیدم!

عمره ی تمتع ؛

ساعت حدود یک نیمه شب رسیدیم به مسجدالحرام . از دوستان  جدا شدم تا تنها باشم. جمعیت طواف کننده تا نزدیک پله ها می رسید .تجربه ثابت کرده نباید بترسی و باید دل به دریای مواج بندگان خدا بدهی و قدم به قدم در ازدحام نفس های گرم و اشک های داغ و تن های خسته شان به فکر بندگی و تنهایی و غربت خودت باشی. از روبروی رکن یمانی آرام آرام به صورت عمودی وارد جمعیت شدم تا مولِد مولای مان علی علیه السلام ، نیت کردم و با رسیدن به حجرالاسود آغاز شوط اول طواف....

آنقدر فشار زیاد بود که مجبور شدم دور دوم به بعد خودم را داخل زنجیره ی حاجیه خانم های کویتی کنم که توسط پنج ، شش مرد محافظت می شدند. با دیدن حال و روزم به راحتی اجازه دادند و ادامه ی طواف تا دور ششم را با آنها بودم. حال خوشی داشتند و یکی از همین آقایان محافظ برای شان دعا می خواند. باور دارم که هیچ جماعتی از مسلمین به قدر شیعیان از عبادت لذت نمی برند و معرفت حج و زیارت خانه ی خدا و مرقد رسول اکرم صلوات الله علیه و آله را ندارند.گوش سپرده بودم به آتش بندگی که از لب ها زبانه می کشید و حض می بردم از اینکه مسلمان شیعه ای هستم گرداگرد خانه ی پروردگار عالم.جای همه ی شیعیان مولا را خالی می کردم و برای همه ی شان در هر جای عالم که هستند ذکر می گفتم و شکر شکر شکر که باز هم با تمام بی مقداری ام طلبید مرا....

نماز طواف را خواندم و بعد از خوردن آب زمزم و خنکایش به سمت کوه صفا و انجام سعی رفتم.روی کوه صفا باز یادم افتاد که تنهایم و یک آرامش عجیبی ریخت توی جانم.هر بار ، آنقدر با سرعت و هول اعمالم را انجام داده بودم که قدر این فرصت را که نگران بیدار شدن بچه و گریه ی شبانه اش نیستم را بدانم. بغضم گرفت از لطفی که خدا به من ارزانی داشته بود. طاقت نیاوردم و تماس گرفتم با همسر عزیز که مرا راهی کرده بود. هر سه شان هنوز بیدار بودند . گریه می کردم و قدردانی از لطفی که به من کرده و بیان حس خوبی که دارم. سبکبالی عجیب و غریبی که نمی توانم توصیفش کنم و....

قرارمان بعد از انجام تقصیر روی کوه مروه بود. وقتی رسیدم بیشتر دوستان آمده بودند و بچه ها خسته و خوب آلود منتظر بقیه بودند تا به هتل برگردیم. بچه دارها راهی شدند و ما ماندیم تا نماز صبح و حدود ساعت 7 صبح برگشتیم و از خستگی بیهوش شدیم.

پنج شنبه و جمعه را در هتل بودیم و غروب جمعه آماده ی احرام برای حج تمتع و رفتن به عرفات.روحانی کاروان خوب بلد بود در چنین شبی دلهای آماده را بلرزاند تا فرصت را غنیمت بدانند و زمان از دست ندهند. روضه ی حضرت علی اکبر علیه السلام را  هنرمندانه و عاشقانه می خواند و از بغضی که از نام علی علیه السلام در ضربت شمشیرهای کوفیان بود می گفت .... از حج نیمه رها شده ی مولای مان حسین علیه السلام در چنین شبی ....

و باز هم محرم من از عرفات و با صدای پای کاروان حسین بن علی علیه السلام آغاز شد.

احرام حج تمتع ؛

بعد از مغرب ، کم کم احرامی های تمیز و اطو خورده از توی چمدان ها بیرون آمدند و همراهان محرم می شدند برای حج تمتع . حتی بچه های کاروان که کوچکترین شان محمد حسن 8 ماهه  بود لباس سفید پوشیدند و چشمان همه از شعف رفتن به عرفات برق می زد. عرفات ندیده ها تشنه ی دیدار  و عرفات دیده ها هم تشنه تر !

یک ساعتی توی راه بودیم و ساعت نزدیک 10 شب به عرفات رسیدیم.  آسمان عرفات در شب نهم ذی الحجة ، یکی از بهترین تصاویری هست که من از حج دارم. دو بار قبل که توفیق حضور در عرفات رو در چنین شبی داشتم به خاطر حضور بچه ها نتوانستم خیلی از چادرها دور بشم ولی این بار با دو تن از دوستان رفتیم تا پای جبل الرحمة . حجاج کم کم وارد عرفات می شدند و خیلی ها همان پای کوه خوابیده بودند و گروهی هم در حال بالا رفتن از کوه بودند.

جبل الرحمة در شب عرفات

چادرهای کناری کاروان ما متعلق بود به شیعیان عرب - ایرانی از لندن. همان اول کار با چند نفرشان دوست شدیم . اهل عبادت و مناجات بودند اکثرشان و تا صبح نشسته بودند به نماز خواندن و قرائت ادعیه و قرآن.

شنیدن صدای اذان صبح از بین چادرهای عرفاتی که حتما امانت دار ناله ها و عبادت های اولیاء خدا بوده و هست ، و نسیم خنک سحرگاهی و هق هق گریه های بندگان خوب خدا برای تمام شدن شب عرفه ی هزار و چهارصد و سی و دو ، در هم آمیخته شد و ساعتی بعد طلوع دل انگیز آفتاب ....

هنگام اذان صبح نهم ذی الحجة در عرفات  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()

 

حج امسال از خیلی جهات برای من یک فرصت طلایی بود که حتی به خواب هم نمی دیدم و به لطف خدا و مرام گزاری همسر عزیزم محقق شد.

سفری که از ابتدا تا انتهایش دل کندن از همه ی همه ی تعلقات دنیایی من بود. دل کندن از بچه ها که حتی یک روزش هم غیر ممکن بود. خدا یک جور خوبی طلبید مرا امسال که نمی توانم توصیفش کنم.

در یک اقدام معجزه انگیز ناک و خارق العاده و غیر قابل پیش بینی حضرت همسر من رو تنهایی فرستادن حج! کسانی که نوع زندگی ما رو می شناسند دقیقا معنای حرف بنده رو می فهمند ولی خوب این اتفاق افتاد و بدون اینکه بدونم اسمم رو در لیست حجی های امسال همکاران فرستادند و بنده ی ناقابل راهی حج شدم.

صبح سه شنبه وقتی بعد از دو ساعت خوابیدن موبایلم زنگ زد تا آماده ی رفتن بشم با لرز و دلشوره بیدار شدم.نمی دونستم شهاب الدین رو چطور بیدار کنم و خداحافظی و... صبحانه اش رو دادم و همسر اومدن دنبالم و رفتیم سر قرار. از یک هفته قبل آماده سازی رو براش شروع کرده بودیم که مامان قراره بره مکه و چون خیلی شلوغه بابا و پسرها تنها می مونند و وعده ی پارک و شهر بازی و استخر بود که به ایشون داده می شد. کلی رضایت خاطر اعلام داشته بود و ثانیه شماری می کرد برای رفتن من. اون روز هم بهش گفتم دیگه مامان بره مکه؟ چند روز شما و بابا و داداش با هم باشید ؟ گفت باشه و دست باباش رو گرفت و رفت . به همسر گفتم شما برید داخل ساختمان تا لحظه ی تلخ خداحافظی من و بچه رو اذیت نکنه و رفتند و ما هم راهی شدیم. ولی با چه حالی فقط خدا می دونه! منی که حتی یک روز طاقت دوری از بچه هام رو نداشتم و همیشه ایراد می گرفتم از مامان هایی که به خاطر سفر خودشون ، بچه ها رو تنها می گذارند ؛ حالا داشتم تنهایی می رفتم حج. خوب خیلی ها بهم دلداری می دادند که اصلا برات لازمه تا کمی دل کندن از این وروجک ها رو یاد بگیری و همسر هم دائم متذکر می شدند که سفر کوتاهه و توی خونه ی خودمون هستیم و مطمئن باش خوش می گذره ! ضمن اینکه از دو روز قبل از سفر مثل یک سرآشپز خوب برای این چند روز نبودنم انواع غذاها رو پختم و بسته بندی کردم براشون و لباس بیرون و استخر و ... رو آماده کردم تا همسر کمتر اذیت بشند. ولی مطمئنم اگر سفری به غیر از حج بود نمی رفتم و این از حال و روزم مشخص بود.تا حدود دویست کیلومتری که رفتیم اشک می ریختم و کسی به روم نمی آورد تا بدتر نشم.کمی خوابیدم و بعد هم همصحبتی با دوستان ، اما توی دلم غلیان حس های متفاوت بود از درستی کاری که کردم و دلم خوش بود به استخاره ی بسیار خوبی که آمده بود. هر نیم ساعت آمارشون رو می گرفتم و چند بار هم با آقا کوچولو حرف زدم و دیدم نخیر آنقدرها هم که من فکر می کردم براشون سخت نیست و از همان اول مشغول خوش گذرانی شدند.

احرام ؛

هوای طائف نسبت به همیشه خنک تر بود. طائف شهری که بهترین آب و هوای این کشور رو داره و مسیر رسیدن ما به میقات قرن المنازل از کنار این شهر و بین کوه های نسبتا کوتاهش می گذره.

از وقتی فهمیدم علی بن مهزیار اهوازی حضرت صاحب علیه السلام رو در کوه های طائف ملاقات کرده حس خیلی خوبی به این کوه ها پیدا کردم. معمولا رسیدن ما به طائف در تاریکی هواست ولی این بار هنوز هوا روشن بود و من حسابی از کوه هایی که متبرک به قدوم مولای زمین و زمان هستند ، عکس انداختم.

تقریبا همه دوستان در یک زمان میقات رسیدیم .هنوز وارد مسجد نشده حس سبکبالی و آرامش خاصی داشتم. از اینکه به فکر دستشویی بردن شهاب الدین نیستم و تند تند آب و خوراکی ها رو مرتب نمی کنم ، از اینکه دلم شور چیزی رو نمی زنه و فقط خودم هستم و خودم.... و در همون لحظه معترف شدم که سفر بدون بچه ها هم حال خاصی داره.

نماز مغرب و عشا رو اقامه کردیم و آماده برای احرام عمره ی تمتع ! خدایا دل کندم از همه دار و ندارم برای رسیدن به تو که اگر توفیق و عنایت خودت نبود ، محال بود چنین لحظه وساعتی اینجا باشم. خدایا محبتت رو از بچه هام عزیزتر می دارم و از حالا به بعد لحظه ای نگران و دردمند تنهایی خودم و دوری از بچه ها نیستم فقط کاری کن تا بچه ها هم یاد من نباشند و این روزها به خودشون و پدرشون سخت نگذره....

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک

ان الحمد و النعمة لک و الملک

لا شریک لک لبیک

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط الهدی نظرات ()


Design By : Pichak